آمریکای لاتین و نمادشناسی اقتصادی

yaddasht-amerikaye latin.jpg

در سالهای دهه 1960، ایالات متحده در همان حال که گفتمانی به ظاهر کاملا دموکراتیک را در سطح جهان، با رئیس جمهوری که خود نشانه ای از این دموکراسی قلمداد می شد (کندی)،  به پیش می برد، اما در آمریکای لاتین و مرکزی، همچون  پیشکسوتان اروپایی خویش، به سیاست تحقیر و سرکوب بومیان سرخپوست و فقرای شهری و روستایی ادامه داده و رابطه با این قاره به مثابه «حیات خلوت» خود را تا به جایی پیش برده بود که حتی فرزندان تحصیلکره بورژوازی این کشورها ، کسانی همچون فیدل کاسترو و چه گوارا، تحصیلات و آینده درخشان و تضمین شده خود را رها می کردند تا در راس جنبش های استقلال طلبانه قرار بگیرند؛ جنبش هایی  که هدف از آنها در واقع نه رسیدن به دموکراسی و آزادی در معنای عام آن، بلکه بیشتر دستیابی به یک عدالت ( ولو اتوپیایی) و رها شدن از یک تحقیر تاریخی بود که بیش از پنج قرن پیش با ورود «فاتحان» اروپایی به قاره آغاز شده بود.
در سالهای دهه شصت،  آمریکا براحتی می توانست از این چهره ها، «هیولاهای مارکسیست»ی را بسازد که قصد دارند تمام آمریکای لاتین را به خاک و خون بکشند،  و با تصویر کردن یک جنگ جهانی سوم هسته ای (ماجرای خلیج خوک ها) به وحشتی گسترده در طبقات بالای این جوامع دامن بزند تا سیاست نظامی گرای خود را که در آن زمان عمدتا در این منطقه متمرکز بود، توجیه کند. از دهه بعد نیز،  باز ایالات متحده بود که با به اجرا گذاشتن رهنمودهای مکتب اقتصادی شیکاگو(فریدمن ...) برنامه  گسترش بازار اقتصاد سرمایه داری و « رهانیدن» قاره را از چنگال «کمونیسم بین المللی» بر دوش گرفت و در حالی که در سراسر  آمریکای جنوبی و مرکزی گروه های فاشیستی و  خونتاهای نظامی را بر سرکار می آورد، به سرمایه داران این قاره اطمینان می داد که بزودی شاهد شکوفایی اقتصادی در کشورهای خود خواهند بود. اما پس از گذشت سالها، آنچه از این  مشت آهنین  نظامیان باقی ماند، جز جنایات بی شمار و فساد و فقر گسترده در قاره چیزی نبود، و در از ابتدای دهه 1990، در حالی که مرگ مارکسیسم(لااقل به مثابه یک ایدئولوژی سیاسی- اقتصادی) در اروپای شرقی و شوروی رسمیت می یافت و دیگر استفاده از  گفتمان ضد کمونیستی و ضد مارکسیستی معنایی نداشت، بار دیگر، گفتمان «دموکراتیک»  از سر گرفته شد و  جای دشمنان کمونیست سابق، این بار به «مسلمانان افراطی» و جنگ موهوم با «تروریسم بین المللی» داده شد  و در حالی که جبهه اصلی از قاره آمریکا به خاور میانه منتقل می شد، آمریکا باز هم به سیاست «حیات خلوت» خود در آمریکای لاتین ادامه داده و این بار از مردمان این قاره نفرین شده، می خواست که نه فقط  کودتاهای  بی پایان و  ده ها سال  حرکات ضد دموکراتیک رژیم های  مورد حمایت آمریکا را از یاد ببرند، بلکه  مشاهدات روزمره خویش را نیز به باد فراموشی بسپارند: فقری فراتر از همه تصورات (اروگوئه، پاراگوئه)،  وحشت و بی رحمی جنگ های داخلی(نیکاراگوئه و هندوراس) ، سلطه  تبهکارن مواد مخدر(کلمبیا)، نا امنی شهرهایی که به زباله دانی های بزرگ صنعتی تبدیل شده بودند(مکزیک و برزیل)، کشتارها و عقیم کردن های اجباری سرخپوستان (پرو)، زیر فقر رفتن ناگهانی کشورهایی بزرگ به دلیل  بازارهای بین المللی ای که هر چه بیشتر به کازینو ها شبیه می شدند(آرژانتین)، و گستره عمومی  نابسامانی ، نومیدی و رنج های روزمره زندگی در  این سکونتگاه های کثیف و ناامن که «شهر» نامیده می شدند.
از این رو نباید  چندان شگفت زده شد که «هیولا» های دیروز، امروز در حال بدل شدن به قهرمانان قاره  هستند و  در اتاق انتظار فیدل، رهبران آمریکای لاتین یکی بعد از دیگری صف می کشند تا با «فرمانده اسطوره ای»  عکس بگیرند و بر محبوبیت مردمی خود بیافزایند.  با این همه، این تصاویر نمادین، نباید ما را دچار توهم کند: هیچ یک از رهبرانی  متعددی که امروز در آمریکای لاتین با شعارها و برنامه های «چپ» بر سر کار آمده اند، نه تنها چندان به ایدئولوگ های مارکسیست نسل گذشته نزدیک نیستند، بلکه بیشتر  از نوعی سرمایه داری اجتماعی  شبیه به سرمایه داری های اروپایی  دفاع می کنند که اندکی انسانی تر و  اندکی کمتر سرشار از تحقیر علیه بومیان این قاره باشند. و این دلیل اصلی ای است که نشان می دهد چرا ضد آمریکا گرایی، امروز بدل به برنامه اصلی ( و بهتر است بگوئیم) شعار اصلی این چپ شده است. واقعیت در آن است که سیاست های نولیبرالی در حال حاضر  نه تنها خطری جدی برای یکپارچگی و تداوم فرهنگ های گوناگون جهانی به شمار می آیند، بلکه هر چه بیشتر حتی پایه های لیبرالیسم اقتصادی در تعاریف و مفاهیم قرن نوزدهمی و بیستمی آن و دستاوردهای اجتماعی اش  را نیز به خطر می اندازند و این حس را تقویت می کنند که این حرکت را باید بیش از پیش، واکنشی شبه توتالیتری در نظر بگیریم که بیشتر در پی بازتولید و تقویت یک هژمونی سیاسی در معنای قدرتمدارنه آن است تا در پی دفاع از یک سیستم اقتصادی در معنای اقتصاد سیاسی آن.
هم از این رو، امروز در سراسر جهان،  اقتصاد ها و سیاست های نمادین هر چه بیشتر بدل به محور های بسیج کننده مردمان و اتوپیاهایی می شوند که روزنه هایی ولو کوچک و کم رمق در جهان  رو به قهقرای کنونی را می سازند. از این نقطه نظر، نزدیکی، همسازی و همگرایی میان دولت ها و قدرت هایی که هر یک به دلیلی  در برابر هژمونیسم  سیاسی آمریکا ایستاده اند به نظر طبیعی و قابل درک می آید. با این وصف نباید فراموش کرد که چه در آمریکای لاتین و چه در سایر نقاطی از جهان که در برابر این هژمونی ایستادگی می شود، ما بیشتر با یک اقتصاد نمادین سروکار داریم که پیش از این مدل و الگویی نداشته است و بیش از هر چیز بر منابع و سرچشمه های درونی و ستی تکیه می زند، تا با یک اقتصاد سیاسی  که همچون مدل های لیبرالی  یا مارکسیستی خود در قرون نوزده و بیستم، بر اساس یک برنامه عملی با یک استراتژی دراز مدت و مرتبط با حوزه سیاسی عمل کند. و اصولا این سئوال  امروز بیش از پیش به نحوی جدی مطرح است که در جهانی که در طول نزدیک به سه دهه، تمام معادلات منطقی اقتصادی را بر هم ریخته و سه گونه اقتصادی  ملی ( دولتی)، فراملی(چند ملیتی) و غیر رسمی ( مافیایی) را به یکدیگر  به صورتی تنگاتنگ در نهادها و در کنشگران و رفتارها، پیوند زده است، آیا اصولا می توان از عقلانیت یک اقتصاد سیاسی مبتنی بر ضابطه گذاری یا ضابطه زدایی، سخن گفت؟ امروز قدرت سیاستمدارانی چون چاوز، مورالس، لولا و غیره در آمریکای لاتین نه در برنامه های سوسیالیستی دولت هایشان (که وجود خارجی ندارند) بلکه در گفتمان ها و در رفتارهایی نمادین ( ولو در  ساده ترین نشانه ها) آنها تبلور می یابد که برای نخستین بار در بالاترین سطوح و به صورتی متداوم، هژمونیسم آمریکایی را به زیر سئوال می برند. این سیاستمداران عموما سیاست های اقتصادی  متعادل و میانه روانه ای دارند، اما با افتخار از تبار سرخپوستی خود سخن می گویند و  با عکس گرفتن با «فرمانده»  کوبایی از ترس خود در برابر قدرتی که سالیان سال آنها را تحقیر می کرد، تسخیر زدایی می کنند.
بنابراین اشتباه خواهد بود که این فرایند را خاص آمریکای لاتین بدانیم و تعجب کنیم که در  جهانی که فرایند جهانی شدن، در هر گوشه اش  نابسامانی های بی شماری بر جای گذاشته و فرایند تخریب به شدت ادامه دارد، شاهد اشکال متفاوت و هر روز پیچیده تری از مقاومت در قالب نمادگرایی های سیاسی یا اقتصاد گرایی های نمادین باشیم؛ اشکالی که تحلیل آنها در قالب های نوستالژیک  چپ و راست متعارف بی معناست. 

این یادداشت ابتدا به صورت سرمقاله روزنامه هم میهن 11 تیر 1386( به مناسبت سفر هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا به ایران) به انتشار رسید.
کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.