موضوع پسا مدرنیسم به طور مشخص و بیشتر به صورت تلویحی تقریبا در تمام کتاب های بوردیو که پس از سالهای نیمه دهه 1980 نوشته است، دیده می شود. اما به صورت صریح در کتاب تاملات پاسکالی(1997) و همچنین در کتاب «پاسخ ها»(گفتگو با لوئیک واکان)(1992) به موضوع پسامدرنیسم پرداخته است. نظریه بوردیو در این زمینه را که به ویژه بر «ساختار شکنی» متمرکز است را نمی توان از دیدگاه او به طور کلی درباره فلاسفه(و نه فلسفه) جدا کرد. همانگونه که او فلاسفه را مورد انتقاد قرار می دهد که اغلب با پناه گرفتن در پشت سر یک گفتمان انتزاعی، شرایط شکل گیری اجتماعی این گفتمان را پنهان کرده و این گونه وانمود می کنند که چنین گفتمانی می تواند به صورتی «انتزاعی» و «فراواقعی» وجود داشته باشد و در قالب یک متن عمل کند. درباره پسا مدرن ها نیز بوردیو بر آن است که بیش از اندازه نسبت به ساختار شکنی و تقد موضوع ، دارای توهم هستند و گمان می کنند که با یک گفتمان ساختارشکنانه و به شدت انتقادی می توان به خودی خود واقعیت را تغییر داد، گویی «متن» بتواند جایگزین واقعیتی شود که در اشیاء و در کالبدها جای گرفته و گویی با یک مقاومت گفتمانی بتوان مقاومت مادی را برای حفظ سلطه های واقعا موجود از میان برد. در بخشی از تاملات پاسکالی می خوانیم:
«این بی شک نوعی بت واره گرایی (فتیشیسم) از نوع مدرسی آن است که کسانی که خود را پسامدرن می نامند را به آنجا می کشد که به همه واقعیت های فرهنگی و حتی به جهان اجتماعی ، جایگاه متون خودمختار و خودزا و دارای قابلیت تحمل یک نقد صرفا از درون را بدهند: برای مثال در برخی از نقدهای فمینیستی می بینیم گرایش بدان وجود دارد که کالبد مونث، موقعیت مونث و جایگاه پایین زنان را صرفا محصول یک ساخت اجتماعی نمایشی بدانند و فراموش کنند که کافی نیست که زبان یا نظریه را تغییر داد تا واقعیت عوض شود(...) بنابراین هر چند مفید است بگوئیم جنسیت، ملت، قوم یا نژاد ساخت های اجتماعی هستند، اما ساده اندیشانه و به همین جهت خطرناک است که گمان کنیم و دیگران را به این گمان واداریم که کافی است این محصولات ساختگی اجتماعی را در مراسمی نمایشی از «مقاومت» ساختارشکنی کنیم تا آنها را نابود کنیم: این در واقع فراموش کردن آن است که اگر مقوله بندی انسان ها بنا بر جنسیت، نژاد یا ملت، ابداع هایی نژادگرایانه، جنسیت گرایانه یا ملی گرایانه هستند، بهر رو در عینیت نهادها یعنی در چیزها و در کالبدها جای گرفته اند. و همانگونه که ماکس وبر می گفت: هیچ چیز یک جنبش را، چه کارگری و چه غیر کارگری، بیشتر از آن تهدید نمی کند که «ریشه اهدافش در عدم شناخت از روابط واقعی قرار گرفته باشد» و بهر رو می توان در باره واقعیتی که توجهی به مقاومت خود «واقعیت» نمی کند، شک کرد.»(ص. 130).
با این صف باید توجه داشته باشیم که بودریو همچون فوکو و دریدا ( که دوست قدیمی اش بود) معتقد بود که دانش و سایر مقوله بندی ها، ابزارهایی در دست قدرت(نمادین) هستند و ساختارهای گفتمانی اغلب به مثابه پیش ساختارهایی اجتماعی عمل می کنند که به ساختارهای ساختار دهنده می رسند( نگاه کنید به «پاسخ ها» ص. 38).