آیا فرهنگ ما ایرانی ها، فرهنگی شفاهی است و در صورت پاسخ مثبت، این مساله چه تاثیری در اشکال شادی مان دارد؟

نام پرسش‌گر:
-
پرسشی که در اینجا مطرح شده است به دلایل بسیار ، پرسش های بی نهایتی را در خود دارد و بنابراین شاید پاسخ به آن بهر صورت پرسشگر را راضی نکند، ولی بهر تقدیر این اصلی است که در این صفحه پیش گرفته شده است که به پرسش ها در حد توان پاسخ داده شود ولی این پاسخ ها به هیچ رو قطعی فرض  نشوند. ابتدا بگوئیم که حرکت پرسشگرانه ای که در اینجا می بینیم عمدتا در چارچوب زبانی است که بیشتر در  قالب های شناخت عقل عام و دانش عمومی قابل تعریف است. مفاهیم به کار رفته شده، مفاهیمی هستند که اغلب آنها را می شنویم و منظور ما به طور خاص سه مفهوم  «ایرانی» ، «شفاهی» و «شادی»  است. این مفاهیم بی شک در  عقل عام دارای معانی ای است که می توان برای آنها مولفه هایی را هم تصور کرد و بر اساس تحلیل محتواها آنها را به آزمون گذاشت. البته بحث ما اصولا در آن نیست که مفهوم «عقل عام» را در برابر مفهوم «عقل خاص» بگذاریم  به خصوص از آن پرهیز داریم که میان این دو رابطه ی تقابلی (دایکاتومیک) و از آن  بدتر رابطه سلسله مراتبی و ارزشی برقرار کنیم. انجام چنین کاری از جانب یک انسان شناس و در موقعیت کنونی دانش انسان شناسی در جهان امروز بی شک گناهی نابخشودنی و به دور از هر نوع شناخت تخصصی است. با این وصف متاسفانه در این مورد همچون در سایر مواردی که انسان شناس، جامعه شناس، متخصص علوم سیاسی و یا هر یک دیگر از رشته های علوم انسانی خواسته باشد وارد بحث  شود با یک مشکل بزرگ روبروست: اینکه ابژه مطالعه نه یک ابژه بلکه یک سوژه است که بنا بر تعداد بی شماری از شرایط و موقعیت ها و بنا بر  میراث بسیار متفاوت تاریخی، اجتماعی، فرهنگی ، اقتصادی و غیره، این مفاهیم را تعریف می کند و اگر سر به یک اجماع اجتماعی» درباره آنها می گذارد ( لااقل به صورتی نسبی) بیشتر برای امکان دادن به نفس «اجتماعیت» (جامه بودگی ) است تا پذیرش فکری و به خصوص عملی این مفاهیم.

ما در اینجا چاره ای جز آن نداریم ک در هر سه مورد به کوتاهی  نظری بدهیم و مابقی بحث را به مجموع نوشته ها و نظرات مندرج در این پایگاه و در کتاب ها و مقالات خود واگذاریم.
 ابتدا از مفهوم ایرانی بودن آغاز کنیم که اگر از معنای سیاسی –حقوقی آن بگذریم ما را بلافاصله وارد حوزه ای بسیار مبهم می کند که در آن در عرصه ای  به طول چند هزار سال و در پهنه ای میلیونها کیلومتری، باید به دنبال  عناصری بگردیم که  جمع آوری آنها با هم اگر هم ممکن باشد  که به نظر ما نیست) باز هم نه انسجامی در کار است و نه قابلیتی برای اثبات و به کرسی نشاندن این انسجام مفروض . از کدام ایرانی سخن می گوئیم: از فارس های قرن اول هجری، از ترک های قرن یازدهم هجری، از اصفهانی های عصر صفویه، از تهرانی های شمیران نشین امروزی، از  گروهی مرفه از ساکنان این منطقه بیابانی یا آن منطقه سرسبز شمالی، یا از ساکنان فقیر  دوره پیش از اسلام در تاجیکستان، افغانستان یا  بین النهرین کنونی؟ این فهرست را می توان تا بی نهایت ادامه داد، اما اگر پاسخ ما آن باشد که از همان «ایرانی» ها که در عقل عام و گفتمان رسمی از آنها صحبت می شود باید گفت که این یک مفهوم سیاسی است که در چارچوب سیاسی باید مورد بحث قرار گیرد. 
از همین جا به مفهوم دوم بپردازیم که نه فقط در رابطه به پاسخی که به  مفهوم اول دیدیم معنای خود را به شدت نسبی می کند، اما به خودی خود نیز با توجه به دانش کنونی انسان شناسی در حال حاضر نسبی است: شفاهی بودن عمدتا به نبود یک سنت «مکتوب» اطلاق شده است یعنی نبود یک سیستم مشخص ثبت نگارشی که اغلب به آن «خط» نام داده اند، که خود  سبب گسترش بار و انباشت  قابلیت ها در اشکال خاطره، حافظه و فراموشی و  سازوکارهای حاصل آنها می شوند. با این وصف دستاوردهای جدید انسان شناختی چه در عرصه مردم نگاری و چه در عرصه انسان شناسی زبان شناختی و  انسان شناسی شناختی نشان می دهند که شیوه های ثبت و انتقال داده ها و فرهنگ بسیار پیچیده تر و متنوع تر از آن بوده و هستند که در چارچوب های محدود و  تقلیل دهنده ای همچون خط به آنها اشاره می کنیم. به عبارت دیگر در فرهنگی همچون آنچه در پهنه «ایرانی» با تعریف نسبی که از  آن ارائه دادیم هر چند ما شاهد تولید متن نبوده ایم اما با اتکا و استناد بر استدلال انسان شاختی،  می توانیم پدیده هایی چون هنر، نقش های قالی و دیوار و کاشی کاری و معماری و  فضا سازی های شهری و غیره را به حساب وجود نوعی «خط» ونوعی «نگارش» که در معنای یونانی واژه «گرافی» ، در حقیقت توصیفی بیش نیست، بگذاریم. چرا  نباید بگوئیم که یک قالی یا یک شیئی فلزی می تواند  همچون یک «متن» با ما سخن بگوید؟ البته بی شک خوانش و قرائت پذیری در اینجا متفاوت است، اما این به هیچ رو به معنی نفی وجود  امکانات انتقال فرهنگی و ثبت فرهنگی نیست.   با این وجود نبود سنت مکتوب در معنای  تقلیل یافته ان در حوزه هایی از تمدن ایرانی انکار ناپذیر است ( مقایسه کنیم هخامنشیان را با یونانیان باستان) ولی این امر به خودی خود یک نقصان نبوده و می تواند به امکانات زیادی نیز دامن بزند هر چند که رسیدن به این امکانات و درک آنها بی شک کاری مشکل تر از درک یک سیستم از نشانه های فونوگرافیک همچون یک خط است.
اما در مورد سوم، باز هم ما مشکلی مفهومی داریم: شادی یک امر نسبی و به شدت  بنا بر فرهنگ ها، موقعیت ها و حتی زبان ها متفاوت و انعطاف پذیر است . البته شاید بتوان گفت که در شادی ما با گروهی از موقعیت های فیزیکی  بیولوژیک انکار ناپذیر روبروو هستیم که زیست شناسان آنها را تعریف کرده اند( نبود تنش های ماهیچه ای، درد،  آسایش، احساس خوشی ) که دارای شاخص های فیریکی و شیمیایی ( ترشخ غددی) نیز هستند. با این وصف، شادی در نزد انسان  در تمام جوامع به کمک وسایل موسوم به «شادی آفرین» یعنی محیط های انسان ساخت (پارک ها، تفرج گاه ها، کلوپ های سرگرمی و بازی) ، سازوکارهای شادی آفرین ( اشکال مختلف بازی، مناسک و مراسم و جشن ها و غیره) یا ابزارهای شادی (انواع هنر، موسیقی، رقص، آواز، ....و اشکال مادیت یافته آنها ) ، موقعیت های جدیدی را ایجاد کرده است که در جوامع پیشین با آنها کمتر سروکار داشته ایم و در طبیعت باز هم کمتر، اما این به آن معنا نیست که جانوران شادی را نمی شناسند. 
برای یک نتیجه گیری مختصر از این بحث باید بگوئیم که  سازمادهی شادی در جامعه ای همچون جامعه ما، همچون هر جامعه ای تبعا از قالب های شناختی، زبانی و رفتاری  تبعیت کرده و از آنها تاثیر پذیرفته و بر آن ها تاثیر می گذارد و به باور ما در جوامعی همچون جامعه ما که در بخش های مختلف و قابل اهمیتی از آن  ما با  اشکال «غیر مکتوب» انتقال ، انباشت و یادآوری فرهنگ و  اجزاء آن روبرو بوده ایم،  امکانات نمادین، ذهنی، حرکتی، فکری و .... بی نهایتی برای سازمان دادن به موقعیت های  بیولوژیک موسوم به شادی وجود دارد که می توان از آنها بهره برداری کرد اما برای این کار نیاز به اندیشیدن و تحلیل های عمیقی وجود دارد که سپس وارد عرصه کاربردی شوند.

 

 

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.