در ظرافت و زیرکى اشارات(مرتضى ممیز)

maghaleh-ma ziraki ra doust darim.jpg

ما زیرکى را دوست داریم. ما ایرانى ها، تیزهوشى و تیزبینى توأم با پاکدلى را زیرکى مى گوییم، زِبِلى چیز دیگرى است، مرحله بعد جَلَبى است، مرحله بعدى سیاستمدارى است. همین طور تا آخر کم کم اطمینان ما به صاحبان این صفات کم و کمتر مى شود و میزان صداقت آن ها هم همین طور.
ما زیرکى را دوست داریم زیرا زیرکى اسلحه ما ملت بدون امنیت است. با زیرکى خودمان را حفظ کرده ایم. با زیرکى حریف دشمنان شده ایم و حتى آن ها را واداشته ایم ما را تحسین کنند و در فرهنگ ما محو شوند. تاریخ ما پر از این تجربه هاست. همچنین تاریخ ما پر از افراد زیرکى است که نه شمشیر داشته اند و نه تفنگ. بازوهایشان خیلى لاغر بوده است و گردنشان خیلى نازک و زبان سرخ شیرینى داشته اند. مردم را وامى داشته اند طرف را ریشخند کنند، و طرف را هم خوشحال کنند و حتى او را هم به خنده و حتى به قهقهه زدن مى انداختند. ما بیشتر دوست داریم لبخند بزنیم چون لبخند زدن معنى و مفهوم دارد. در لبخند زدن زیرکى است ولى قهقهه زدن یک بُعدى است، تو خالى است.
حرف هاى عبید زاکانى آدم را به قهقهه نمى اندازد. ملانصرالدین کسى را از خنده روده بر نکرده است. کریم شیره اى هم فقط ناصرالدین شاه را از بس مى خنداند به گریه مى انداخت. ملت ما بیشتر دوست دارد لبخند بزند. عادت ندارد با صداى بلند بخندد. یعنى در تمام تاریخ به او اجازه نداده اند که از ته دل بخندد و اگر موقعیتى پیش مى آمده است که دوست داشته بخندد زود خنده اش را کنترل مى کرده و اغلب سعى مى کرده با چشم هایش بخندد، چون با چشم هایش خیلى حماقت هاى دو روزه را مى دیده است ـ این نیز بگذرد.
شاید اگر ملت ما آزاد بود که حسابى به ریش همه بخندد و تمام متلک ها و جوک هاى خودش را جمع مى کرد و مى نوشت و ضبط مى کرد، ایران گلستان نمى شد، جوکستان مى شد. چون در این مملکت اگر مایه نداشته باشى مردم ریشخندت مى کنند، برایت جوک مى سازند، جبروت توخالى ات را رنگ مى کنند. اصلا جبروت را زرد مى کنند. الآن که فکر مى کنم مى بینم شاید من متوجه همه زیرکى هاى مردم نشده ام، شاید متوجه کنایه آن ها از گلستان و گل گفتن و گل شنیدن نشده ام. چون ملت ما هیچ وقت شمشیر را از رو نمى بندد. با زیرکى حرف مى زند و با زیرکى باید حرف آنان را شنید. نباید شنید، باید فهمید. حرف مردم را باید فهمید در غیر این صورت آن حرف شنیدنى نیست، باد هواست ـ هر چند که مردم با ظرافت به باد هم جهت مى دهند.
در چنین فرهنگى، همه چیز با ایماء و اشاره است. معیار، پیچش موست. باید فکر کرد، باید دقیق شد. باید ظریف دید. در غیر این صورت هنر نکرده اى. هنر یعنى همین.
و این کارى که کامبیز درم بخش هم کرده است.
کامبیز دو جور کار کرده است: یک جور کار فرنگى سازى کرده و یک جور مینیاتورسازى. این جور کار کردن همیشه بین ما ایرانیان رسم بوده است. ابتدا فکر کرده ایم که مرغ همسایه غاز است ـ کسى چه مى داند؟ شاید هم مرغ همسایه راه و مفرى است که به طور سمبلیک غاز نمایانده شده ـ این را باید مطالعه کرد، زیرا هر کس که مى آید قبلى ها را خراب مى کند. سند و مدرکى باقى نمى گذارد، نابود مى کند و با خاک یکسان مى کند. على مى ماند و حوضش. دوباره روز از نو روزى از نو. آستین ها را بالا مى زنیم و از نو طرح دیگرى در مى اندازیم. اغلب ابتدا به دست همسایه نگاه مى کنیم، بعد به خود مى آییم و خودمان مى شویم. این جاهاست که بین هنر هخامنشى با پارتى، پارتى با ساسانى، ساسانى با بعدى و بعدى با بعدتر سکته مى افتد ـ هر چند سر نخ و مایه یکى است.
برگردیم سر کار کامبیز درم بخش:
کامبیز در فرنگى سازى ها در کوتاه مدت به خود آمده است: ساده، مختصر و مفید. در این دوره او به اندازه چند نمایشگاه کار کرده، به آن اندازه که همه نه تنها در روزنامه ها کارش را با دقت مى دیدند بلکه به نمایشگاه هایش هم مى آمدند تا شاید کارهایى را که «سانسور» چاپ نکرده، آن جا ببینند.
کامبیز در این طرح ها به خوبى با لحنى روشنفکرانه حرف مى زند. حرف هاى کلى سطح بالا که در تمام جهان مى زنند، هر جا که زور هست و سانسور هست. هر جا که ماشین به جاى آدم فکر مى کند. هر جا که تلویزیون نقش قیف را بازى مى کند. هر جا که گلدان نشانه باغ و طبیعت متمدن است. هر جا که دو نفر دوستانه دست مى دهند تا دست هاى یکدیگر را خرد کنند. هر جا که همه جا هست و ایران به طریق اولى.
طرح هاى او با این مضامین پختگى تکنیکى خوبى دارد. درجه یک است. حرف ندارد. وقتى در یک مجله فرنگى چاپ مى شود، دست کم رودست کار فرنگى ها مى زند. این نکته جالبى است که ما وقتى کارمان در مطبوعات فرنگى چاپ مى شود، پوست مى اندازیم. تولد واقعى پیدا مى کنیم و به خودمان مى آییم. روى پایمان مى ایستیم. همان جایى که از اول باید مى ایستادیم و دنباله زنجیر میراث و سنت را مى گرفتیم و مى ساختیم و ادامه مى دادیم.
در این زمان است ـ گمانم 1355 ـ که کامبیز به مینیاتورهاى سیاهش مى پردازد. این طرح ها بدون آنکه لحنى روشنفکرانه داشته باشد، متفکرانه است. ظرافت لحن مینیاتورهاى ایرانى را پیدا مى کند و اشارات هنرمندان گذشته ما را به زبان حال ترجمه مى کند. پشت سکه را نشان مى دهد:
در آن طرف سکه، نقاشان ما با زیرکى در باغ سبز را نشان داده اند. همه چیز را زیر تیغ سانسور و تبلیغات حکومتى وقت، زیباتر از واقعیت ساخته اند.
حتى کمال الدین بهزاد وقتى مردم عادى را در موضوعات و کارهاى زندگیشان نقاشى مى کند، آن چنان فضا را هنرمندانه رنگ آمیزى مى کند که «حاکم» محو تماشاى زیبایى هاى فرم و ترکیب بندى بسیار سحرانگیز نقاشى شود و متوجه اشاره هنرمند به شکل و لباس و پابرهنگى رعیت نگردد. با این زیرکى نقاشى او ماندنى مى شود و امروز به دست ما مى رسد. اگر غیر از این بود و هنرمندان ما مى توانستند واقعیت ها را نشان بدهند، در هنر و ادبیات و گفتار ما اغراق وجود نداشت و ایماء و اشارات در زبان هنر ما نبود. زبان هنر ما زبان ایماء و اشارات است. زبانى مملو از سمبل ها و نشانه هایى که غیرمستقیم حقایق را مى گویند. با تعارف مى گویند. هیچ گاه کسى واقعیت را رک و پوست کنده به دوستش هم نمى گوید. عادت دارد که نگوید. اجازه نداشته است که غیر از این عادت کند.
و کامبیز هم در مینیاتورهاى سیاهش واقعیت ها را آن چنان با ایماء و اشاره توصیف مى کند که نسل اندر نسل اخلاف او کرده اند. بنابراین طرح هاى او را مثل هر اثر ایرانى دیگر نباید توضیح و توجیه کرد: چرا که اهمیت یک اثر در آن است که خود ابعاد مختلفش را تفهیم کند و اهمیت یک هنرمند در آن است که بداند براى چه کسانى چگونه حرف بزند. در این صورت است که او مى تواند با صداقت و زیرکى داستان زندگى مردم را استادانه برایشان تعریف کند و به نظر من این مرحله پختگى هنرمند در کارش است.
کامبیز در مینیاتورهاى سیاهش در این مرز و در این خط حرکت مى کند. وقتى هنرمند در این خط افتاد، اوج گرفتن کار او آغاز مى شود و تا آن جا ادامه مى یابد که بتواند زیرکى را در حد اعلا متبلور کند. بتواند در مقابل دشمنش ضربه ناپذیر شود. خلع سلاحش کند و دشمن را وادارد که حتى برایش کف هم بزند.

این مقاله با اجازه سردبیر از منبع زیر آورده شده است: مجله بخارا، شماره ۵۳ ، جشن نامه کامبیز درم بخش ، صفحات ۱۴ تا ۱۷.

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.