افرا یا روز می گذرد، نویسنده و کارگردان: بهرام بیضایی، گروه تئاتر لیسار ، تهران، تالار رودکی، دی و بهمن 1386
نمایش «افرا یا روز میگذرد» نوشته و کارگردانی بهرام بیضایی در تالار رودکی تهران فرصتی گرانقدر و فراموشناشدنی است؛ فرصتی برای تامل بیشتر در اندیشهها و دغدغههای همیشگی نمایشنامهنویس، فیلمساز و پژوهشگر برجستهی دوران ماست. بیضایی در این نمایش نومیدیها و جهلهای پیرامون را به تصویر میکشد؛ محلهی آدمهای واقعی و عشقهای دروغی را نشانمان میدهد؛ از انسان میگوید و نمونهای مثالی از متانت و زیبایی و کوشش و کمال ترسیم میکند. و در نهایت با قدرتی مسیحایی رؤیاهای ما را حیات میبخشد و در آمیزهی واقعیت و خیال به صحنهی نمایش میکشد.
افرا
آموزگار فقیر و جوانی که در دبستان تدریس میکند. نمونهای از متانت و زیبایی، کوشش و کمال. گاه نمیتواند بخوابد چون «بدخوابی هست»(1) و گاه رؤیاهایش را فراموش میکند «چون کابوس هست». با این حال، امیدوار و پرنشاط، پسرعمویی خیالی را در پندار خود و همگان جای میدهد که در شهرستان زندگی میکند و قرار است روزی بیاید و «به شما که در وضع سخت و نامطلوبی زندگی میکنید» کمک کند. پسرعمویی که دانشآموزانش با شک میگویند روزی میآید.
افرا به ما گوشزد میکند که مهم نیست پسر عمو نداریم؛ او را خیال کنیم. پسر عمویی که ناباورانه نمیدانیم مرده است یا زنده و اگر زنده است کجاست.
پسرعمویی با قدرت مسیحایی. مسیحایی که امید به افرا میدهد. منجیای که همه ناباورانه میپرسند چرا از او خبری نشد؟ چه خوب بود که میآمد و با ما زندگی میکرد. اما کسی نمیداند نشانیاش کجاست.
پسر عمویی که فقط پسرعمو نیست سالهاست عاشق افراست. آنچه از او به یادگار داریم تنها یک عکس تاریک است. اما ما، در کنار افرا، با همهی عشق و وجود در انتظارش هستیم.
محله
محله و آدمهای رنگارنگش. خانوادههایی که در هم میلولند. آدمهایی فقط برای طی کردن روزهایی که میگذرد. محلهای از «گداها» و «تازه بهدوران رسیدهها». تازه به دوران رسیدههایی که «به همه مظنوناند».
محلهای که تنها امیدش این است: «از این ستون به اون ستون فرجه» و برای تنها چیزی که آماده است تحقیر هممحلهایهاست.
چنین است که «هو» کردن تنها صدای دستهجمعی است که میتوان از محله در تمامیت خود شنید؛ صدایی که وهن محله است؛ وهن افرا و وهن انسان. پس محلهی ما محلهای است که دیگر دوستی برای کسی باقی نمیگذارد.
محلهای که «امروز با کلمهای که از کسی شنیده افرا را هو میکند» و فردا شاید با کلمهای دیگر «حاضر باشد او را سر ببُرد».
اما «همهی ما ول معطلیم. این محله تو طرحه و خراب میشه.» بعضیها زودتر از بقیه میفهمند چی داره به سرشون میآد ولی میگویند «نه – دلبستگی خاصی به این محله ندارم؛ اما هیجانم برای محلهی جدید از اینم کمتره. مگه اونو کیها میسازن؟ همینها؛...»
محلهای که گاهی نومیدانه فکر میکنیم شاید تنها راهحل برای آن گسست زمین و زلزلهای است که قرار است یک روز بیاید و حساب همه را صاف کند. و شاید اگر خدا بودیم همین راه اخیر را انتخاب میکردیم...
با وجود همهی اینها محلهی ماست و دلمان برای خودمان میسوزد و همسایههایمان را دوست داریم؛ حتی بدیهاشان را. چرا که آنها خانوادهی ما هستند. یا احساس میکنیم خانوادهی ما هستند.
...اما در این محله اتفاقهایی میافتد. یا احساس میکنیم قرار است در آنجا اتفاق بیفتد. اما نمیدانیم چه اتفاقی.
پردهی آخر
محله درگیر یک بازی شیطانی افرا را تحقیر میکند. ساکنان محله، کوچک و بزرگ، حتی شاگردان افرا، همه او را هو میکنند. حقارت افرا وهن انسان و انسانیت است. و در پایان بازی این افراست که به خاک افتاده: پایانی تلخ، اما واقعی.
«چه باید کرد؟ آیا باید چیزی از بیرون وارد این محله کرد؟ آیا باید افرا و خانوادهاش را از این محله بیرون برد؟ شاید باید اتفاقی در خود محله بیفته، که چه میدونم، شایدم خُردخُرد داره میافته؛ ولی هنوز اون قدر به چشم نمیآد، و زمان میخواد، زمان طولانی!»
واقعیتِ انکارناپذیر، اما، به خاک افتادن افراست. «این پایان تلخیه، گرچه بدبختانه واقعیه!... نه، کسی دوستدار واقعیت نیست. همه دوستدار اون توافق عمومیِ اعلامنشدهای هستن، که برای مدتی رسماً واقعیت اعلام میشه.»
اما نویسنده کورسویی از امید و رؤیا به صحنه وارد میکند.
«واسه این که اگه رویاها بمیرن
زندگی مث یک کبوتر میشه
که دیگه مگه پروازو به خواب ببینه» (2)
پس پسرعموی خیالی که در شهرستان زندگی میکند و قرار است به ما که در وضع سخت و ناطلوبی زندگی میکنیم کمک کند به صحنه میآید. مهم نیست که پسر عمو نداریم؛ خیال میکنیم که داریم. همانطور که قبلاً برای پسر عموی خیالی نامه مینوشتیم.
چنان که والتر بنیامین مینویسد «همچون نسلهای دیگری که پیشاز ما زیستند ما نیز بهرهمند از خردهای قدرت مسیحایی هستیم...»(3) قدرتی برای نجات یافتن و نجات دادن. پس همان قدرت مسیحایی که در «مسافران» به مردگان جان داد در «افرا» پسرعمومی خیالی را واقعیت بخشید تا افرا و خانوادهاش را نجات دهد.
چنین است که مسیحای افرا در صحنه ظاهر میشود و به او میگوید:
«تو - منو - خلق کردی و من اومدم»
پینویسها:
(1) کلیهی متنهای داخل گیومه از متن نمایش افرا، نوشتهی بهرام بیضایی
(2) ترجمهی احمد شاملو از شعری از لنگستون هیوز
(3) دومین تز والتر بنیامین دربارهی فلسفهی تاریخ