فهرست
ژاک قضا و قدری و اربابش , نوشته دنی دیدرو , ترجمه مینو مشیری , تهران , فرهنگ نشر نو , 1386.
برخی کتابها را چنان ژرفایی است که خواننده پس از خواندن آنها نمی تواند همان فرد سابق باقی بماند، پروسه ی خوانش چنین کتابهایی بسان راهی است که پایانش ناپیداست و خواننده اساسا نمی تواند پیش بینی کند که پس از پایان کتاب در کدامین نقطه ایستاده است. "ژاک قضا و قدری و اربابش " بی گمان یکی از این کتابهاست که نه تنها به واسطه ی غنای مضامینش که نیز بواسطه ی ساختار چند پاره , نامتوازن و تودر تویش خواننده را از هر گونه تعینی بر حذر می دارد.این رمان , اگر البته بتوان چنین نامی بر آن نهاد یکی از درخشان ترین آثار ادبی جهان است که برای بسیاری از متفکرین گذشته و امروز تحسین برانگیز و خیره کننده بوده است . دنی دیدرو , از مهم ترین فلاسفه ی قرن هجدهم و یکی از اصلی ترین نمایندگان روشنگری فرانسه , به همراه دالامبر , مونتسکیو , ولتر و دیگران در میان اندیشمندانی جای می گیرد که به اصحاب دائره المعارف شهره اند و عجب آنکه این نویسنده در دوران یکه تازی خرد روشنگری به سیاقی چنین درخشان در هرگونه تعینی تردید می کند و خرد رمان و جهان عدم یقین را ارج می نهد . میلان کوندرا یکی از ستایش کنندگان دیدرو , در مورد "ژاک قضا و قدری" می گوید:"تفکر همین که در کالبد رمان جای گرفت , تغییر ماهیت می دهد,بدین معنا که اندیشه ای جزمی به اندیشه ای فرضی و قیاسی مبدل می شود.و این نکته از نظر فیلسوفان , هنگامی که به نوشتن رمان می پردازند, دور می ماند.تنها یک استثناء وجود دارد وآن هم دیدرو و رمان در خور ستایشش, "ژاک قضا و قدری" است. این نویسنده ی جدی دایره المعارف پس از در گذشتن از مرز رمان,به متفکری اهل تفنن مبدل می شود:هیچیک از جمله های رمان او جدی نیست و همه چیز در آن به بازی می ماند. از این روست که در فرانسه , ارزش این رمان را سخت دست کم گرفته اند.این کتاب در واقع , هر آنچه را که فرانسه از دست داده است و از باز یافتنش سر باز می زند , در بر دارد. امروز ایده ها را بر آثار ترجیح می دهند ."ژاک قضا و قدری " را نمی شود به زبان ایده ها بر گرداند."(کوندرا,154:1383) نثر دیدرو در این اثر آنقدر پر جنب و جوش و سر زنده است که یک دم خواننده را به حال خود رها نمی کند و دائم بر او نهیب می زند که هیچ یک از حکایت ها و مضامین مطروحه را نباید بسان عقاید نهایی و قطعی در نظر گیرد. برای جهان قضا و قدر گونه ای که راویان رمان درآن بسر می برند بیان هرگونه تفکری که از خرد خود بنیاد و مختار آدمی سرچشمه گرفته باشد اساسا مضحک است. در جایی از کتاب , ژاک می گوید:"...چون کسی نمی داند آن بالا چه نوشته اند, پس نمی داند چه می خواهد یا چه باید بکند , در نتیجه دنبال هوسش می رود و اسمش را می گذارد عقل , در صورتی که عقل همیشه چیزی نیست جز هوس خطرناکی که گاهی به خیر می کشد و گاهی به شر."(ص14).از این دست گفته ها در کتاب بسیار است گفته هایی که هیچ یک را بر طبق آنچه پیشتر گفته شد نمی توان و نبایستی جدی تلقی کرد . جهان به تصویر شده توسط دیدرو در این کتاب از این رو تا حدی با جهان آثار"بکت" قابل مقایسه است جهانی پر از تناقض و ابهام که گویی بازنمای مغاک عظیمی است ما بین نظر و عمل انسان. در مقدمه ی مترجم می خوانیم:"مشکل بتوان ژاک قضا و قدری را در قالب ادبی خاصی گنجاند.شاید بتوان آن را برداشتی کاملا شخصی از ژانر پیکارسک دانست و تا حدی وامدار سنت دن کیشوت. اما در این نوشتار چند لایه دیدرو هشیارانه با زبان طنز به تقلید معیار ها و شگرد های معمول آثار تخیلی می پردازد تا آنها را به تمسخر بگیرد و نفی کند, و به همین دلیل است که این اثر او را "ضد رمان" خوانده اند. او از همان بدو رمان فضایی را خلق می کند که پیش از او در تاریخ رمان نویسی دیده نشده است. در واقع می توان ادعا کرد که سنت گریزی , ساختار پیچیده , بی نظمی استادانه , آوردن داستان در داستان , پارادوکسها و تضاد های گستاخانه , آمیزه ی طنز و تخیل برای مبارزه با جهل و خرافات و کوته بینی و عدم تساهل در ژاک قضا و قدری , نمونه ای از داستان نویسی مدرن است".
سطرهای آغازین چند اثر در ادبیات فرانسه شهرتی فراگیر هم پایه ی خود اثر یافته اند از جمله "بیگانه"ی کامو که با این جمله ی ساده و در عین هال کامل و خود بسنده آغاز می شود:"امروز مامان مرد", جمله ای که تمامی ساختار معنایی رمان را در خود نهفته دارد, و یا جمله ی آغازین پروست در ابتدای رمان سترگش , "در جستجوی زمان از دست رفته":" دیر زمانی زود به بستر می رفتم" . سطر های آغازین "ژاک قضا و قدری" نیز به شکلی بی نظیر کلیت معنایی رمان را در خود نهفته دارند:"چطور باهم آشنا شدند؟ اتفاقی,مثل همه. اسمشان چیست؟مگر برایتان مهم است؟از کجا می آیند؟از همان دور و بر. کجا می روند؟مگر کسی هم می داند کجا می رود؟چه می گویند؟ارباب حرفی نمیزند, و ژاک می گوید فرماندهش می گفته از خوب و بد هرچه در این پایین سرمان می آید, آن بالا نوشته شده". این آغاز در واقع تصفیه حسابی با گذشته و آینده است , گذشته و آینده ای که تعین معنایی اش را از دست داده است و برای بازیابی شخصیت های کتاب کم ترین اهمیتی ندارد آنها رهسپارانی بی نام و نشانند, راهیانی از گذشته ی نامعلوم به سوی آینده ای نا معلوم تر.
دیدرو از سویی با بازخوانی روایتهای پر فرازو نشیب , ضد و نقیض و منقطع شخصیت ها و از سوی دیگر بواسطه ی آوردن داستان در داستان که به انقطاع مسیر های روایی منتهی می شود به سیاقی خیره کننده تصویری چند گانه , نامنتظم و متکثر از هستی انسانی را به تصویر می کشد. او در این کتاب نه در مقام فیلسوف ظاهر می شود و نه در مقام یک رمان نویس و در واقع در اینجا نیز به معنایی سیالیت اندیشه های بازتاب یافته در کتاب را بارز تر می سازد . او در جای جای رمان خود به شکلی بی واسطه با مخاطبش سخن می گوید و از همین مجرا تقابل قصه پردازی و حقیقت گویی در رمان نویسی را نیز به چالش می کشد. در جایی از کتاب می خوانیم:"خواننده ی عزیز,...باید احتیاط کنید و در گفته های ژاک و اربابش حقیقت را کذب و کذب را حقیقت نپندارید...طبیعت انسان آنقدر پیچیده است که جای تعجب نیست اگر توان تخیل یک شاعر و تجربه ها و مشاهداتش نتواند نمونه ای راستین از طبیعت انسانی را به شما ارائه دهد."(ص81) و یا در جای دیگر دیدرو می نویسد:"...من از رمان خوشم نمی آید, مگر آنکه از رمانهای ریچارد سون باشد. من فقط داستان می گویم و این داستان می تواند جالب باشد یا نباشد , برایم کوچکترین فرقی نمی کند. مهم این است که راست باشد, که هست."(ص294).
جنبه ی مسحور کننده این اثر در نزد من همانا عدم تعین و سیالیت دنیایی است که دیدرو هم در محتوا و هم در جنبه ی فرمال کلامش بدان دست یازیده است, اگر "مادام بوآری " فلوبر بواسطه ی به تصوبر کشیدن میانمایگی , گذار از جهان دو قطبی رمانتیسم و ارائه ی نخستین ضد قهرمان از جنبه ای به نخستین رمان مدرن شهره است , "ژاک قضا و قدری و اربابش" از جنبه ای دیگر در ظهور امکانات بدیع و گشودن نظرگاه های نو در مسیری که رمان مدرن پیموده است , نقشی انکار نا پذیر داشته است. جهان چند آوایی دیدرو در" ژاک قضا و قدری" حتی در نظر برخی نسبتی با عدم تعین و کثرت روایت ها در پست مدرنیسم نیز یافته است, داریوش شایگان در فصل پایانی کتاب "افسون زدگی جدید" که یکسره به دیدرو اختصاص یافته در این باب می نویسد:"دیدرو طالب فرو پاشی ذهنیت "من" بنیان گذار است که خود را فاعل و عامل خود مختار و قائم به ذات و حامل گفتار مسلط می پندارد. دیدرو برای نیل به این هدف , انوار آینه های متعدد درون "من" را بر روی یکدیگر باز می تاباند. او نشان می دهد که این آینه ها در هر لحظه از وجود "من", همزمان حاضرند و سبب می شوند که "من" در آن واحد با بیست دهان سخن گوید...نمی دانم دیدرو در تحقق بخشیدن به این هدف تا چه حد موفق بوده است. اما به هر حال او استادانه باب چند صدایی را گشود, منتها دو قرن تدارک و آمادگی لازم بود تا آنچه او با آن همه ظرافت و هوشمندی بیان کرد, سخن روز شود. هنر او آن بود که نشان داد بدون وحدت گونه های مختلف شناخت و یا به قول خودش "بدون وحدت طبیعت, اخلاقیات و شعر",تنها راهی که در برابر بشریت قرار دارد وحشیگری و بربریت است"(ص448و449) هر چند من خود شخصا" چنین تفسیر موسعی از دیدرو را نمی پسندم اما بر آنم که همین دست تفاسیر نشانگر امکاناتی در آثار دیدرو و خصوصا "ژاک قضا و قدری"اند که در دیگر هم عصران او یافتنی نیست , امکانات و هستی هایی که سبب می شوند جهان دیدرو را تقدیر زمانه ی خود بدانیم , زمانه ای که دیگر از از استلزماتی که خود دیر زمانی بر آنها استوار بوده پیروی نمی کند.