فهرست
گزارش جلسه آسیب شناسی انجمن های اسلامی دانشجویان با تاکید بر نقش علوم اجتماعی در جنبش دانشجویی میان دانشجویان انجمن و با ناصر فکوهی ، 29 بهمن 1386
پیش از هر چیز باید بگویم فکر نمی کنم که این جلسه و جلساتی محدود از این دست برای بررسی مسائلی که جامعه مدرن بیش از 200 سال است با آنها درگیر است کافی باشد و بی شک نیاز به مباحث زیاد و منسجم تر و در چارچوبی منطقی تر برای رسیدن به نتایج مفید در این زمینه وجود دارد. بحث ما بر سر دانشگاه «جدید» است اما باید دقت داشت که دانشگاه به خودی خود یک نهاد جدید نیست، در تاریخ اروپا دانشگاه یک نهاد مذهبی بوده است. دانشگاه دقیقا به همین نام یعنی اونیورسیته یک نهاد دینی بوده خیلی شبیه به آن چیزی که در ایران به آن حوزه علمیه می گویند. خیلی از دانشگاه های اروپایی تقریبا هزار سال سابقه دارند مثل سوربن یا آکسفورد که از این هزار سال تنها 200سال در حوزه دولت ملی قرار می گیرد و بقیه در حوزه دینی قرار دارد. این دانشگاه ها مکان هایی بودند که کلیسا تاسیس کرده بود تا فقهای مورد نیاز خود را در آنها تربیت کند؛ کسانی که بعد ها در راس کلیسا قرار می گرفتند. در این میان زمانی که انقلاب های بورژوازی به وقوع یوستند یکی از اقدامات انقلابیون آن بود که کل سیستم آموزشی را از دست کلیسا خارج کنند و کلیسا هم به اجبار این امر را پذیرفت. بدین ترتیب تقسیم قدرت تا یش از آن صرفا میان اشرافیت و روحانیت تقسیم می شد مدعیان جدیدی یدا کرد. البته جابه جایی قدرت در حقیقت اشرافیت و روحانیت را از بین نبرد و امتیازات اجتماعی آنها را هم کاملا از میان بر نداشت بلکه تنها نوعی تغییر شکل در آنها به وجود آورد و آنها را به شکلی البته محددودتر بازتولید کرد. در سطح دانشگاه وقتی دولت های ملی سر کار آمدند این امر همراه با گروهی دیگر از اقدامات از جمله محروم کردن کلیسا از منابع مالی اش یعنی از نهاد هایی مثل مالیات کلیسایی بود. اما به طور خاص در مورد دانشگاه ها طبعا دولت ها هم مثل کلیسا ها می خواستند در این مراکز کسانی را تربیت کنند که بعدها در راس امور قرار گیرند. بنابراین باید در نظر داشت دانشگاه چه از منظر منشاء تاریخی، چه از منظر روندی که طی کرده است عمدتا محل ساخت کسانی بوده است که در راس قدرت قرار بگیرند. منتها از زمانی دانشگاه دیگر حاضر نیست- یعنی دانشجویان حاضر نیستند و اینجا باید تفاوت قائل شد بین دانشجو و دانشگاه- این نقش را بر عهده بگیرند یعنی اینکه آدم های سر به زیری باشند که بیایند در یک سیستم شرکت کنند و بعد هم بروند در راس امور قرار بگیرند. این اتفاق از ابتدای قرن بیستم شروع شد. علت قضیه هم این بود که از ابتدای قرن بیستم یک بحران اخلاقی،اقتصادی، سیاسی در اروپا شکل گرفت و موقعیتی به وجود آمد که افراد نمی توانستند نسبت به آن بی تفاوت باشند و چه موضع گیری می کردند چه نمی کردند به هر حال طبقه بندی می شدند و این طبقه بندی برایشان هزینه داشت. این اتفاق بین سال های 1918 و 1940 می افتد یعنی فاصله بین دو جنگ جهانی.
در فاصله بین دو جنگ جهانی اروپا وارد حوزه فاشیسم می شود، یعنی یک سقوط سیاسی در اروپا اتفاق می افتد. این دوره، دوره خیلی حساسی است. در این دوره دانشگاه و اساتید در موقعیت خاصی قرار می گیرند. اساتید باید چه می کردند؟ آیا باید نهاد دانشگاه را حفظ می کردند؟ آیا باید در برابر اتفاقاتی که رخ می داد موضع گیری می کردند؟ آیا باید علوم را در اولویت قرار می دادند یا امور سیاسی را؟
این دوره دوره ای است که ما با جنگ جهانی و جنبش های فاشیستی روبرو هستیم، انقلاب روسیه را داریم که در میانه جنگ جهانی اول اتفاق می افتد و هر کسی با این مسئله به گونه ای برخورد می کند. مثلا در آلمان گروهی از اساتید به آمریکا مهاجرت می کنند و دیگر به آلمان بر نمی گردند. آیا کار آنها درست بوده است؟ ما نمی توانیم به این سادگی در این مورد قضاوت کنیم چرا که عمل همین عده باعث شد نظام دانشگاهی آلمان ضربه جبران ناپذیری بخورد. عده ای هم در آلمان ماندند. مثل هایدگر و اگر اینها در آلمان نمی ماندند شاید آلمان امروز چیزی به اسم نظام دانشگاهی نداشت. در روسیه هم عده ای به آمریکا مهاجرت کردند. معروف ترین آنها سوروکین بود که استاد جامعه شناسی بود. مهاجرت در اینجا هم باعث تضعیف نظام دانشگاهی روسیه شد چرا که بعد ها همه سوروکین را جامعه شناسی امریکایی می دانستند. بنابراین می بینیم که آن جریان سیاسی شدن یک بار در زمان جنگ اتفاق می افتد و تاثیر عمیقی روی دانشگاه می گذارد. دوره بعدی که این سیاسی شدن خودش را به دانشگاه تحمیل می کند 10 تا 15 سال بعد از جنگ جهانی دوم است بین سال های 1965 تا 1980. در این دوره هم جهان وارد روابطی می شود که دانشگاهیان نمی توانند نسبت به آن بی تفاوت باشند. دوره ای که جنگ الجزایر، جنگ ویتنام، انقلاب کوبا و انقلاب چین رخ می دهد. در این دوره است که دانشجویان به عنوان کنشگران اصلی وارد صحنه می شوند و اسطوره جنبش دانشجویی شکل می گیرد، یکی از دلایلش این است که این اسطوره به وسیله چهره های کاریزماتیک از جمله چه گوارا تقویت می شود. در این سال ها شاهد آن هستیم که جنبش دانشجویی فوق العاده سیاسی می شود و به مسائل اجتماعی می پردازد و پرسپکتیوهایی برای خودش در نظر می گیرد که اگر عاقلانه نگاه کنیم می بینیم که اصلا امکان وقوع ندارند. مثلا تغییر جامعه، تغییر نظام یا حکومت، چنین پرسپکتیوهایی بر اساس یک اسطوره شکل می گیرند که خود آن اسطوره زیر سوال است. در مورد «انقلاب» کوبا تصور بر آن بود که این «انقلاب» توسط دانشجویان و جنبش دانشجویی به نتیجه رسید. در حالیکه اگر حمایت های روسیه نبود امکان نداشت این امر به وقوع بپیوندد. البته در شکل گذرفتن این اسطوره روشنفکران نقش زیادی داشتند، به ویژه مارکوزه در این جریان بیشترین نقش را داشت. به این دلیل که اعتبار مکتب فرانکفورت را پشت سر داشت و از طرفی چون آدورنو و هورکهایمر حمایت می شد. او با بحثی که مطرح کرد به این اسطوره پایه های توهمی داد و اعلام کرد که پرولتاریای جدید دانشجویان هستند و انقلاب جدید انقلابی است که دانشجویان انجام می دهند. بعد از این دوران خود مارکوزه برای برخی اساتید که به جنبش دانشجویی پرسپکتیوهایی دادند که عملا تحققشان ناممکن بود، ولی این امر به یک مدل تبدیل شد. در سال های دهه 70 ما بیشترین مشارکت دانشجویی را در این جنبش ها شاهد هستیم که بیشتر هم تحت نفوذ مارکسیسم است و اغلب آن ها جنبش های رادیکال و ضد جنگ هستند که شعارهایی را مطرح می کنند که کمترینش تغییر نظام است. تمام این جنبش ها بدون استثناء شکست می خورند ودر هیچ جا شاهد نیستیم که این جنبش ها شروع به نهادینه شدن کنند، البته در جاهایی که پرسپکتیوی تحقق پذیر ندارند. در حالی که در جاهایی که این جنبش ها پرسپکتیو های دانشگاهی دارند موفق تر هستند، منظورم از این پرسپکتیو تغییر و اصلاح دانشگاه در خود دانشگاه است. جنبش ماه مه 1968 بود که دانشگاه را در کشورهای اروایی به شکل امروزی شان در آورد. جنبش های دانشجویی در جاهایی که پرسپکتیو داشتند خیلی هم موفق بودند.به عنوان مثال در مبارزه با خصوصی شدن افراطی دانشگاه ها، یعنی در مبارزه با این شعار راست که دانشگاه دولتی اصلا وجود نداشته باشد و اقشار پایین جامعه اجازه ورود به دانشگاه را عملا نداشته باشند؛ اتفاقی که همین الان در بریتانیا افتاده است و در آمریکا سالهاست که رخ داده است.
با این وصف، همینجا اضفه کنم که مسئله خصوصی سازی دانشگاه ها موضوع یچیده ای است که نیاز به بحث های بیشتری دارد. برای نمونه امروز بهترین دانشگاه های دنیا در رتبه بندی ها، دانشگاه های بریتانیایی و آمریکایی هستند و جزء 50 دانشگاه برتر دنیا حتی یک دانشگاه فرانسوی هم وجود ندارد. علتش هم این است که در بریتانیا و آمریکا وقتی پول وارد دانشگاه می شود طبیعتا اساتید بهتری هم خواهند داشت و از کیفیت آموزشی بالاتری هم برخوردار خواهند بود. اما من فعلا به این موضوع نمی پردازم.
گمان من آن است که جنبش دانشجویی باید جهت دار شود یعنی به مسائلی بپردازد که مربوط به دانشگاه است. ایران هم از این مسئله مستثنا نیست.الان در ایران هم با مسائلی از قبیل اینکه دانشگاه باید توسط چه کسانی اداره شود؟ و یا چه کسانی باید وارد دانشگاه شوند؟ روبه رو هستیم.ما پدیده های بیمارگونه ای داریم مثل کنکور،کیفیت پایین آموزشی یا مرکزگرایی در تهران و یا ازدیاد بیش از اندازه دانشجو. این مسائل باید اهداف جنبش های دانشجویی قرار بگیرد، نه اهداف سیاسی و غیر قابل دسترس. البته دانشجویان مثل بقیه افراد جامعه می توانند در سیاست هم دخالت کنند، و باید هم بکنند اما به نظر من اهداف ئتانمشجویی که به کیفیت و موقعیت خود دانشگاه ربط پیدا می کند در اولویت هستند. البته این صرفا یک عقیده است من به هیچ عنوان تاکیدی بر این عقیده ندارم و فکر می کنم خود دانشجویان بهتر از هر کسی می توانند و باید راجع به آنجه می خواهند یا می تواننند انجام بدهند تصمیم بگیرند اما گمان و عقیده شخصی من آن است که سیستم های اجتماعی تنها به شکل جزئی و در خرده ساختارهایشان قابل تغییر هستند و نه به طور کلی و در روندهای به ظاهر رادیکال تغییر ناگهانی که عموما توهم زا به حساب می آیند. این امر ربطی به تقاضاهای به حق دانشجویان برای برخورداری از حقوق مدنی ندارد که باید از آنها دفاع کامل و مطلقی کرد، و بر این نکته نیز تاکید کرد که بی شک حتی برای تحقق همان تقاضاهای صنفی نیز نیاز به یک فضای دموکراتیک وجود دارد که به نظر من همه باید ضرورت و الزام آن را که بهر حال خود را تحمیل خواهد کرد از هم اکنون احساس کنند. یک محیط و سیستم اجتماعی توسعه یافته را نمی توان با توسل به ابزارهای سیستم های غیر توسعه یافته اداره کرد و این فقط یک توهم است که بتوان با ابزارهای مکانیکی از بروز و تبلور نیازهایی که کاملا طبیعی است جلوگیری کرد. منتها به اعتقاد من کژکارکرد ها تا حد امکان باید از میان برداشته شوند. در کشور ما پیشینه دموکراسی بسیار محدود است و این مربوط به بعد انقلاب نیست.پیشینه دموکراسی ایران چیزی حدود 15 تا 20 سال است. یک دوره کوتاهی داشتیم بین شهریور 1320 و کودتای 1332 که یک مقداری آزادی های دموکراتیک در سطح شهرها وجود داشت. و دوره دیگر اوایل سال 1340 که سیاست آمریکا می خواست دموکراسی را گسترش دهد. امکان عملی دموکراسی در ایران بعد از انقلاب به وجود می آید. و باز بلافاصله بعد از انقلاب همچنان که انتظار می رود ایران با یک جنگ خارجی رو به رو می شود همچنان که فرانسه و روسیه با این مسئله رو به رو شدند به دلیل فشارهای بین المللی و تا بعد از جنگ اصولا حرف از یک سیستم کاملا دموکراتیک زدن ( همچون سایر کشورها و سایر موقعیت های جنگی) نمی توانست چندان معنایی و یا لااقل چندان مخاطبی داشته باشد. چون در کشوری که تمامیت ارضی اش تهدید می شود و امنیت در آنجا وجود ندارد اولویت را به دموکراسی دادن صرفا نوعی توهم بی معناست.
در مورد جنبش دانشجویی به نظر من باید دقیق تر بحث کرد. نمی توان در کشوری که انقلاب شده و کل سیستم عوض شده است از سابقه 60 ساله انجمن اسلامی سخن گفت. اگر انقلاب شده دلیل آ« بوده است که آلترناتیو دیگری وجود نداشته است پس اشتباه است که بخواهیم خودمان را به سابقه ای متصل کنیم که در شکل و محتوای کنونی وجود نداشته است. به نظر من فرایند انقلابی در ایران به طور کلی توانسته است حرکت هایی اجتماعی و پویا به وجود بیاورد که در دراز مدت بی شک جامعه را متحول خواهند کرد منتها این دراز مدت می تواند در چشم اندازی شاید ده، بیست یا سی ساله باشد. زمان لازم است تا یک سیستم اجتماعی بتواند خودش را بازسازی کند و برای این بازسازی ممکن است سال ها وقت لازم باشد . سال هایی که مدت آنها را هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند. انقلاب فرانسه در سال 1789 اتفاق افتاد ولی در سال 1852 هنوز نظام سلطنتی در این کشور حکومت می کرد. مسئله اساسی این است که انقلاب یک موج است ک خیلی چیزها را می سازد و خیلی چیزها را از بین می برد و بعد افراد باید اراده به خرج بدهند و کار کنند تا تغییرات به نتیجه برسد.
انجمن های دانشجویی از زمانی که در ایران وجود داشتند خیلی سریع سیاسی می شوند و خیلی سریع وارد همان پارادایم مارکوزه ای می شوند، یعنی اینکه تصور می کنند می توانند تغییری اساسی ایجاد کنند. چرا؟ به دلیل اینکه چه پیش از انقلاب و چه بعد از آن دانشگاه محیطی بوده است که آزادی در آن بیشتر بوده است. و این کاملا طبیعی است و یک سنت دینی است، مساجد و کلیساها هم مکان هایی بودند که اگر کسی به آنها پناه می آورده نمی توانستند به آسانی بروند و دستگیرش کنند. چون دانشگاه به نوعی یک مکان حفاظت شده بوده است طبیعتا کارهایی که جاهای دیگر نمی توانسته انجام شود وارد دانشگاه می شده و این مساله ای است که در حال حاضر هم به کرات در ایران می بینیم؛ وقتی حزب سیاسی وجود ندارد روزنامه ها به ارگان های حزبی تبدیل می شوند. وقتی مکانی برای تفریح وجود ندارد دانشگاه تبدیل می شود به تفرجگاه و مکانی برای سرگرمی.
چیزی که به انجمن های دانشجویی ضربه می زند سیاسی کردن بیش از حد آنهاست چرا که رسالت آنها کار سیاسی نیست. کار سیاسی را حزب باید انجام دهد. کار سیاسی در معنایی که در جهان امروز و در سیستم دولت های ملی دارد یک کار فناورانه است، تکنولوژیک است و مثل همه کارهای تکنولوژیک کار هر کسی نیست. من از وجود انجمن های دانشجویی دفاع کامل می کنم. ایران کشوری است که اصولا به روش غیر دموکراتیک نمی تواند اداره شود، به روش غیر مشارکتی نمی تواند اداره شود. ایران را نمی توان با یک کشور عربی خاورمیانه مقایسه کرد، ایران یک کشور توسعه یافته است که در محروم ترین نقاط اش مثل شهرکرد 30000 دانشجو مشغول به تحصیل هستند. انجمن های اسلامی باید مکان هایی باشند که این مسئله را تبلیغ کنند. دانشگاه باید مکانی برای تفکر عمیق باشند. جامعه ای که از لحاظ اجتماعی و فرهنگی پیشرفت کند، سیستم سیاسی هم به همراه آن پیشرفت خواهد کرد. مثال این مسئله هند است. چون در سطح جامعه پیشرفت رخ داده است در عین فقر شدید اش همه قبول دارند که بزرگ ترین دموکراسی جهان هندوستان است.
در بررسی تاریخی جنبش دانشجویی نباید آن را از بطن جامعه جدا دانست. کل جریان اجتماعی هویت خودش را به آن منتقل کرده است. جنبش دانشجویی یک هویت مستقل ندارد، و یا لااقل باید این هویت را بسیار ترکیبی و پویا به حساب آورد، یکی از دلایل این امر نیز در آ« بوده است که این جنبش فرصت آن را نداشته است که به خودش فکر کند و بیشتر به دیگران فکر کرده است.و امروز، شاید بتوان فرصتی یافت تا جنبش دانشجویی بتواند اصلاحات دانشگاهی را پایه ریزی و مدیریت کند.
کسانی که در علوم اجتماعی هستند مسلما تفاوت دارند با دیگر دانشجویان از این لحاظ که به طور تخصصی روی شناخت جامعه کار می کنند. کسی که شیمی یا فیزیک می خواند اصلا موظف نیست چنین کاری کند اما کسی که انسان شناسی یا جامعه شناسی می خواند کارش بررسی جامعه است و به همین میزان مسئولیتش سنگین تر است. من فکر نمی کنم در سال های اخیر سهمی که این رشته ها در شناخت جامعه یا ارائه راهکار داشته اند چندان چشمگیر بوده باشد، مشارکت در این مسائل بیشتر از جانب کسانی است که از حوزه های دیگر می آیند. یکی از دلایل این امر هم این است که در حوزه علوم انسانی افراد زیادی وارد نمی شوند؛ خانواده ها به سختی اجازه می دهند که فرزندانشان وارد رشته های علوم انسانی و یا علوم اجتماعی شوند. اولویت با رشته های ریاضی و مهندسی و یا علوم تجربی و پزشکی است. همچنین بازار کار برای رشته های علوم انسانی بسیار محدود است و البته این یک پدیده جهانی است. به نظر من تمام مشاغل مدیریتی که مربوط به حوزه فرهنگ و علوم اجتماعی می شود باید از دست آنهایی که از علوم دقیقه آمده اند گرفته شود و به متخصصان علوم اجتماعی سپرده شود. باید رفت به سمت اینکه مشارکت دانشجویان علوم اجتماعی در این حوزه ها بیشتر شود و این امکان پذیر است به این خاطر که در جهان اطلاعاتی مکان هایی مثل وبلاگ ها به سادگی امکان اظهار نظر و تحلیل را فراهم می کنند. باید رفت به سمت نوشتن علمی و برای این کار باید از کلی گویی پرهیز کرد.گروه های دانشجویی باید اولویت اهداف خود را حفظ نهاد دانشگاه قرار دهند چرا که این نهاد با صرف هزینه بسیار به ما رسیده است و ما باید از امکاناتی که در اختیارمان است به بهترین شکل استفاده کنیم.
لازم به ذکر است که این سخنرانی ششمین نشست از سلسله جلسات آسیب شناسی انجمن های اسلامی با تاکید بر نقش علوم اجتماعی در جنبش دانشجویی می باشد. تا کنون دکتر ضیاء هاشمی، دکتر تقی آزاد ارمکی، دکتر محمد رضا جوادی یگانه، دکتر حسین کچوئیان و دکتر میثم موسایی در این جلسات حضور یافته و سخنان خود را ایراد کرده اند.