فهرست
زرینشهر در 35 کیلومتری جنوب غربی شهر اصفهان، با جمعیت کمتر از یکصد هزار نفر، در میان کارخانههای بزرگ صنعتی مانند ذوبآهن، فولاد مبارکه، صنایع نظامی، پلی اکریل و... واقع شده است. ترکیب جمعیتی این شهر از سه هویت بزرگ فارس، ترک (این دسته احتمالا از خویشاوندان ترکهای قشقایی هستند)، و بختیاری به علاوه دیگر مهاجران که برای اشتغال به منطقه آمدهاند تشکیل شده است. با وجود پتانسیلهای خوبی که دارد، متأسفانه از امکانات فرهنگی مناسبی برخوردار نیست. همین عامل باعث شده بسیاری از جوانان این شهر، از داشتن تفریحات و سرگرمیهای سالم دور بوده و گاه و بیگاه، هیجانات خود را به شیوه خودشان تخلیه کنند. چهارشنبه سوری و دیگر شبهای جشن و شادی، میتوان شاهد اینگونه تخلیه هیجانات در این شهر بود. چهارشنبهسوری امسال، در گوشه و کنار شهر میشد بیننده شعلههای آتش بود. اما آتشی که در کنار زایندهرود برپا شده بود، با بقیه فرق داشت. در آغاز چند جوان با آتش زدن چند حلقه لاستیک کهنه و بزرگ، آتش بسیار بزرگی در محوطه پارکینگ پارک ساحلی فراهم کردند. جایی که هنوز هیچ خودرویی پارک نشده بود. سپس شروع کردند به منفجر کردن مواد محترقه بر روی آتش. خودشان هم با سر و صدای زیاد، پایکوبی میکردند؛ یکدیگر را به سمت آتش هل میدادند؛ با موتور سیکلت در اطراف آتش تک چرخ میزدند؛ و... . کمکم سر و کله چند خانواده هم پیدا شد، اما ترجیح میدادند از دور نظارهگر باشند. جوانان موتوری هم بطور مرتب تعدادشان افزایش مییافت. اکثرا با همان تیپ همیشگیشان: شلوارهای مشکی خیلی گشاد که در پاچه، تنگ میشود. مدلش شبیه شلوار کردی است، اما بسیار گشادتر از آن. این گشادی را هنگامی که سوار موتور سیکلت هستند و باد به آن میخورد، به خوبی میتوان دید. بیشترشان ترک بودند و با هم آشنا. محله ترکها به رودخانه نزدیکتر است. ترکهای این شهر خودشان به دو دسته تقسیم میشوند: ابایی یا اوایی (Ovayi) و غیر اوایی. در انجام اینگونه کارهای عجیب و غریب، خودشان هم قبول دارند که اواییها پیشتازند. لاستیکهای کهنه، اما بزرگ از راه میرسید و زبانه شعلههای آتش هم بالاتر میرفت. کمکم سر و کله خودرو آتشنشانی پیدا شد. معلوم بود که برای نزدیک شدن، تردید دارد. بیسابقه نیست که با ماموران برخورد شود. تا شعاع بیست متری آتش نزدیک شد. اما جوانان بیاعتنا به آن، به پایکوبیشان مشغول بودند. آژیر خودرو روشن شد و تلاش کرد تا به آتش نزدیکتر شود. جوانان خود را به خودرو آتشنشانی رساندند و جلوی آن، به گونهای که سد معبر شود، شروع به پایکوبی کردند. عدهای هم برای نزدیک نشدن آن، ترقههای بزرگ میترکاندند. بالاخره خودرو خودش را به آتش رساند. جوانان شروع کردند به هو کشیدن. یکی از ماموران آتشنشانی، روی سقف خودرو و پشت شیلنگ قرار گرفت. اما پیش از آنکه موفق به باز کردن شیر آن شود، خودرو ترقهباران شد. آنقدر با ترقههای بمبی به خودرو زدند که مجال ایستادن نبود. خیلی از ترقهها هم روی خودرو و نزدیک پای ماموری که پشت شیلنگ قرار گرفته بود منفجر میشد. خودرو به سرعت از آنجا دور شد؛ در حالیکه آثار ترقه بر روی بدنه آن خودنمایی میکرد. جوانان خوشحال ، به کارهایشان ادامه دادند. هر از گاهی یکی از میان جمعیت فریاد میزد: «بِچا [بچهها] 110 اومِد» و ناگهان همه به خیابان چشم میدوختند. اما خبری نبود. بالاخره سر و کله خودرو پلیس پیدا شد. آنها هم با احتیاط و کمی دور از جمعیت ایستادند. دو درجهدار از آن پیاده شده و در اطراف قدم میزدند. جمعیت هم مانند ترکشهای خمپاره، از دور آتش دور شده بود. اما هر کسی مترصد فرصت بود تا پلیسها بروند و دوباره آتشبازی را از نو آغاز کنند. تا این لحظه (حدود هفت و نیم شب) حدود سیصد-چهارصد نفر جمع شده بودند. پلیسها هم ترجیح دادند بدون درگیری، آنها را به حال خود رها کرده و بروند. دوباره دور آتش جمع شدنها همان و از سرگیری لودهبازیها همان. حالا خانوادهها هم نزدیکتر میشدند و شور جوانان هم برای پایکوبی بیشتر. کمتر از نیم ساعت نگذشت که دیگر جای سوزن انداختن نبود. ترافیک شدیدی در اطراف ایجاد شده بود. به یکباره جمعیت بسیاری گرد آتش آمده بودند. شعلههای آتش تا شعاع ده متری، غیرقابل تحمل بود. با وجودی که حالا دیگر جمعیت از چند هزار نفر فراتر میرفت، اما همچنان مرکزیت خود را حفظ کرده بود. همان چند ده نفر جوانی که از ابتدا بودند، رهبری مراسم را بر عهده داشتند. گاهی آتشبازی میکردند و اطراف آتش، مسخرهبازی در میآوردند؛ و گاهی هم پایکوبی میکردند. پایکوبی به تمام معنا. نمیشود نام رقص را بر آن نهاد. یکجور تخلیه هیجان با این کار صورت میدادند و به فکر زیبایی آن نبودند. بلکه هر کس سعی میکرد حرکاتش بیشتر خندهدار باشد. چند نفر دست در گردن هم انداخته بودند و ادای رقص کردی را در میآوردند؛ چند نفر روی دوش دوستانشان سوار شده بودند و خروس جنگی بازی در میآوردند؛ چند نفر هم کارشان این بود که محکم با باسن، به دیگر افراد بزنند و آنها را به زمین بزنند. گاهی اوقات میشد که یک نفر میپرید روی کول دیگری و بلافاصله همه افراد میپریدند روی آنها. اما چند لحظه بعد میدیدی که دوباره همه بلند میشوند و آب هم از آب تکان نخورده. شادی ناشی از این هیجان را میشد در چهره تکتکشان دید. همانگونه که جمعیت تماشاچی هم از دیدن این صحنهها لذت میبرد. مردها و بچهها نزدیکتر ایستاده بودند و زنها و دخترها پشت سر آنها قرار میگرفتند. میشد نگاههای زیر چشمی جوانان وسط گود را متوجه شد که به زنها و دخترها توجه داشتند. بسیاری از کارهایشان برای جلب توجه همین دخترها بود. و تماشاچیها هم اعم از دختر و پسر، با دیدن این صحنهها از خنده ریسه میرفتند. در هر دقیقه، چندین ترقه با صدای مهیب در میان جمعیت، و به ویژه زیر پای پایکوبان میترکید؛ اما انگار همه پذیرفته بودند که امشب، شب همین کارهاست و اگر کسی اعتراض دارد، جایش اینجا نیست. برای پایکوبیشان، گاهی خودرویی میآمد و درهایش را باز میکرد و صدای موسیقی را تا حد امکان بالا میبرد و جوانان هم نزدیک به همان، پای میکوبیدند و گرد و خاک بلند میکردند. گاهی هم ناگهان میپریدند روی سقف خودرو و بیتوجه به فریادهای صاحب آن که عموما خودش هم جوان بود، روی آن بالا و پایین میپریدند. از همه دیدنیتر، صحنه مانورهای یک مزدا باری هزار بود. دو جوان که خودشان هم از ترکها و احتمالا اوایی بودند، سوار با آن میآمدند وسط جمعیت پایکوبها و ویراژ میرفتند. مردم هم به آنها میخندیدند. گاهی هم خودروشان خاموش میشد و نیاز به هل دادن داشت تا دوباره روشن شود. و جوانان پایکوبی را رها کرده و به سراغش میرفتند. هل میدادند تا روشن شود، و میریختند پشت آن و روی سقف و هر جایی که میشد خود را به آن آویزان نگه داشت. راننده هم ویراژ میرفت و آنها را به زمین میریخت. یکبار که خاموش شد، پایکوبها ریختند دورش و شروع کردند به تکان دادن آن. برخی هم رفتند روی سقفش. تکانها آنقدر شدید بود که خودرو را گاهی به طرف چپ و گاهی به طرف راست واژگون میکرد. صاحب آن هم گاهی میپرید روی سقفش. اما با آن تکانهای شدید، سریع به پایین پرت میشد. عدهای هم پریده بودند روی کاپوت آن و محکم پایکوبی میکردند. در اینگونه مواقع، کارهایشان به آدمهای مست بیشتر شبیه بود. کسی گمان نمیکرد که این خودرو دیگر قابل استفاده باشد. همه جای آن را له کردند. اما باز آن را روشن کردند و صاحبش شروع داد به گاز دادن و ترمز گرفتن. جوانها هم برگشتند به پایکوبی خودشان. با وجودی که ترافیک شده بود، اما برخی موتوریها ناگهان وسط جمعیت تکچرخ میزدند و هر کسی برای جلوگیری از برخورد با موتور، به گوشهای میپرید. حالا دیگر خیلی از خودروهایی که میان ترافیک گیر افتاده بودند، صدای ضبط ماشین را بالا برده بودند. دیگر نمیشد یک صدا را تشخیص داد. خیلی از ضبطها روشن بود. خیلیها گوشیهای موبایلشان را درآورده و فیلمبرداری میکردند. ساعت نه و نیم شب بود که چراغهای روشنایی پارک خاموش شد. همه میگفتند که مامورها خاموش کردهاند تا جمعیت پراکنده شود. اما کسی پراکنده نمیشد. چند دقیقه بعد دوباره چراغها روشن شدند. عدهای میرفتند، اما عده بیشتری میآمدند. خیلی از موتوریها راه افتاده بودند داخل کوچههای شهر و تا نیمهشب بوق میزدند و عربده میکشیدند. اما پارک ساحلی و مراسم آتشبازی تا نیمههای شب همچنان و با شدت تمام پابرجا بود. از ساعت دوازده نیمه شب بود که جمعیت کمکم شروع به پراکنده شدن کرد. اما پایکوبی و تماشای آن تا ساعت دو همچنان ادامه داشت.