فرانسیس بیکن در گفتگو با میشل آرشمبو، ترجمه قاسم روبین، چاپ اول زمستان 1380.
فرانسیس بیکن در 28 اکتبر 1909 در دوبلین در خانواده ای انگلیسی به دنیا آمد . او دومین فرزند از پنج فرزند خانواده بود . پدرش پرورش دهنده اسب بود . در شروع جنگ جهانی اول ، خانواده بیکن در لندن مستقر می شوند ، بعد زندگیشان به تناوب در انگلستان و ایرلند طی می شود . او که مبتلا به آسم بود ، همچنین گرفتار بیماری شدید ریوی می شود و در نهایت هم در اثر عارضه قلبی – عروقی در 1992 سکته می کند . بیکن در 16 سالگی خانواده را ترک می کند و راه لندن را در پیش می گیرد و در آنجا کارگر روزمزد می شود . انگلستان کشور نقاشی نبود ، کشور شاعران و نویسندگان بود ، بر خلاف فرانسه . در سال 28-1927 به پاریس می رود و در آنجا کارگر دکور ساز می شود، تا اینکه آثار پیکاسو را در نمایشگاهی در گالری پل روزنبرگ پاریس می بیند و شوق نقاشی پیدا می کند . در واقع بیکن در دوره ای از زندگی اش متاثر از پیکاسو بوده است و همیشه پیکاسو مورد تحسین و احترام بیکن بوده است و به گفته خویش او را نابغه قرن می دانسته اما در عین حال تمام کارهای پیکاسو را هم نمی پسندید .
این کتاب متن گفتگوی چند جلسه ای بین فرانسیس بیکن و میشل آرشمبو است که بین اکتبر 1991 و آوریل 1992 در آتلیه بیکن در لندن صورت گرفته است . ادامه این گفتگو ها طبق پیش بینی بیکن قرار بوده است بعد از سفرش به مادرید ، در پاریس انجام بگیرد ولی متاسفانه بیکن در آوریل 1992 در مادرید چشم از جهان فرو می بندد . متن این دیدارها در سه گفتگو خلاصه می شود :
در گفتگو اول آرشمبو نظر بیکن را راجع به عکس و سینما جویا می شود ، سپس به نقش پول در عالم هنر می رسد و در جواب بیکن به تشریح نقش دلالان و واسطه های هنری در عالم هنر می پردازد و نیز حمایتها یی که از هنرمندان می شود ، در مورد خودش از تاثیر حمایتهای " اریک هال " و " گراهام سوتر لند " صحبت می کند و در ادامه بحث راجع به نقاشان مختلف و سبکهای مختلف نقاشی صحبت می کنند . در گفتگوی سوم که در عین حال ادامه گفتگوی قبل هم هست ، آرشمبو از نقاشی و رمز و رموز آن از بیکن می پرسد : چه چیز انسان را به نقاشی وا می دارد ؟ غریزه . بیکن معتقد است مشکل اصلی نقاش این است که چطور آن چیزی را که دیده است به مدد غریزه Instinct ) ) نقاشی کند . در این خصوص او نقش غریزه را در نقاشی موثرتر از احساس می داند و بین غریزه و الهام هم فرق می گذارد و از مفهوم " اتفاق " در نقاشی صحبت می کند . اثرات خود رنگ ، مواد و عناصر عرصه تصویری و در کل " نفس نقاشی " در شکلگیری این اتفاق موثر است و نقاشی تلفیقی بینابینی است از آنچه نقاش در نظر داشته و آن چیزی که حادثی نامیده شان .
سپس از ارتباط نقاشی با دیگر حوزه ها صحبت می کنند .بیکن در زمینه ارتباط بین روانشناسی و نقاشی ، این حسن را برای روانشناسی قاﺋل میشود که با طرح مفاهیمی چون ضمیر هوشیار و ناهوشیار ، نمی گذارد ما برای بیان آنچه از حریم ادراک منطقی چیزها بیرون است ، دست به دامن توضیح متا فیزیکی شویم ، چرا که بیکن با هر نوع متا فیزیکی مخالف است .
آرشمبو سپس سوالاتی در حیطه موسیقی می پرسد و در انتها سعی می کند بحثی راجع به رابطه بین نقاشی و موسیقی بکند . در گفتگوی سوم بعد از موسیقی وارد حوزه ادبیات می شود و سعی در شناخت شاعران و نویسندگانی دارد که بر بیکن تأثیر گذاشته اند و البته بیکن مرجع اصلی آثارش را در حوزه ادبیات شکسپیر می داند ( با توجه به اینکه انگلیسی زبان هم هست. ) در نهایت آرشمبو به سمت نقاشی های خود نقاش بر می گردد : عده بسیاری آثار بیکن را خشن می دانند ، اما بیکن معتقد است آثار پیکاسو را هم خشن می دانند در حالیکه از چشم او آثار پیکاسو نه فقط آدم را از قید تصاویر رها می کنند ، بلکه شیوه های فکر کردن را به انسان می آموزند و نشانمان می دهند که چطور راه را پیدا کنیم . بیکن بر خلاف برداشت بسیاری ، خود را آدم خوشبینی می داند ولی معتقد است خوشبینی مورد نظر او یکجور خوشبینی نومیدانه است .
در آخر هم آرشمبو بعد از صحبت از رابطه مساﺋل اجتماعی و سیاسی با نقاشی و نقاش ، به حوزه خصوصی تر وارد می شود و از رابطه اش با والدین و خواهر و برادرهایش ، مشکلاتی که با خوانواده داشته و عوامل شخصی تر موثر بر نقاشی اش مثل خوردن الکل ، یا بیماری آسمش و . . . ولی در نهایت بیکن معتقد است جهان نقاشی ، جهان در خود است و قاﺋم به خود . اغلب وقتی موضوع نقاشی به میان می آید ، کسی چیز بدیعی نمی گوید جز مشتی حرفهای سطحی و سرسری . مگر می شود نقاشی را با کلمه توصیف کرد ؟ بنا به گفته بیکن اگرچه نقاشی در کلمه نمی گنجد ، ولی شاید بتوان نقاش را علاوه بر نقاشی هایش در حرفهایش هم پیدا کرد .
روی اینترنت: