فهرست
بخش اول
الیزابت بدنتر (Elisabeth Badinter) فیلسوف و تاریخ دان است. از وی شش کتاب به انتشار رسیده است [ تا سال 1992 تاریخ مصاحبه] که می توان آنها را در دو گروه قرار داد: از یک سو کتاب هایی نظری و از سوی دیگر زندگینامه های تاریخی. در میان کتاب های نظری بدنتر، کتاب «با افزودن عشق»(L’Amour en plus) به گشایش گروهی از مباحث منجر شد که بدنتر را به سرعت بدل به یکی از نظریه پردازان تراز اول در حوزه نقش های جنسیتی کرد. در این کتاب وی با تکیه بر گروهی از زنان( زنان بورژوازی یا نخبگان جامعه) تلاش می کند نشان دهد که برخی از زنان فاقد غریزه مادرانه هستند. با توجه به این نکته تمام گفتمان های مبتنی بر عشق «خودکار» مادر برای فرزندش که بر نوعی تعلق بیولوژیک استوارند، زیر سئوال می روند. وی سپس در کتاب دیگری با عنوان «یکی و دیگری، رساله ای درباره روابط میان مردان و زنان»(L’un et l’Autre, Essai sur les relations entre les homes et les femmes) این تز را مطرح می کند که برابری میان جنس ها، ضرورتا به نوعی شباهت جنس ها منجر می شود. بنابراین نمی توان هم هویت های جنسی کاملا برجسته داشت و هم برابری جنسی کاملی. و سرانجام در کتاب سومی با عنوان « XY ، درباره هویت مردانه» (XY, de l’identité masculine)( انتشارات اودیل ژاکوب) بدنتر این پرسش را، با اندکی شیطنت، پیش می کشد که اصولا مرد بودن به چه معنایی است ؟ بیولوژی تا حدی پاسخ را در این زمینه به ما عرضه می کند: در ابتدا نطفه هم مذکر اسن و هم مونث اما پس از گذشت چند ماه فرایندی از تفاوت یابی آغاز می شود. بدنتر به جای انتخاب ساده ترین فرضیه در این زمینه یعنی اینکه ما با دوره ای از «عدم تمایز جنسی» روبرو هستیم، ترجیح می دهد عنوان کند که مذکر، ابتدا مونث بوده است و سپس اندک اندک از هویت مونث اولیه خود جدا می شود. وی با حرکت از این فرضیه استدلالی را مطرح می کند که بنا بر آن مردان دائما ناچارند علیه این زنانگی قدرتمند [آغازین] مبارزه کنند.
بدنتر به فعالیت نظریه پردازی خود، کار یک تاریخ دان برجسته قرون هفده و هجده را نیز می افزاید و کتاب «امیلی ، امیلی» (Emilie, Emilie) را می نویسد که درباره جسارت ها و بلند پروازی های زنانه در قرن هجده است. او سپس کتاب « سرزنش های مالبرانش » (Les Remontrances de Malesherbes) و با همکاری همسرش روبر بدنتر (وزیر دادگستری پیشین فرانسه) کتاب «زندگینامه کوندورسه» را می نویسد تا بدین ترتیب از فیلسوف روشنگری که زیر سایه رومانتیسم و فلسفه آلمان رفته بود ، اعاده حیثیت شود.
- پل لوبیر: «با افزودن عشق»، «یکی و دیگری» و امروز «XY، درباره هویت مذکر» این احساس را ایجاد می کند که شما از راه های مختلف در پی رسیدن به مضمون مشترکی هستید. آیا هدف شما واقعا آن نیست که از دگر بودگی سخن بگوئید؟
- الیزابت بدنتر: اکثر ما از ابتدای حیاتمان با مضمون هویت درگیر هستیم. برای من هم موضوع محوری این پرسش است که «من که هستم؟ » . شاید بتوان گفت در معنایی گسترده این پرسش اصلی همه فیلسوفان بوده است.
- آیا شما در « با افزودن عشق» در پی آن نیستید که مادر بودن خود را درک کنید؟
- نه. من این کتاب را به مثابه یک مادر ننوشته ام. موضوع هویت را من از تعریف هویت زنانه آغاز کردم ( و بی شک هنوز به پایان نرسانده ام) و شروع موضوع برای من همان چیزی بود که همواره یکی از ویژگی ها برای زنان تلقی شده یعنی مادر بودن. و این آغازی برای این پرسش است که زن بودن یعنی چه؟ اما مادر بودگی این پرسش را به پایان نمی رساند. و تنها یک شکل سطحی درمیان شکل های دیگر است.
- در زمان انتشار کتاب ، به شما ایراد گرفته شد که برای این کار تنها گروه کوچکی از زنان یعنی نخبگان و بورژوازی را مطالعه کرده اید. آیا می توان ادعا کرد که که دنیای بورژوازی و اشراف قرن هفدهمی بتوانند واقعا نماینده انسانیت باشند؟
- اگر ما معتقد باشیم که این غریزه یک غریزه جهانشمول است، همین کافی است که من بتوانم ثابت کنم عشق مادرانه جهانشمولیت ندارد تا مفهوم غریزه را به زیر سئوال ببرم. و برای اثبات این امر مورد فرانسوی ها کافی بود. افزون بر این، برای خروج از موقعیتی اجبار در مادر بودگی نیاز به داشتن آزادی ها، تمایلات، محیطی فرهنگی و اجتماعی نسبتا پیشرفته، و یا لااقل مساعد وجود داشته است. زنانی که می توانستند این کار را بکنند، نوزادان خود را نزد پرستاران می گذاشتند. بنابراین چنین زنانی در خود احساسی غیر قابل مقاومت برای آنکه خود از کودکان خویش مراقبت کنند، نداشتند و یا اینکه موقعیت خود را فدای آن احساس کنند. به محض آنکه زنان از حق انتخاب برخوردار می شدند، دیگر انتخاب نوزاد، امری خودکار نبود. بنابراین غریزه مادرانه فاقد وحدت میان زنان بوده و این خود گویای آن است که عشق بسیار شکننده است و لزوما وجود ندارد.
- آیا شما خود این را احساس کرده اید؟
- من بر روی احساس های شخصی خودم مطالعه نمی کنم. در مورد کتاب «هویت مردانه» به من ایراد گرفته بودند که چرا از واژه «من» استفاده نکرده ام. در حالی که چنین رویکردی برای من کاملا غیر قابل درک است. من بیشتر یک آدم تالیفی هستم تا یک آدم تحلیلی و بیشتر قیاسی تا استنتاجی. و این ممکن است مرا تا حد مبالغه پیش ببرد و حرف هایم را به صورتی ساده شده و تندروانه بزنم و به انعطاف لازم نرسم. من بیشتر ترجیح می دهم چیزی را نشان دهم: شواهد تنها از این رو برای من جالب می آیند که بتوانند به اندیشیدنم و یافتن راهم یاری کنند. اما بهر حال من اندیشه خود را بر اساس موارد مشخص نمی سازم.
- با وصف این، اندیشمندانی چون مونتنی، دکارت و بسیاری دیگر، تردیدی به خود راه نمی دادند که خویشتن را به مثابه موضوعی برای مطالعه در نظر بگیرند...
- آه، اما من فقط یک زن کوچک و کم اهمیت هستم و خودم را با آنها مقایسه نمی کنم! از این گذشته در کتاب «هویت مردانه» اینکه بخواهم خودم را به عنوان موضوع بگیرم عملا ناممکن بود!
- شما بیشتر یک نظریه پرداز هستید؟
- نه ففط نظریه پرداز. هر یک از این کتاب ها درباه هویت با کتابی درباره تاریخ قرن هجدهم نیز همراه بوده اند. برای نمونه من کتاب «امیلی، امیلی، جاه طلبی زنانه در قرن هجده » را نوشته ام که نوعی زوج زندگینامه ای برای کتاب «با افزودن عشق » است. پرسش من این بود که آیا عشق به کودکان خاص زنان است. در قرون هفده و هجده، دو زن، یعنی خانم شاتله(Châtelet) و خانم اپینه(Epinay) وجود داشتند که یکی از آن دو به صورت وحشتناکی خود را فدای یک جاه طلبی مردانه کرده بود و دیگری صرف یک جاه طلبی زنانه(آموزش و پرورش در اولی و مادر بودگی در دومی) . این زنان گویای احساس هایی بسیار متناقض بودند. اما در نهایت آن دو، برغم همه چیز به یکدیگر پیوند می خورند: آنها هر دو دارای بلند پروازی های مهمی بودند . به عبارت دیگر، هر بار که من در باره هویت به پرسش می پرداختم به قرن هجده نیاز داشتم، در این قرن است که من استناد های خود را می یابم.
پایان بخش اول- ادامه دارد
گفتگو از پل لوبیر (Paul Lubiere)
این مصاحبه در شماره 305، «مجله ادبی» فرانسه، در سال 1992 به انتشار رسیده است.
روی اینترنت:
بدنتر در ویکیپدیا
مصاحبه ای از بدنتر