فهرست
![]()
کلوزآپ (نمای نزدیک، ایران، 1990 – 1369، 90 دقیقه)
تهیه کننده: علیرضا زرین، کارگردان و تدوینگر: عباس کیارستمی، فیلمنامه: عباس کیارستمی براساس یک داستان واقعی. با بازی افرادی که در نقش خودشان ظاهر شدهاند. تصویربردار: علیرضا زریندست. ساخته شده در تهران.
همچون فیلمهای خاصی از بونوئل، کریس مارکر و دیگران، کلوزآپ به این پرسش میپردازد که آنچه ما در فیلم ها به آن حقیقت یا حقیقت مستند میگوییم چیست. با وجود همه سخنان و استدلالات و همه مدرنیته و مهارتش، کلوزآپ نهایتاً ما را متوجه موضوع ایمان میکند. چه چیز ایمان ترسناک است؟ ایمان چه ارمغانی دارد؟
فیلم بدون عنوان، فهرست عوامل یا هر گونه اعلانی با یک سکانس 15 دقیقهای شروع میشود که در آن یک خبرنگار به همراه دو پلیس داخل یک تاکسی به سمت یک ساختمان مسکونی در تهران میروند تا یک فرد شیاد را دستگیر کنند. او با تظاهر به اینکه کارگردان مشهور سینما، محسن مخملباف است از یک خانواده مرفه سوء استفاده کرده است. سکانس داستانی به نظر میرسد، صحنه پردازی دقیق به همراه زمان بندی دقیق خطوط و دوربینی که جایی قرار دارد که باید داشبورد یا شیشه جلو خودرو باشد. اما وقتی دستگیری رخ میدهد عنوان فیلم و عوامل آن پدیدار میگردد که ما را از یک «فیلمنامه» نوشته کیارستمی «بر اساس اتفاقات واقعی» و فهرست نام افراد حاضر در فیلم که «در نقش خودشان ظاهر شدهاند» مطلع مینماید. عناوین برروی تصویر یک روزنامه در حال چاپ پدیدار میشوند که نشان میدهد فیلم موقعیت خود را به عنوان چیزی شبیه یک روزنامه درک میکند. نه یک رسانه شفاف بلکه یک رسانه ارتباط جمعی که افراد برای کسب اطلاعات، احتمالا اطلاعات واقعی و دقیق، به آن مراجعه میکنند.
فیلم با چهار صحنه دیگر ادامه مییابد که همگی به ظاهر مستقیماً فیلمبرداری شدهاند، مصاحبههای دست اول با افراد درگیر در داستان. اولین مصاحبه با پلیسهای بیرون زندانی که مرد دستگیر شده نگهداری میشود اولین اطلاعات در مورد دستگیری را به کیارستمی میدهد. بنابراین سکانس افتتاحیه که دستگیری را در زمانی که اتفاق میافتد نشان میدهد در واقع یک بازسازی است، چرا که کیارستمی از ماجرای دستگیری در زمان رخداد آن اطلاعی نداشته و بنابراین نمیتواند نشاندهنده اتفاق واقعی باشد.
فیلم با مصاحبهای با خانواده قربانی، خانواده آهنخواه، در منزل آراسته شان ادامه مییابد.آنها کیارستمی را به نام خطاب میکنند که حضور بیشتری را در فیلم برای او به ارمغان میآورد. مصاحبه دست اول به نظر میرسد چرا که خانواده صمیمانه نگرانی خود را از اینکه در آنچه حالا دیگر یک پروژه سینمایی است و آنها پذیرفتهاند که در آن شرکت نمایند، ساده لوح تصویر شود ابراز میدارد. خانواده علاقه خود به سینما را آشکار میکند. پسر بیکار خانواده، مهرداد، فیلمنامههایی به عنوان راه فراری از خستگی و ناامیدی ناشی از بورژوازی مینویسد. علاقه به سینما خانواده را به سمت فرد شیاد سوق داده و حالا آنها را به کیارستمی پیوند میدهد.
در مرحله بعد در خلال یک مصاحبه در زندان با فرد شیاد آشنا میشویم، حسین سبزیان، فردی که تمام فیلم حول محور او میچرخد. در اینجا برای اولین و تنها بار ما واقعاً کیارستمی را، هرچند فقط از پشت سر، میبینیم. این فیلمساز است که با شتاب به جلو حرکت میکند تا با سوژه خود یعنی منبعی که فیلم را بوجود میآورد مواجه شود.
تصویربردار کیارستمی دفتر زندان، جایی که مصاحبه انجام میشود، را احتمالاً به دلیل قوانین زندان به صورت نشسته در نزدیکی یک پنجره شیشهای دارای حفاظ و پشت جایی که کیارستمی و سبزیان نشستهاند فیلمبرداری میکند. لنزی استفاده شده که به تدریج از مانع عبور میکند و هنگام صحبت کردن سبزیان به صورت وی نزدیک میشود. این موقعیت، وظیفه و آرزوی همیشگی سینمای مستند را بیان میکند، گذشتن از موانع، نگاه کردن از نزدیک، جلب توجه به آنچه علاقمند است.
در اینجا این علاقه، سیمای آن عقده است، عقده این مرد احساسی از طبقه کارگر که آن را با زبان سینما به ما میگوید، و به علت داشتن این عقده به ارتکاب جرم کشیده شده است. او در خواستی دارد: «درد من را به تصویر بکشید.»
کیارستمی با یک مقام رسمی دادگاه صحبت میکند و سپس قاضی که ریاست محاکمه سبزیان را به عهده دارد اجازه فیلمبرداری از محاکمه را صادر و تاریخ دادگاه را جلو میاندازد. قدرت فیلم برای مداخله در سیستم قضایی تحسین برانگیز است و در پایان مصاحبه دو فیلمساز به صورت ضد نور در هیبتی روح مانند که یادآور فرشتگان است از مقابل دوربین رد میشوند. قاضی، مرد کوچکی با چشمان درشت و در کسوت یک روحانی میخواهد که در فیلم شرکت داشته باشد.
کلاکت فیلمساز صحنه محاکمه را اعلام میکند که تمام طول مدت بخش میانی کلوزآپ را اشغال میکند. آنچه که در آن واحد هم یک رخداد عمومی مهم است و هم یک فیلم. اولین کلمات این صحنه «بسم ا... الرحمن الرحیم» قاضی است که یادآور موضوع فرشتههاست و مجدداً موضوع ایمان را مطرح میکند و ابعاد قدرت و منبع الهام فیلم را تا فراتر از آنچه قبلاً بود باز مینماید.
اگر این دادگاه خداست، بسیار بیشتر دادگاه کارگردان فیلم یا دادگاه فیلم است. به نظر میرسد این اپیزود روی یک نوار ویدئو یا نواری (material) با سطح کیفی پایینتر از تمام فیلم کلوزآپ گرفته شده، شاید به علت عدم ضرورت ناشی از مقررات دادگاه یا شاید برای آنکه به لحاظ فرم این بخش جدا از سایر بخش های فیلم باشد. آیا ما در حال تماشای محاکمه واقعی هستیم یا یک بازسازی و شاید با تغییراتی؟ آیا مهم است که به کیارستمی اعتماد کنیم؟ در اینجا به سبزیان و خانواده آهنخواه اجازه داده میشود که تمام انگیزهها و اعمالشان را در تمام طول آنچه رخ داده است بیان نمایند.
کیارستمی سوالاتی میپرسد و ماجراها را تا درجهای هدایت میکند و آنها را کارگردانی مینماید. او برای سبزیان توضیح میدهد که از یک «لنز کلوزآپ» استفاده خواهد کرد تا سبزیان بتواند کاملاً خود را معرفی کند. حرکت پن دوربین در عرض اتاق نورپرداز کیارستمی را نشان میدهد و روشن میکند که فیلمسازها عمداً نیمی از صورت سبزیان را در نور قوی و نیم دیگر را در سایهای عمیق قرار دادهاند. صحنه طولانی محاکمه شامل دو صحنه بازسازی به صورت فلاش بک است که نشان میدهد مطلب مورد بحث نیاز شدیدی برای صحنه پردازی هایی ایجاد میکند تا مسائل شفاف شود و همه چیز همانطور که هست مطرح گردد. نشانههایی وجود دارد که سبزیان همچنان در حال بازیگری است و این بار به عنوان یک فرد پشیمان که موجب طرح این درخواست میشود که می توان از این بازیگری اجتناب کرد. سبزیان میگوید که از ته دل سخن میگوید و از تولستوی نقل قول میکند تا نتیجه بگیرد که هنر تقسیم صمیمانه احساسات است. کلوزآپ، اگر آن را بپذیریم، همزمان صمیمی و هنرمندانه است. بنا به درخواست قاضی، خانواده آهنخواه سبزیان را میبخشند.
کلوزآپ با سکانسی به پایان میرسد که در آن، در فاصلهای، محسن مخملباف در خیابان ظاهر میشود و سبزیان را در حال گریه ملاقات میکند و دو نفری با موتور سیکلت مخملباف در سطح تهران حرکت میکنند تا با خانواده آهنخواه تماس بگیرند و برایشان گل ببرند.کیارستمی و عواملش در یک خودروی دیگر آنان را دنبال میکنند و فیلم میگیرند. ظاهراً میکروفون یقهای مخملباف کار نمیکند و به نظر میرسد کیارستمی و یکی از دستیارانش توضیحات فی البداههای چون: «نمی توانیم دوباره بگیریم» در مورد روند این صحنه ارائه میکنند. از ابتدای فیلم (آن سفر اولیه از میان شهر به طرف منزل خانواده آهنخواه)کلوزآپ الگویی از محدودیتی که به رهایی گریز میزند را بنا میکند. صحنه محاکمه نیز به داخل فلاشبکها گریز میزند. به نظر میرسد کل فیلم نوعی ایجاد آمادگی برای حرکت ناگهانی به داخل سکانس به شدت متحرک پایانی است، یک حیله پیچیده هنرمندانه یا نمونهای از فیلمی که هر آنچه میتواند میکند تا همراه وقایع باشد نه تحت کنترل آنها. فیلم با فریم ثابتی از صورت سبزیان تمام میشود، با صورتی سرشار از پشیمانی، اشکهایی جاری و یک لبخند زیرکانه که کم کم آغاز میگردد.
چارلز وارن Charles Warren
منبع: دانشنامه سینمای مستند، نوشته یان اتکن (Ian Aitken)، انتشارات راتلج، جلد اول. صفحات 235 و 236.
گفتگو.یی درباره کلوز آپ
«این متن بخشی از مصاحبه جمشید اکرمی، استاد ارتباطات دانشگاه ویلیام پترسون با عباس کیارستمی است که برای مستندش در مورد سینمای ایران به نام Friendly Persuasion ضبط کرده است.» و به عنوان یک بخش ویژه در نسخه DVD فیلم کلوزآپ گنجانده شده است.
پیاده سازی و ترجمه: ناصر رضاییپور
*جمشید اکرمی: برخلاف بسیاری از فیلم های قبلی تو، کلوزآپ فیلمی درباره کودکان یا برای کودکان نیست. چطور تصمیم به ساختن این فیلم گرفتی؟
*کیارستمی : در عین حال که فیلم کلوزآپ هیچ ربطی به بچهها ندارد من شما را به اشارهای توجه میدهم که خود بازیگر فیلم، حسین سبزیان، در فیلم میکند و میگوید که من خودم بچه فیلم مسافرم که الان جا ماندهام؛ و به نظر من بچه فیلم مسافر به شکلی شبیه بچههای فیلم مشق شب است و بچههای فیلم مشق شب تمامشان بچههای فیلم خانه دوست هستند و من فکر میکنم اینها اینقدر به هم شبیهند که فقط بزرگ میشوند، یعنی به راحتی میشود دید که حسین سبزیان سی و چند ساله از بچههای فیلم مشق شب است که حالا بزرگ شده است و به اینجا رسیده است و نتیجه آن نوع برخورد و آموزش و در واقع آن جامعه است. فیلم کلوزآپ به شدت من را تحت تأثیر قرار داد. من داشتم میرفتم که فیلم دیگری بسازم، گروه آماده بود که از روز شنبه شروع کنیم به کار در مدرسه ولی مطلبی که در آن مجله خواندم من را آنچنان تحت تأثیر قرار داد که دو سه شبی خوابم نبرد و بعد با تهیه کننده به توافق رسیدیم که اول این فیلم را بسازم و بعد بروم فیلم «پول تو جیبی» را کار کنم و او هم موافقت کرد. فیلم خیلی ارزان و شرایط مناسبی بود، ما دوربین را به جای آنکه ببریم توی مدرسه برای «پول تو جیبی» بردیم به زندان برای ساختن فیلم کلوزآپ و این طور شروع کردیم. به هر حال این تنها فیلمی است در میان فیلمهای من که دوستش دارم نه به لحاظ اینکه من ساختمش، من هیج نظری راجع به کل فیلمهایم ندارم، ولی این فیلم به نظرم فیلم متفاوتی است برای اینکه اینقدر سریع همه چیز اتفاق افتاد، اینقدر موضوع قوی بود و اینقدر من در طول 40 روز فیلمبرداری دنبالش میدویدم که وقتی فیلم آماده شد و در شب اول فستیوال، موقع افتتاحیه، من رفتم از توی اتاق پروژکسیون سالن نمایش نگاه کنم و صدا را چک کنم، مدتی ایستادم و بعد آرام توی تاریکی یک صندلی پیدا کردم و نشستم و تا آخر فیلم را تماشا کردم. کاری که تا آن موقع هیچ وقت سر فیلمهایم نکرده بودم و اصلاً توجهی نکردم به اینکه تماشاچیها کی رفتند بیرون، کی آمد، کی خندید، کی نخندید، و واقعاً تماشاچی فیلم بودم. یعنی اعتبار تماشاچی در آن لحظه برایم از بین رفت. در حالی که واقعاً وقتی در یکی از فیلمهایم میبینم یک تماشاچی از سینما بیرون میرود تب می کنم چرا که تصور میکنم فیلم بد است. ولی این فیلم را نگاه کردم برای اینکه تماشاچی آن بودم بدون اینکه قضاوت دیگران واقعاً اهمیتی داشته باشد. عمدتاً هم به نظر من به خاطر مسألهای بود که در درون سبزیان بود و فرصتی شد تا ما آن را با یک شکل تراپی (درمانی) بیرون بکشیم و به همین دلیل فکر کردم خود من هم چه شباهت غریبی به سبزیان دارم و چه شباهت غریبی به بچههای آهنخواه دارم. یعنی هم گول میزنم، هم گول میخورم و هم احترام میخواهم. این نزدیکی سبزیان با من چیزی بود که خیال میکردم فقط در مورد من است به دلیل اینکه شرایط اجتماعی واحدی داریم ولی هر وقت در هر فستیوالی فیلم نمایش داده شد کسانی که هیچ نوع شباهت و قرابتی با سبزیان نداشتند آنچنان احساسش کرده بودند که احوالش را میپرسیدند، راجع به وضعیت امروزش سؤال میکردند و به شدت نگرانش بودند و این بهترین شکل تحسین یک فیلم است. جایی که میبینیم تماشاگر با قهرمان ناقهرمان فیلم رابطه عاطفی برقرار کرده است. در واقع اگر تماشاچیها بچه خانه دوست را دوست دارند هنری نکردهاند چون این بچه هم زیباست و هم یک کار قشنگ کرده؛ اما در کلوزآپ واقعاً این یک اتفاق مهم است که به یک آدمی مثل حسین سبزیان علاقه پیدا میکنی و سرنوشت وی برایت علامت سؤال است که او کجا رفته و چی شده و به کجا میرسد. به این دلیل میگویم فیلم را دوست دارم که خیلی ضد کلیشه است و یک اتفاق خوبی در آن افتاده است که مقدار زیادی یا تمام آن راً مرهون انرژی است که در خود موضوع و خود این آدمها وجود داشته و من فقط این توفیق را پیدا کردم که یک بار دیگر اینها را جمع کنم و واقعیت را آن طور که بوده بازسازی نمایم.
*جمشید اکرمی: این فیلم در یک شرایط ویژه اجتماعی ساخته شده که به نظر میرسد ایران و ایرانیان در حال گذر از یک بحران هویت بودند. یک تغییر بنیادین با پیامدهای سیاسی و اجتماعی وسیع مردم را تحت فشار قرار داد تا از خود سؤالاتی در مورد اینکه آنها واقعاً که هستند بپرسند. کلوزآپ سؤالات نیشداری در مورد هویت جمعی یک ملت مطرح میکند.
*کیارستمی: به نظر من این یک استنباط درستی است که یک تماشاچی هوشمند یا یک منتقد میتواند بکند. اما این الزاماً نباید در موقع فیلمبرداری در ذهن من بوده باشد که نبوده است. اما الان که نگاه میکنیم اگر نگوییم هویت میتوانیم از جهات مختلف به آن نگاه کنیم و در یک جا حداقل بگوییم یک افسردگی عمومی بعد از یک انقلاب بزرگ که فرض کنیم یک آدمی شبیه سبزیان در آن به آنچه میخواهد دست پیدا نکرده و یک آدمهایی مثل خانواده آهنخواه یک چیزهایی را از دست دادهاند و اینها در یک جایی به هم نزدیک شدهاند. به نظر من این هم یکی از آن عوامل مهمی است که کسی یک جایی به آن اشاره کرد و من دیدم که خیلی درست است، یک تماشاچی غیر ایرانی میگفت این دو تا از دو قطب کاملاً متضاد هستند اما به خاطر شرایطی مثل شرایط زلزله یا شرایط روز قیامت در یک وانفسایی به هم نزدیک میشوند. اینها را یک مسأله مشترک به هم نزدیک میکند، درست است که خانواده آهنخواه از وی شکایت کرد اما این شکایت به اندازه آن نزدیکی و جذب روز اول اصالت نداشت. به نظر من آن جاذبه مهمتر از آن شکایت است. و این همانی است که به آن اشاره میکنید، حالا یک بار میشود با عنوان بیهویتی از آن یاد کرد، یک بار با عنوان افسردگی و یک بار با عنوان درد مشترک.
*جمشید اکرمی: به نظر میرسد بیشتر شخصیتهای تو که با پسر فیلم مسافر شروع میشود در یک ناکجاآباد و بین واقعیت و خیال زندگی میکنند. این مسأله میتواند توجیه کننده آن باشد که چرا اهدافی که برای خود در نظر میگیرند عملاً دور از دسترس آنها میباشد.
*کیارستمی: در واقع میتوانم بگویم که آنچه اینها تصور میکنند به حق و به قاعده است، منتها شرایط، شرایط ناسازگاری است. که این دلیل شیفتگی من نسبت به این آدمها است. کسی به من گفت آدمهای تو همه ناهنجارند و همه از خط خارج میشوند، از بچه مسافر گرفته تا آقای فیرزکوهی فیلم گزارش یا حسین سبزیان در فیلم کلوزآپ یا خود حسین در فیلم آخری، حسین فیلم تجربه، بچه های لباس برای عروسی. من فکر کردم که بله، من بدون اینکه بخواهم سراغ آدمهای ویژه میروم چون به نظرم میآید که ما که نمیتوانیم همه آدمها را جلوی دوربینمان ببریم. ما باید یا دنبال آدمهای ویژه بگردیم یا دنبال آدمهای معمولی در شرایط ویژه. این ویژگی در واقع چه میکند؟ این ویژگی یادآوری میکند که ما از نوع همانها هستیم و به همین دلیل فیلم را یک نفر میسازد و یک نفر بازی میکند ولی با هزاران نفر ارتباط برقرار میکند. یعنی در واقع همه اینها با هم، هم سازنده با بازیگر، هم بازیگر با تماشاگر یک فصل مشترک دارند. و این فصل مشترک نشان میدهد که اگر این آدم ناهنجار است پس تمامی آنها که فیلم را نگاه میکنند ناهنجارند، چون آنها اگر این ناهنجاری در درون خودشان نبود اساساً پی به ناهنجاری دیگران نمیبردند. این یک تخصص نیست، خیلی راحت میتوان تشخیص داد. من فکر میکنم آدمهایی که ناهنجارند و خودشان را به آب و آتش میزنند و به نوعی این خط و چارچوب را میشکنند و پایشان را از خط بیرون میگذارند به شکلی در حال خدمت به بقیه هستند و دارند میگویند ما در این چارچوبی که شما برایمان در نظر گرفتهاید نمیگنجیم و به یک فضای بیشتری نیاز داریم. یعنی در واقع آدمهای ناهنجار را باید به این شکل هنرمندانه نگاه کنیم که ما دادگاه نیستیم که بخواهیم آنها را محاکمه کنیم و نمیخواهیم زشتیهای آنها را نشان بدهیم. اینها را در واقغ باید به عنوان مواردی نشان بدهیم که به موقع و به اندازه و متناسب به آنها پرداخته نشده و علیرغم تمام قوانینی که در دنیا مدون شده برای احقاق حق از همه آدمهای محروم، اینها هیچکدام به آنچه که باید برسند نرسیدهاند و طبیعتاً در جایی شروع به تخیل کردهاند که اساساً زمینه تخیل نیست.