گفتگوهای دیوید سیلویستر با فرانسیس بیکن(پرنیا پژوهش فر)

marefi- bacon.jpg

گفتگوهای دیوید سیلویستر با فرانسیس بیکن، دیوید سیلوستر، ترجمه شروین شهامی پور، موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر.

کتاب حاوی گفتگوهای دیوید سیلوستر(یکی از بزرگترین منتقدین هنری قرن بیستم) با فرانسیس بیکن در طی سالهای 1962 تا 1987 است که در نه بخش تنظیم شده است . بیکن تا مدتها نقاشی را به صورت تمام وقت دنبال نکرد و بنا به نظر خودش به طور واقعی تا حدود سالهای 1945 نقاشی در زندگی اش مرکزیت پیدا کرد  . او فکر می کند به نوعی تأخیر داشته است :« فکر می کنم بخش تحلیلگر مغزم نسبتاً دیر گسترش یافت ، تقریباً در 27 یا 28 سالگی . وقتی خیلی جوان بودم به طرزی باور نکردنی خجالتی بودم  و بعد از آن فکر کردم این خیلی مسخره است که خجالتی باشم ، بنابراین تعمداً سعی کردم بر این مسئله پیروز شوم و حدود سی سالگی توانستم تا خودم را ابراز کنم ، اما بیشتر مردم این کار را از سنین خیلی پایین شروع می کنند .» ارتباط بیکن با خانواده اش خوب نبود و تحت تاثیر نگرش آنها نسبت به نقاشی بود چراکه به نظر آنها نقاشی وسیله مناسبی برای کسب درآمد نبود .او همه نوع شغلی از کارمندی در اداره های مختلف و عمده فروشی تا پیشخدمتی را تجربه کرد . این وضع تا زمان جنگ و معاقیت او به دلیل بیماری آسم ادامه داشت . بعد از آن دیگر خودش بود و خودش . او بسیار در مورد نوع انسانی فکر می کرد ، اما انسان از دید وی چگونه تعریف می شود ؟ انسان در مرحله اول متمایز است زیرا توانایی تفکر در مورد خویشتن را داراست  و هنر بیکن که عمدتاً به چهره انسانی می پردازد تا حیوانات و طبیعت این مسئله را به خوبی نشان می دهد . وی که سعی می کند قیافه و ظاهر را پدید آورد در تمام مدت این دغدغه را دارد که اصلاً قیافه و ظاهر چیست ؛ بطوریکه این سهل  و ممتنع در تمامی آثر بیکن هم تجلی پیدا کرده است. او اشتیاق به کشیدن فرم دارد و تابلوهایش نوعی بند بازی است میان آنچه نقاشی فیگوراتیو نامیده می شود و آبستره . نقاشی وی از آبستره ریشه میگیرد اما در واقعیت هیچ ارتباطی با آن ندارد. تلاشی است برای وارد کردن موضوع فیگوراتیو به دستگاه عصبی به شکلی پر آشوب تر و قوی تر . نقاشی آبستره بیکن را جذب نمی کند ؛ به نظر بیکن نقاشی یک دوگانگی است، در حالیکه نقاشی آبستره اساساً چیزی است زیبایی شناسانه که همیشه در یک سطح باقی می ماند . هنر ثبت کردن و گزارش دادن است و از آنجایی که به نظر او در هنر آبستره گزارشی وجود ندارد و تنها چیزی که می بینیم حس زیبای شناسی نقاش و اندک احساساتش است و هیچ کشمکشی در آن به وجود نمی آید .
بیکن برداشت شبه مذهبی از نقاشی هایش را رد می کند . علیرغم تعدد پاپهای نعره کش ، صلیب شکسته ، آیینه ها و قفسها که به نظر می رسد بار معنایی زیادی داشته باشند ، بیکن حکم بر بی معنایی آنها می دهد . او میگوید ممکن است انتخاب موضوع تصلیب توسط آدم غیر مذهبی عجیب باشد اما فکر نمی کنم اینها هیچ ربطی بهم داشته باشند . کسی اطمینان ندارد تصلیبهای فوق العاده هم توسط افراد با ایمان و با اعتقادات مذهبی کشیده شده باشند . او داستان را با کسالت همراه می داند و لذا برای اینکه به حرف والری ( شاعر و مقاله نویس فرانسوی ) که گفته « دادن حس بدون کسالت انتقالش » عمل کند ، از داستان هم اجتناب می کند . در واقع می توان گفت بیکن از هر چیز مناسکی دوری می جوید ؛ حتی وقتی مضمونی مثل تصلیب را انتخاب می کند ، ابراز می دارد که برای یک غیر معتقد این تنها عملی است از رفتارهای بشری ؛ نوعی از رفتار با دیگری . اما دار واقع تصاویر دیگری هم در رابطه با مذهب در آثار بیکن وجود دارد . جدای از تصلیبها ، موضوعی که طی سی سال آن را نقاشی کرده است ، پاپها هستند .
منتقدین بیکن بر چیزی تکیه داشتند که آن را عناصر وحشت در آثار او می نامند اما خود بیکن این را بطور اخص از آثارش حس نمی کند و معتقد است هیچ وقت سعی نکرده وحشت زا باشد :«یک نفر باید چیزها را جذب کرده باشد و احساسات و گرایشهای درونی را بشناسد تا درک کند آنچه توانسته ام انجام دهم ، بر وحشت تاٴکید نداشته است . همیشه امیدوار بوده ام تا آنجا که بتوانم همه چیز را خام و بی پرده بیان کنم و شاید اگر چیزی مستقیماً بیان شود ، مدم احساس کنند که ترسناک است .»
سیلوستر بر این تاکید میکند که مردم از نقاشی های بیکن احساس میرایی دارند و بیکن معتقد است شاید دلیلش این باشد که خودش در تمام اوقات احساس میرایی دارد  . همانطور که نسبت به زندگی آگاه هستید، نسبت به مرگ نیز آگاه هستید . بیکن خود را فردی خوشبین می داند :« شما می توانید خوشبین باشید و کاملاً بدون آگاهی . طبیعت پایه یک فرد بدون امید است در حالیکه سیستم عصبی او از چیزهای خوشبینانه ساخته شده است . این جریان تغییری در آگاهی من نسبت به کوتاه بودن فاصله بین تئلد و مرگ ایجاد نمی کند و این چیزی است که در تمام اوقات نسبت به آن هوشیارم و حدس می زنم به درون نقاشی هایم هم سرایت می کند.» البته این کیفیات در آثار دیگر نقاشان هم دیده می شود ولی بنا به نظر خود بیکن دلیل اینکه در آثار او شدت بیشتری یافته ، شاید دوران کودکی و گذشته اش باشد که مدام در محیطهای خشونت آمیز بوده  و در دوران جنگ زندگی کرده ، که این ممکن است بر او تاثیر زیادی گذاشته باشد . ولی بیکن خشونتی را که در آن زندگی کرده است با خشونت نفاشی متفاوت می داند . او معتقد است :« هر چیزی در هنر خشن به نظر می رسد چون واقعیت خشن است ؛ شاید به همین دلیل بسیاری از مردم هنر اتزاعی را دوست دارند. چون نمی توانی در انتزاع خشن باشی و به بیان بهتر همانی  که الیوت می گوید:« نوع بشر خیلی نمی تواند واقعیت را تحمل کند .»
بیکن تاکید زیادی بر مفهومی به نام « تصادف » در نقاشی دارد . او برای باز کردن مفهوم تصادف می گوید  وقتی که ایماژ به مرحله مشخصی رسید و قصد دارم که آن را جلو ببرم و قادر نیستم با اراده خود آن را پیش ببرم ، تنها می توانم امیدوار باشم که پرتاب رنگ به سمت ایماژ ، فرم جدیدی به آن ببخشد یا اینکه بتوانم با دستکاری این رنگ ، نقاشی را به حدتی برجسته ببرم . او در توضیح پدیده تصادف هم از لغاتی که به گونه ای او را به مناسک و آیین برساند ، روی گردان است ؛ ترجیح می دهد واژه «غریزه» را به جای «خلسه» (کلمه ای که او آن را به عرفان مدرن نزدیک می داند.) به کار ببرد ؛ اما غریزه ای که ریشه در فرهیختگی و ممارست و دانش دارد ، در واقع او از یک دیالکتیک بین تصادف و اراده صحبت می کند . به بیان بهتر از یک سیالیت بین آگاهی و نا آگاهی صحبت می کند :« می دانم که چه می خواهم بکنم ، اما نمی دانم چهطور بهوجودش آورم.»  و این همان چیزی است که امیدوار است تصادف یا شانس برایش پدید آورد . به نظر می رسد سیستم شانس در تمام زندگی بیکن نفوذ کرده است . او می گوید خودم را واسطه ای می بینم برای دریافت تصادف و شانس و فکر می کنم فقط پذیرا هستم ؛ پذیرای انرژی .
او اصراری ندارد که کارهایش را به مردم نشان دهد و برایش مهم نیست آثارش دیده شوند ، چراکه معتقد است افراد بسیار اندکی با نقدشان می توانند به او کمک بکنند . البته اینکه کارهایش را دوست داشته باشند برایش خوشایند است اما از این مورد که بگذریم ، چندان اهمیتی به این قضیه نمی دهد. او معتقد است هنرمند بودن فرمی از تکبر و شغلی بینهایت خود خواهانه است .
برای او تفاوت هنرمند با دیگر افراد در مسئله استعداد نیست ، بلکه آنچه یک هنرمند را بهتر از دیگری نشان می دهد ، این است که حس انتقادی موشکافانه تری نسبت به خود دارد و در بکارگیری حس انتقادی اش هیچ معیار مشخصی ندارد ؛ کاملاً نوعی غریزی از نقادی است . 

 

 

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.