نگاهی به شخصیت پردازی و شخصیت ها در رمان «تهران مخوف»( نجمه منوچهری)(2)

azmayeshgah-tehran makhof-1.jpg

بخش دوم و نهایی

فصل سوم

       

شخصیت پردازی و شخصیتها


اشاره
شخصیت پردازی در تهران مخوف به شیوه نمایشنامه های سنتی است
نویسنده ابتدا تصویری از ظاهر  فرد به دست می دهد و سپس صفاتی از افراد را بیان می کند که انسان ناخود آگاه با برخورد دوباره با آن شخصیت توقع رفتاری مشابه از او را دارد. ولی مسئله به اینجا ختم نمی شود واو شخصیت ایجاد شده را رها نمی کند بلکه موشکافانه تمام ابعاد وجودی اورا وا می کاود.در سراسر داستان شخصیتهای اصلی یعنی فرخ، مهین، ف السلطنه و سیاوش میرزا تغییر نمی کنند وشاهد تحولی در منش و رفتار آنان نیستیم شخصیتهای مثبت به طور افراطی خوب و بدها اغراق آمیز بودند.
نویسنده نگاه جامعی به زنان داشته و انتقادات شدیدی بر جهل و بی سوادی، خرافه پرستی و کم خردی،وابستگی و عدم تعقل ، فساد و ابزاری بودن آنان وارد می کند.زنان –جز  در مواردی- آلت دست مردان هستند  افکار آنان را منتقل می کنند و دیدگاهشان مشحون از دستورات و تلقی های مردانه است.

شخصیت پردازی
 شخصیت ، تیپ ، چهرمان بحثی است که امروزه در داستان به آن زیادپرداخته می شود. به قول  احمد محمود: «شخصیت داستان باید بتواند در اطراف خود فضایی سیال ایجاد کند که در آن حرکتی زنده داشته باشد. چنین شخصیتی از نظر نیرو درون¬زاست. شخصیتی که نتواند چنین فضایی ایجاد کند، مثل پاره¬سنگی است که حرکتی مکانیکی دارد. تا از خارج بر آن نیرو وارد شود حرکت می کند. نیرو که قطع شد، سکون است. ». 1
محمدرضا سرشار معتقد است؛«بحث شخصیت در داستان ابتدا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مطرح شد. از سویی افرادتقریباًدرهمه جای دنیا مثل هم هستندو در خیلی از خصوصیات مشترکند.»
 به خصوصیاتی که به طبقه و شغل افراد بستگی دارد تیپیک یا چهرمانی گفته می شود.مثل تیپ کارگری ،کارمندی، معلمی،دکتری و.... اگر خصوصیات عام مشترک بین افراد یک طبقه اجتماعی و شغل آنان [یعنی همان خصوصیات تیپیک یا چهرمانی] را به خصایص کاملا فردی و شخصی اضافه کنیم در این صورت یک شخصیت داستانی را ساخته ایم .وی ارتباط شخصیت انسانی را در سه وضعیت نشان می دهد:
1- در ارتباط با خود
2- در ارتباط با همنوعان
3- در ارتباط با محیط مادی
همچنین اشخاص داستان به چند نوع تقسیم می شوند :
«1- اشخاص ساده: که یک یا دو خصیصه اخلاقی بیشتر ندارندو واکنش آنها قابل پیش بینی است.
2- اشخاص جامع :  یا پیچیده که نمی توان آنها را درست شناخت و برخورد آنها با حوادث معلوم نیست.اگر با این نوع شخصیتها سالها زندگی کنی باز هم نمی توانی همه خصوصیات آنها را بشناسی و عکس العملشان را پیش بینی کنی.  
3- اشخاص قرار دادی یا کلیشه ای : این نوع شخصیتها در داستانهای قدیمی بیشتر وجود داشته اندو همواره به یک شکل ظاهر می شده اندبه طور مثال یک دزد دریایی که با یک چشم و یک پای چوبی در داستان ترسیم شده است .» 2
البته این تعاریف محدود به یک فردنیست بلکه بسیاری از نظریه پردازان براین عقیده استوارند.آنها معتقدند« شخصیت اصلی یا همان قهرمان باید یک شخصیت پیچیده باشد و شخصیت های فرعی از نوع شخصیت ساده و کلیشه ای.» 3 لیکن با تمام این اوصاف شیوة رفتار نویسنده با آدم‌ها  در  تهران مخوف همان شیوة خاص داستان‌سرایان و نمایش‌نامه نویسان سنتی است؛4 به این معنی که وقتی نویسنده آدمی را معرفی می‌کند توصیفی از ظاهر او به دست می‌دهد، در یک یا دو جمله می‌گوید که او چه کسی است  و به چه منظور وارد صحنه شده است :
             «ناشناس جوانی بود سفید روی با موهای خرمایی رنگ و چشمانی درشت و ابروانی کشیده ، لباسش  عبارت بود از سرداری سیاه رنگ و روی رفته کلاه نمدی سیاه معروف نظامی بر سر گذارده بود وهرکس به سر وضع او به دقت مینگریست زود متوجه می شد که این جوان از ساکنین این محله نبوده و برای قصد ونیت خاصی بدانجا آمده است.بخصوص دستان سفید و ظریفش بیش از هرچیز معرف وضعیت و طبقه ی او بود »                                        ص10                                                                            
وسپس در ادامه داستان تمام حوادثی که براو می رود را موشکافانه باز می گوید به عبارتی کسی را  بیهوده رها نمی کند.هرچند در حوادثی غلو می کند ودر اتفاقاتی خوبی یا بدی افراد را بیش از اندازه پیش چشم می آورد به طوریکه خواننده را در مقابل قضاوتی از پیش تعیین شده قرار می دهد.  
«این شیوه «آدم پردازی» («کاراکتریزاسیون») فقط محدود و منحصر به فرخ  قهرمان اصلی نیست. آدم‌های دیگر رمان، چه آدم‌های اصلی و چه آدم‌های فرعی، به همین سیاق ساخته و پرداخته شده‌اند؛ می‌توان آن‌ها را در یک جمله توصیف کرد و از ظاهرشان به سهولت باز شناخت. مثلاً اگر نویسنده به یکی از آدم‌ها برچسبی نظیر «شریف»، «فداکار»، «ریاکار» ،«عیاش» زد آن آدم مقید به آن صفت و خصوصیت خواهد بود، و همین تشخص او و تمایزش را از آدم‌های دیگر معین خواهد ساخت. به این آدم‌ها در اصطلاح ادبی همان« شخصیت ساده»یا « فلت» می‌گویند؛ زیرا جامع و پیچیده نیستند» 5
   آدم‌هایی نظیر فرخ، مهین -نامزد فرخ- ف السلطنه و شاهزاده ک در طول رمان بسط و تحول پیدا نمی‌کنند، و همان ویژگی‌های نخستین خود را تمام و کمال نگه‌می‌دارند. حتی اگر حوادث خارق‌العاده ای برای‌شان پیش بیاید، حوادثی که در واقعیت و به طور طبیعی می‌تواند هر آدمی را منقلب سازد، تغییری در ماهیت و احوال آن‌ها پیدا نمی‌شود. مشکل یا ضعف چنین آدم‌هایی، از لحاظ اقتضای رمان، در این است که آن‌ها اغلب با حرکات و سکنات خود ما را دچار شگفتی می‌سازند، بی آن که نویسنده موجبات و اسباب این شگفتی را فراهم آورد.
  «آدم‌های تهران مخوف دو دسته‌اند، یعنی  به دو جبهه تعلق دارند، آدم‌هایی که از اشراف و اعیان‌اند و غرض اصلی آن‌ها کسب قدرت و ثروت بیشتر و جلوگیری از دگرگونی اجتماعی است، و آدم‌هایی که توده مردم را شامل می‌شوند و تنگ‌دست و بدبختند و دایماً از درد می‌نالند.‌ این آدم‌ها هر دو دسته یا جبهه، بسیط و یک بعدی‌اند، و چنان که اشاره شد می‌توان از حال آن‌ها، مثلاً فقر یا مکنت‌شان، گذشته یا آیندة آن‌ها را تشخیص داد. آدم‌هایی نظیر ف السلطنه، شاه‌زاده ک، سیاوش میرزا و علی اشرف خان، که نویسنده آن‌ها را «جزو طبقة ثروتمند» و «لئیم» و «عیاش» معرفی می‌کند، مطلق شراند، و آدم‌هایی مانند فرخ، جواد -نوکر فرخ- مهین و عفت، و حتی وابستگانشان از قبیل نوکر و دایه و...¬¬- حتی صفاتی که اینان به آن ملقب می شوند نیز با گروه اول متفاوت است¬- دردمند و بردبار و سرشار از نجابت اخلاقی و احساس انسانی هستند، و مطلق خیراند؛ نویسنده نیز در جانب این جناح قرار دارد». 6 مسکوب از جمله آن نویسندگانی است که در نقد تهران مخوف و داستانهای این دوره به وضعیت  زنانی اشاره دارد که در فصل هشتم داستان با عنوان محله مریض با ترسیم طرحی از زندگی خود  سرگذشت گرفتار شدن در دامان فحشا و فساد را بیان می کنند. از همین عنوان است که  وی نتیجه می گیرد که نویسنده برخلاف گذشتگان خود به فحشاء همانند یک بیماری اجتماعی نگریسته است .از دیدگاه او آگاهی به موقعیت اجتماعی و انسانی  زنان از همان اوان انقلاب مشروطه آغاز شده بود و در آثار شاعران و نویسندگان پیشرو و نواندیش هریک به شیوه ی خود زمین گیری نیمه درمانده اجتماع را نشان داده اند. و در این گذر بی سامانی ها ، ستم و خود کامی ،نبود آزادی و حق و قانون ،نادانی و خرافه پرستی ،بی خبری از جهان و بیگانگی از شادی و خوشبختی ،همه درد های همگان ،در وجود زن تبلور یافت و روشن تر و نمایان تر دیده شد. بطوریکه انواع ادبی و خصوصاً رمان را در این دوره تحت تأثیر خود قرار داد. 7
     «حهان داستان در  تهران مخوف ساده، منظم و «منطقی» است، و از آن به جهان «ملودراماتیک» یا جهان ارسطویی نیز می‌توان تعبیر کرد. آدم‌ها دارای هر مشرب و موقعیتی که باشند ناگزیر از پذیرش قوانین این جهان هستند، و حتی در تدوین قوانین آن مستقیم یا غیر مستقیم، مشارکت می‌ورزند. فرد در این جهان نسبت به موقعیت یا روابط خود یا سازگار است یا ناسازگار؛ در هر حال موقعیت او روشن است.‌ ممکن است موقعیت آدم‌ها جا به جا شود، اما خود موقعیت، زمینه‌ای که آدم‌ها به آن وابسته‌اند یا روی آن قرار دارند، تغییر نمی‌کند؛ زیرا همه چیز ساکن است. در واقع آدم‌ها هستند که باید موقعیت خود را، اغلب به تصادف یا از روی قضا و قدر، عوض کنند. به عبارت دیگر تفکر آدم‌ها است که تغییر پذیر است نه جهانی که آدم‌ها در آن حضور دارند. جهان داستان، با همه عیب و علتی که دارد، محتاج تغییر نیست، یا دست کم کسی نیازی به تغییر آن نمی‌بیند؛ زیرا اصولاً ابزاری برای تغییر این جهان وجود ندارد. »8      
در تهران مخوف  به واسطه بی تجربگی نویسنده گاه پاره ای از رویدادها خام و ناشیانه و با زور تصادف و اتفاق به هم وصله شده اند  حوادث روندی پیوسته و همخوان با منطق واقعیت ندارند.رابطه ها ، علی یا اتفاقی ،در مجموعه ای سازمند جریان نمی یابندو نویسنده گاه ار بهم بستن خود سرانه رویدادها واقعیت را «اختراع» می کند در نتیجه داستان واقعگرا از واقعیت به دور می افتد و غیر واقعی می شود.گذشته از این ساخت و استخوان بندی ،آب و رنگ غلیظ اخلاقی و احساساتی کتاب  نیز گاه شخصیت ها را بی حقیقت و فضای زنده اجتماعی را رنگ پریده و ساختگی جلوه می دهد. 9                                                                 
 در اینجا به شخصیت های اصلی میپردازیم به زعم ما در تهران مخوف هرچند بسیاری از شخصیتها در بسیاری از صفحات کاراکتر اصلی می شوند ولی این دلیلی بر اصبی بودن آنها در روند داستان نیست در بخشهایی عفت یا جواد قهرمان حتی بخشهایی از کتاب می شوند ولی در تهران مخوف فقط چهار شخصیت اجتناب ناپذیر داریم شخصیتهایی که داستان تحت الشعاع حضور آنها ست.
فرخ ؛ مهین ؛ ف السلطنه و سیاوش میرزا
در واقع دو نمایند از جناح مثبت و دو نمایند از طیف منفی این افراد در خصوصیاتی باهم شبیه اند   فرخ و مهین هردو چهره های محبوب نویسنده اند که در قالب خیر مطلق ظاهر می شوند . درس خوانده – اهل مطالعه رمان –اهل فکر –باشعور با وجدان به دور از خرافات و....هر آنچه در حول آنها و مربوط به روابط خصوصی و شخصی آنهاست پاک وبی آلایش است ودر جناح مقابل دو قهرمان مال اندوز مآل اندیش سبک مغز و هرزه ای را شاهدیم که جز به زر و زن نمی اندیشند مقام را نه برای خدمت که در خدمت کسب مال می خواهند....
در ادامه به ویژگیهای این دو دسته  به تفضیل پرداخته ایم:
 1-
 «فرخ، آدم اصلی رمان، یا به تعبیر نویسنده «پهلوان حکایت ما» یک شخصیت آرمانی و نمایندة فکری و اخلاقی نویسنده است. آدمی است که نظام موجود در رمان را بر نمی‌تابد؛ زیرا فرق میان داد و ستم،و تمدن و توحش را خوب می‌فهمد، ولی این را هم می‌داند که دیگرگون ساختن اوضاع بسیار دشوار است. فرخ به آن پدیده‌ای شباهت دارد که در اول قرن نوزدهم در روسیه به نام «آدم زیادی»*  معروفیت داشت. «آدم زیادی» قهرمان ادبیات معترض جدید و از افراد اقلیت بسیارکوچک درس خواندگان و صاحبان حساسیت اخلاقی است که در مرز و بوم خود جایی ندارد و به اوهام و احلام روی می‌آورد یا دچار نومیدی و بدبینی و بی اعتقادی می‌شود. امتیاز فرخ در این است که او امید خود را از دست نمی‌دهد و در برابر بلاهت وتباهی و حکومت بی‌داد می‌ایستد. اما او در واقعیت کاری از پیش نمی‌برد- نمی‌تواند کاری از پیش ببرد- زیرا او دست تنها است».10
               «فرخ جز اینکه در خانه بنشیند و به سرنوشت تلخ مردم این سرزمین بیندیشد کاری نمی‌توانست، آری افراد یک ملت همه باید به نوبة خود در صدد اصلاح خویش و جامعه بر آیند والا یک نفر  با یک مشت مخالف چه می‌تواند بکند.»                                             ص 290 ج 2       
توصیف او همانگونه که گذشت از وضع ظاهری و لباسی که پوشیده آغاز می شود.در اینجا لباس او نماینده قشر متوسط و حتی ضعیف جامعه است و ظاهراَ این لباس در بر دارنده میل درونی تویسنده و اعتقاد قلبی او به مردمان طبقات پایین است که در آنان صداقت و راستی نمرده او به این وسیله اصالت و هویت آنان را به رخ می کشد.هرچند مظاهر فساد و بی سوادی و بی قانونی و بی اطلاعی حتی از تغییر دولت را در آن به انتقاد می گیرد «.شروع داستان با تصویری از چاله میدان تهران و یادآوری شباهت آن با کوردو میراکل  درپاریس قدیم نیز در راستای همان بینش است». 11
                « فرخ به مردمان ساده دلی که در جنوب شهر سکنی داشتند خیلی معتقد بود و برای غالب آنان قلبی نیک و احساستی بی غل و غش و نیتی پاک قائل بود و به خوبی میدانست چنانچه با آنان جوانمردانه رفتار شود ودر سرغیرت بیایند برای هر فداکاری حاضرند و... فرخ یقین داشت اهالی جنوب شهر دورویی و تزویر ندارند ...»                                             ص120

فرخ جوانی است تحصیل کرده که تا دیپلم متوسطه از تحصیلات وی در کتاب خبر می دهد.....
                 « در آخر آن سال دو رفیق به دریافت تصدیق متوسطه نائل شدند   ...»                  ص146  
اعتماد به نفس و استقلال فکری که دارد مانع از آن شده  که برای رسیدن به مقام دنیوی سر برآستان هر نالایقی گذارد ...
                « فرخ به واسطه اعتماد به نفس و استقلال فکری که داشت حاضر نشده بود برای ورود ه دوائر دولتی سعی کند ، چه او می دانست برای نیل به این مقصود جز اینکه از یک عده نالایق که بر اثر فشار حامیان خود یا به قدرت پول و سایر پشت هم اندازیها میز های بزرگ را اشغال کرده اند تملق بگوید راهی نیست.....»                                                                    ص 146      
وی ظلم را بر نمی تابد و نسبت به بی عدالتی ها انتقاد جدی دارد ...
                   «.... هرچند گناهی نداریم ولی در این شهر بی گناهان و مظلومان زودتر محکوم می شوند.  » ص97
وی در این انتقادها ، در واقع او با این انتقاد به دستگاه حاکمه برای اعمال زور و جبر از طریق عده ای سفله نادان اعتراض می نماید
                   «در آن جامعه در حالی که جرم کوچک مرد مستمند و مفلوکی که مثلا از روی اضطرار و ناچاری آفتابه دزدیده بود گناه بزرگ وپوزش ناپذیری قلمداد می شد .......»                     ص206
و بی قانونی را وسیله ای برای اغراض شخصی برمی شمارد....
                  « قانون ! کدام قانون ! چه سوء استفاده هایی که از این کلمه زیبا نمی شود،آیا این قانون است که به صرف گفته یک نفر از مفتخوران با او که به نوبه خود در آن محیط حق حیات و آزادی دارد چنین رفتار می شود....»                                                                        ص207               
واضح است با جنین نگاهی افکار فرخ همان دید نویسنده است به جامعه پیرامونی خود. چراهایی که مکرر در کتاب دیده می شود برگرفته از ندای درونی نویسنده است .سئوالاتی که برایشان پاسخی ندارد و البته گویی فردی که در خلسه با خود سخن می گوید پراکنده به نکاتی اشاره دارد. پاسخهای او گاه به خطابه بیشتر شبیه است خطابه هایی توام با اندز که خواننده را راهنمایی  میکند.
در کتاب به سئوالاتی نظیر اینها بسیار برمی خوریم:
               « چرا مردم مقدرات خود را همواره در اختیار عده قلیلی می گذارند و چرا هر آدم قوی حق ضعیفی      را پایمال می کند و چرا ناموس و جان ومال ضعیف هر روز به شکلی دستخوش هوی وهوس و شهوت رانی افراد معدود می شود »                                                         ص107
رواج رشوه گیری از زبان شخصیتهای مختلف داستان نکته دیگری است که به کرات دیده می شودعباراتی همانند در ایران برای هرکاری اول باید تعارف داد. یا جمله همانند می دانست خودداری از پرداخت انعام به فراش تلگرافخانه امکان نداردو یا ف السلطنه دست درجیب برد و جند عدد پنجهزاری نقره در آورد و در دامان او ریخت  و درجایی دیگر بیان شیخ محمد کریم که؛ توقع زیادی ندارم همینقدر پول رنگ وحنایی به بنده مرحمت فرمایید و.... صدها جمله از این دست نشان از طمع مردم و رواج رشوه وربا در جامعه در هر قشر و گروهی است  .
     « در این مملکت به جز از طریق فشار وتوصیه ویا پول از راه دیگری ممکن نیست کسی موفق بشود، تنها با این وسایل است که می توان به همه جا دست یافت و راه ترقی و پیشرفت را به آسانی پیمود و حتی از پرداخت مالیات دولت هم سر باز زد.»                                                                                          ص342
فساد مالی حتی در سران حکومتی بیداد میکند  شاهزاده ک در هنگام فرار فرخ با رییس ژاندارمری تماس می گیرد که از دوستان صمیمی و از حریف های قمارش است .
انتقاد دیگری که در این خصوص وارد است به حق الحساب خواستن در سیستم دولت است که وقتی برخلاف این عمل می شود گویی اتفاق عجیبی است!
«سورچی برخلاف غالب همکارانش چون وظیفه شناس بود، حتی اسکناس 5 تومانی هم    که وعده شده بود نتوانست اورا نظریه اش مخفی کند»                                         ص141                                                                                                                                                                 
فرخ در این راه حتی به فکر انتقام از معترضین به نوامیس مردم نیز می افتدو این فکر به شکل جدی دروجود او نضج می گیرد.و در جای جای کتاب آنرا ابراز نیز می کند.
                  «حالا دیگر موقع گریستن نیست با گریه و زاری که نمی توان گذشته را ترمیم نمود ،باید در فکر آتیه و انتقام بود و به یک چنین مرد بی شرافت و بی وجدانی فهماند که حیثیت یک خانواده نجیب نبایستی بازیچه هوس او وسایر بی وجدانها باشد.»                                   ص154  
 حکایت عاشقانه ای که بین او ومهین - دختر عمه اش- برپاست در واقع قصه ای از جنگ طبقاتی است ، دعوای ورود به طبقه اعیان از سوی جوانی از طبقات متوسط و غیر متمکن.
پدر فرخ از طبقه ای است که در دوره قبل از مشروطیت ملازم دربار شاهان بوده و اکنون در سایه رخداد مشروطه در عزلت قرار گرفته است .شباهت ماهوی پدر وی و پدر عفت در این ماجرا قابل توجه است
هردو نالان از بروز مشروطه اند که بساط عیش و شادی شان را طیش نموده است.
                « بر آن دوره هایی که چوب می خوردند و از دهان مبارک فحش می شنیدندودر عوض انعام های حسابی و املاک متعدد خالصه دولت را تیول می گرفتند افسوس زیاد خوردند و هر دو به یک زبان به هرچه مشروطه و مشروطه خواه بود لعنت فرستادند. »                             ص156  
      در مقابل پدر مهین که در روابط مشکوکی دارای ثروتی هنگفت شده بود قرار دارد.دراین دوره به نظر می آید به قدری مسائل مالی برتمام روابط رجحان یافته که حتی رابطه خانوادگی نیز نمی تواند برطرف کننده مشکلات طرفین باشد.  پدر مهین فرخ را از آن رو برای ازدواج با دخترش مناسب نمی بیند که از قبل وصلت با او نمی تواند به سود سرشار مالی یا نمایندگی مجلس دست یابد. و فرخ که خود را در این عشق  محق می داند از روابط ناسالم زمانه شاکی است . و مهین را از آن خود می داند او بارها و بارها از محبوبه برای عشقی که دارد عهد می ستاند که در عشقش وفادار باشد[ص36]ودر این کشاکش امیدوار است بتو.اند دل سخت پدر مهین را به این عشق راضی کند [ص151].وی در این راه حتی با طرح نقشه فرار و راضی کردن دختر براجرای این نقشه سعی درآن دارد که رضایت خانواده مهین را جلب کند.[صص179/182 و....] اما در این راه بازی زمانه با اونیست و او نه تنها پس ازشبی برای همیشه مهین را از دست می دهد بلکه براثر نفوذ همان پدر مهین ، [ص357]  آزادی اش نیز دچار تعرض می گردد.پس از از دست دادن مهین در محیطی که برایش تحمل آن بیش از پیش سخت شده در پی آزادی نوکر ش جواد ومرهم نهادن بر ملالتهای روحی مهین تلاش فراوان می کند اما به سختی های فراءان دچار میشود ودر نهایت توسط همان زر اندوزان فاسد با نقشه ای به دامن زورمندان می افتد و آزادی اش به مخاطره می افتد. مهین بعد از زایمان تنها یادگار شب وصال می میرد[ص371] و فرخ تبعید می شود .و......
حکایت فرخ حکایت نگاه روشنفکران تحصیل کرده به جامعه ایرانی است. درست شبیه خود نویسنده! او در برخورد با زنان هرزه نیز همان دیدگاهی را دنبال میکند که موجبات بازگشت آنان را به زندگی فراهم می آورد .او این تفکر راپذیرفته که زنانی هستند که به پای خود به این مکانها نیامده اند .
                      « یک حس باطنی به او میگفت این زن نبایدازآنهایی باشد که به پای خود به این مکان آمده باشد وبا میل به این زندگی ننگین تن داده باشدو یقین می دانست که او را فریفته و به این کار واداشته اند.»                                                                                         ص98
و از این رو تمام تلاش خود را در جهت کمک به او به کار می گیرد. بطور کلی نگاه فرخ به زنان از نوعی تیز بینی همراه با تحول همراه است .سواد را برای آنان ضروری می داند ولحن او در انتقاد به جامعه است که اسباب بی خبری را برای زنان ایجاد میکند:
                    «اگر کمی سواد داشتید مسلماَ فریب یک چنین شخص پست ورذلی را نخورده و دستخوش مقاصد ناپاک وپلید او نمی شدید.»                                                                                    ص107
    
«نویسنده بارزترین خصلت‌های رمانتیک را برای قهرمان اصلی رمان -فرخ- قایل شده است: حساس بودن، خیال پروری، آرامش درونی و پاکیزگی اخلاقی. فرخ موقعیت و عنوان مشخصی ندارد و در هیچ یک از ادارات، که از لحاظ او «مرکز یک عده مردم آزار و رشوه خوار و اشکال تراش است»، شغلی ندارد؛ زیرا او نمی‌خواهد پای‌بندی به شغل و عنوان موجب شود که آزادی‌اش را از دست بدهد.» 12  شخصیت فرخ از دیدگاه نویسنده با تمام جانبداری هایی که از او می کندو فضایل اخلاقی و مناعت طبع و عزت نفسی که به او نسبت می دهد خیر مطلق است .او حتی در فرار با دختر عمه اش - که در جاهایی به ربودن دختر از سوی دیگران تعبیر می شود- کاملاَ محق است .او مهین را حق خود می داندومهین نیز. گویا برای آنان همین علاقه توجیه رابطه شان کفایت می کند
                      « چه قراری محکم تر از رشته های علاقه بود که آندو را بهم می پیوست.»                ص190
فرخ مانند هر آدم رمانتیکی-پس از فرار سکونت در روستا را، که «دور از جاده و نظر مردم است»، به ماندن درشهر ترجیح می‌دهد؛ زیرا از لحاظ او سکونت در روستا نه فقط آدم را از «هوای لطیف» بهره‌مند می‌سازد بلکه «مردمان دهات از حیث اخلاق و نیکی فطرت بر اهالی شهر بسیار رجحان دارند».« فرخ خوشبختی و سعادت را بیش‌تر برای دیگران -و کمتر برای خود- می‌خواهد؛ زیرا او سعادت خود را در سعادت دیگران می‌بیند، و وجدانش از وضع و حال هول انگیز تحقیر شدگان سخت آزرده می‌شود. این همان مفهومی است که از آن به «سانتی مانتالیسم ملودراماتیک» نیز تعبیر می کنند؛ یعنی اغراق در   عواطف  قهرمان محبوب رمان به قصد بر انگیختن احساس شعف در خواننده.» 13

2-
مهین ، با سن 12-13 سالگی پای به قصه می گذارد دختری بس زیبا با شرحی افسانه ای که به تابلو های رنگ وروغن اروپایی بسیار شبیه است! فرخ ، دیوانه وار عاشق اوست و این چیزی نیست که از نگاه بزرگترها مخفی بماند
              «راستی خانم توجه می فرمایید این دو بچه چقدر به یکدیگر علاقه دارند؟   »                  ص14
به تدریج که بزرگ می شوند از سوی پدر و مادر او برای دیدار آن دو موانعی پیش می آید و دو جوان در پی رفع آن دست به نامه نگاری و ایجاد قرار های شبانه می زنند. در پی این قرار های شبانه علاقه این دو محکم می شود و مهین به فرخ قول می دهد که جز او همسری را برنگزید .[ص36] این تعهد تقریبا از این به بعد هرگاه دو دلداده باهم هستند تکرار شده است.و این نکته ای است که به نظر می رسد به عمد در متن یادآوری می شود نویسنده علاوه برذکر داستان مهین که انتخاب همسر از سوی پدر و مادر را برایش جبری میخواند در سایرموارد هم به پایمال شدن حق زنان در اتخاب همسر داد سخن دارد گویی این سرنوشت محتوم مابقی دختران نیز بوده است.....
     « در کشوری که زنان حق ندارند نسبت به شوهر آینده و همسر یک عمر خود اظهار عقیده نمایند،در محیطی که  شوهران هرطور میل داشته باشند می توانند بازن خود رفتار کنند. در جایی که زنها مانند اسباب و اثاثیه محسوب شده و در صورت کهنه شدن و فرسودگی ممکن است به آسانی آن را عوض کرد....»                 ص71

این حکایت غم انگیز اینگونه ادامه می یابد که پدر علیرغم عشق و علاقه شدید به یگانه دخترش اورا وسیله ای برای دست یافتن به وکالت مجلس می داند.در واقع برای زندگی دختر معامله می کند.او علیرغم آنکه می داند دختر حق دارد اما سودای وکالت لحظه ای رهایش نمی کند.
          «در ته دل می دانست که دخترش حق دارد اما حرص و طمع و سودای وکالت که در سر او افتاده بود مانع از آن بود که به خوشبختی دخترش توجه کند.»                                                            ص113

از سویی  افکار پوچ مادر نیز بر افکار جوان سایه می اندازد و دختر را اینگونه خطاب می کندکه:
            « مگر نشنیده ای اگر پدر دخترش را در آتش  هم بیندازد حق دارد ،آخر مگر منزلت پدر را نمی دانی؟»                                                                  ص115
        اما مهین این افکار را نمی پذیرد و در مقابلشان سر به مخالفت برمی دارد و لذا در نقشه فرار با فرخ همراه میشود وباقی قضایا. او در عشقش به آن اندازه فداکاری می کند که حتی جانش رانیز از دست می دهد .
      مهین برخلاف بسیاری دیگر از زنان فراوانی که تهران مخوف به آنها پرداخته اهل فضل و کمال و  با سواد است درست برعکس مادرش!
         «او[که] بیش از اطرافیانش خوانده و زیادتر از آنان به رموز زندگانی آشنایی پیدا کرده بود.»         ص111
 رمان می خواند و حتی با پدر در این موضوع بحث میکند.[ ص 27] مولف در این قسمت با استقبال از افکار مدرن  افراد اهل مطالعه خصوصاَ رمان خوانان را در طبقه روشنفکران قرار می دهد. نجوای استهزاء برانگیز پدر مهین در نکوهش رمان خواندن بیانگر این محتوی است.
             « آخر من که رمان نخواندم و سواد درستی ندارم واز حساب جز جمع و تفریق آنهم ناقص چیزی نمی دانم چه عیبی دارم و چه چیزی کسر دارم؟ من با همین معلومات و کیل ملت خواهم شد و حتی لیدر وکلا هم خواهم گردید.»                                                                                         ص27
او به خرافات با تمسخر می نگرد.و عقاید چرندخرافه پرستان را به مضحکه می گیرد.
         «با تمام گرفتگی خاطر نتوانست از شنیدن این حکایت از تبسم خودداری کند و در دل به نادانی آن دو تأسف می خورد »                                                                                               ص130
در داستان عشقی که بین او و فرخ ایجاد شده نقشی تعیین کننده دارد در واقع به نظر می رسد قبول او به فرار با فرخ در مخالفت با افکار استبدادی خانواده است ؛ وقتی موفق به راضی کردن آنها نمی شود به گمان تسلیم آنها در نقشه فرار شرکت می کند ولی در نامه ای که به مادر می نویسد اهداف خود را از این فرار شرح می دهد، برای او مهم است که بتواند در انتخاب همسرش اظهار نظر کند و همانند زنانی که در محله مریض می زیستند چشم وگوش بسته کنار سفره عقد ننشیند.
               «اکنون شمامتوجه شده اید استبداد زیاد آنهم درباره دختری که تنها اولاد شماست و بحق تأمین  سعادت آتیه اش بایستی از هرچیز بیشتر منظور نظر شما باشد چه زیانهایی دارد.»                               ص180
 آنگاه دیدار دوباره با مادر را منوط به موافقت آنان با ازدواج با فرخ میکند [ص181]  هرچند بازی روزگار به شیوه دیگری است.
پوشش و لباس او مربوط به طبقه اعیان است گروهی که خود به آن وابسته است! اما همانند تمامی زنان هم دوره خویش در بیرون با چادر ظاهر می شود. وی حتی در فرار با فرخ نیز روی خود را سخت پوشیده می دارد. و در عین حال در راه زیارت به حرکات و گفته های مادر و فیروزه با تردید عاقل اند سفیه می نگرد!
بطور کلی مهین با هیجکدام از زنان داستان قابل مقایسه نیست .وجاهت و کمالاتی که برای او در کتاب بیان می شود برای هیچکدام از دیگر چهره های داستان ذکر نشده .بطوریکه مهین با‌آن زیبایی لایتصور ! وآن عفت و نجابت تبدیل به قدیسه می شود . مرگ او اگرچه غمناک است ولی با تصویر پشیمانی پدر و مادر بسی غم انگیز تر می شود هرچند از رخداد آن چاره ای نیست.
    مهین در کتاب نمادی از مظلومیت و معصومیت دخترانی است که به محبت سفیهانه پدر و مادر دچار شده وفدا می شوند هرچند این مرگ زود هنگام به سراغ مهین می آید لیکن او در این اندیشه که با مرگ خود عزت را برگزیده ذلت زندگی با شاهزاده را نمی پذیرد.
                    « مهین هم که پدر را تا آن درجه سخت قلب و بی علاقه به خد دیده  تصمیم گرفته بود خود را از میان ببرد                                                                                           ص 276
او در حالی به سوی ازدواج با شاهزاده می رود که
                 « پاهای دختر می لرزید گویی به طرف قبرستان می رفت ، برای مهین عقد و عروسی در میان نبود       ،مهین چنان می ماند که به چوبه دار نزدیک می شد و....»                                              ص277
همه اینها به این دلیل است که دختر دیدگاهی روشن به زندگی دارد  ودر این ازدواج آتیه روشن ونورانی برای خود مشاهده نمی کند. که البته باید دانست سرانجام دانایی در تهران مخوف چیزی جز نابودی وحبس و...نیست.این دلیلی روشن برمخوف بودن تهران آن روزگار!



3-
   ف السلطنه  تعریف ساده و واضح از او این است که پدر مهین است او که در جوانی تقریباَ بی چیز بوده بر اثر یک سلسله پیش آمد های مساعد و اقدامات نامشروع ثروت هنگفتی بدست آورده بطوریکه ثروت اودر سال از 20 هزار تومان گذشته است!!
وی شیفته مال وجاه ومقام است و حاضر است هر کاری برای نیل به این مقصود انجام دهد .در این راه تلاش فراوان دارد ، اگرچه این تلاش با پرداخت رشوه زیاد و همراه با تشبثات گوناگون باشد!
      وی با درآمد نامشروعی که دارد به ثروت زیادی دست یافته وبا زد وبند های غیر قانونی مقام مهمی رادر یکی از وزارتخانه ها اشغال کرده است و دیگر حاضر نشده با سایر خویشاوندان و نزدیکان خود که بر اثر نا مساعدتی روزگار ویا برای اینکه نخواسته بودند مانند او بهر کاری تن در دهند و در نتیجه تهی دست مانده بودند هم جهت و هم قدم گرددوبا کمال پررویی وبی شرمی آنان را تحقیر می نمود.[ص15]           ف السلطنه از هر پیش آمدی که مقام و دارایی شان راتهدید کند متأثر می گردد و این نکته به وضوح در لابه لای  متن پیداست او فرخ جوان آزاده ، پاک و نجیبی را که عاشقانه به مهین دخترش مهر می ورزد را به دلیل که نمی تواند از قبل ازدواج آنها سودی ببرد لاط و لوط ! می خواند که قصد دارد بنای آینده زندگی مهین را ویران سازد.[ص26]  هرچند:
           « در ته دل می دانست که دخترش حق دارد اما حرص و طمع و سودای وکالت که در سر او افتاده بود    مانع از آن بود که به خوشبختی دخترش توجه کند.»                                                    ص113
 با تمام این احوال بر ازدواج دخترش با پسر شاهزاده ک  اصرار می ورزد چه از این طریق می توان از املاک شاهزاده رای لازم را برای وکالت مجلس کسب کند و نماینده شود!
وکالتی که او به دنبال آن است با  حالتی استهزا گونه  خدمت واقعی تلقی می شود گویی نویسنده سعی دارد با طعنه بگوید که نمایندگان در کارشان هیچ گونه نظر مادی ندارندو مقصود و منظور فقط و فقط خدمت کردن به این آب و خاک است  چه اینکه تنها دلسوزی و غمخواری برای وطن و همنوعان است که امثال ف السلطنه را وادار کرده به فکر اشغال صندلی وکالت بیفتند.!!!![ص168]
او معتقد است که مردم در واقع خود نمی دانند چه به صلاحشان است ، او اساساَ برایم عقیده است که :
            « این آقایانی که داد طرفداری رعیت را می زنند کوچکترین تماسی در زندگانی  با رعایا نداشته اند و به
              هیچوجه به احتیاجات حقیقی مردم زحمتکش پی نبرده اند.... بنده با این آزادیها که در حقیقت یکنوع
              بی ادبیست کاملاَ مخالفم و گناه می دانم به رعیت اجازه داده شود که در مقابل مالک بایستد و ستیزگی
               کند و اظهارات خلاف قاعده بنماید.... به نظر بنده رعیت باید حتماَ سرگرم کار خود باشد  والا دائماَ
                 تقاضای مساعده از ارباب  دارد  و یادیگران را از راه در می برد.... »                           ص169                                                                                                    
     ف السلطنه معتقد است بهترین راه ترقی مملکت این است که رعیت باید جز کار زراعت فکری نداشته باشدوهرچه ارباب به او می دهد راضی و شکر گذار باشد و بدان اکتفا کند . در نتیجه تن پروری را کنار میگذارند و محصول گندم زیاد به بازار خواهد آمد ودر نتیجه فروش بیشتر آن پول بیشتری عاید مالکین خواهد شد که البته طریقه صحیح خرج کردن آن را بهتر می دانند.[ص169]
این سیستم فکری ف السلطنه است سیستمی که بر اساس آن ثروتمندان  پولدار تر و مرفه تر و فقیران روز به روز فقیرتر وپریشان تر خواهند بود.او نماینده چنین مردمی خواهد بود.
تمام تصویری که از او در کتاب می بینییم شکل بد قواره ای از کسی است که جز به زر و زن اهمیت نمی دهد و تمام تلاش خود را در راه تصاحب آنان به کار می گیرد چه به سیاست وچه به کیاست! گویی اشتهای او برای دومی سیری ناپذیر است.
                « بنده را هم که می شناسید و می دانید که نمی توانم تا آخرین ساعت عمرم چشم از ماهرویان بپوشم.»                                                                           ص164  
  از نظر ظاهر ی،  نویسنده برخلاف سایرشخصیتها که در اولین برخورد آنان را تصویر می کند  چهره  ف السلطنه تا حدود نیمه های کتاب بر ما پوشیده و تعریف نشده است.تنها در کلوب شاهنشاهی در کنار شاهزاده ک تصویری از او داریم. و البته از این قسمت نیز حضور وی در قصه جدی می شود. او را در صحنه های متعدد می بینیم ولی نکته قابل توجهی که نمی توان از آن چشم پوشید  علاقه بی حدو حصر نسبت به دختر است که در وقت فرار اورا به قدری نگران می سازد که در پی یافتن او از پرداخت هیچ مخارج وتلاشی فرو گذار نیست بطوری که؛
           «ف السلطنه که دخترش را بی حد دوست میداشت سخت پریشان شده بود »              ص194
یا وقتی که از بیماری لاعلاج دختر و مرگ قریب الوقوع او خبردار می شود تمام تلاش خود را برای محبت به دختر و ابراز پشیمانی از آنچه توسط او بر زندگی دختر تحمیل شده بود به کار می گیرد.مضطرب می شود ، متأثر است و جرآت نگریستن در چشمان دختر را ندارد ، در آنساعت حاضر می شود نیمی از ثروتش را واگذارد تا دختر به دیدن محبوب نیرویی تازه بگیرد ، اتفاقی که امکان آن وجود ندارد [ص371]  نویسند در اینجا با تمام کلمات کوشیده که پشیمانی پدر را اتفاقی که در شرف وقوع است بیان کند اما از نظر شخصیتی این همان پدر ی است که در سراسر داستان حتی این گمان را به خود نمی دهد که بخواهد لحظه ای باب طبع دختر عمل کند و مدام با او به تمسخر یا عتاب رفتار می کند.
 در صفحات کتاب به نمونه هایی از روشنفکر مآبی  ف السلطنه برمی خوریم ، مثلاَ با رسیدن همسرش دست اورا می بوسد[ص33] که این یک سنت غربی است یا اینکه صریحاََ با دختر در رابطه ازدواج صحبت می کند و به درباره علاقه به فرخ هشدار می دهد که این یک عمل در آن زمانه موضوعی زنانه تلقی می شده است.  ف السلطنه در کل زمان آدمی است که تنها به منافع خویش می اندیشد و از این رو نمادی از خودپسندی وخود رایی ، پول پرستی و جاه طلبی است . منطق او در وکالت مردم به این تفکر خلاصه می شود که:
       «چون مردم زحمت کش غالباَ نجیب زاده نیستند اساساَ حق ترقی و نیل به مقامات عالیه را ندارند و چنانچه  بعض از آنان هم در اثر زحمت و مرارت و خوردن دود چراغ راهی برای پیشرفت خود باز کنند چون جربزه لازم را ندارند پس بدرد کار نخواهند خورد .... شکم سیری و بهبود وضع زندگانی مردم مضر است این طبقه باید دائماَ در سختی باشند تا مبادا بر اثر رفاه و دانایی زبان باز کنند و اسباب زحمت مالکین را فراهم سازند...»                                                                              ص 71-170
 به این لحاظ در واقع نویسنده با بیان نحوه راهیابی ف السلطنه ، شیوه انتخابات مجلس  را نیز با یک علامت سئوال بزرگ مواجه می سازد؟
4- 
سیاوش میرزا ، رقیب فرخ است با خصوصیات نسبی ف السلطنه .یا نماینده ای از طیف به خصوصی که به آن منتسب است .جوانی هرزه وفاسد که نخستین چهره او را در کتاب در مستی و ناهشیاری می بینیم .نکته قابل توجه این است که تمامی شخصیت های محبوب نویسنده که نقش مثبتی نیز در داستان دارند از چهره دوست داشتنی برخودارند و افرادی چون سیاوش میزرا  با چهره ای دل آزار ، آبله رو ،با رنگی گرفته و مایل به سیاه و.... تصویر می شود گویی ظاهر نازیبا بیان سر درون آدمهاست .
سیاوش میرزا از آن شاهزادگانی است که عملاَ تنها نامی در زمره متمولین دارد و در باطن چیزی برای او باقی نمانده و تمام املاک پدرش در گرو قروض وی است.ظاهراَ به علت کثرت اولاد قاجاریه بسیارند افرادی که در این دو.ره با لقب شاهزاده خوانده می شدند هرچند چهره ترسیم شده از تمامی آنان در کتاب ناصالح ، خود خواه، سفیه ، گستاخ و هرزه است  این افراد برای رسیدن به شأن گذشته منفعت را در وصلت با نوکیسه گانی می بینند که از راههای نامشروع - در موقعیت فعلی -  دچار مکنت شده اند .نمونه بارز اینگونه شاهزادگان افراد سیاوش میرزا است.غالب اینان در فکر فریب و تصاحب زنان مه رو به سر می برند .نویسنده از این گروه نمونه بارزی  که دارای فضایل اخلاقی یا اجتماعی خاص باشد ارائه نمی دهد.در مراسم عقد مهین وسیاوش میرزا رفتار شاهزاده ای را چنان شرح می دهد که انسان را مشمئز می کند.
         «مهمان دیگری که شاهزاه خطاب می شد و چهره سرخ و برافروخته  ولبهایی کلفت وبینی درشت و برگشته و چشمانی بیحالت داشت واز جملگی قیافه مخصوصاَ لبهای کلفتش شهوانی بودن و بلاهتش خوانده می شداز معاشقه اش با آرتیستی دم می زد و از مقاله لیکه در وصف آن بازیگر در یکی از جراید نوشته بود سخن می راند.»                                                   ص279
  هرچند رفتار با تبختر و کتکبرانه واز سویی بی ادبانه خود سیاوش میرزا نیز در این مراسم دور از انتظار هر ناظر بی طرفی است. بطوریکه حتی پدرش شاهزاده ک را به واکنش وادار می کند .نحوه ورود و شیوه سلوک وی با اهل مجلس نیز قابل اهمیت است .چنانچه حتی در این لحظات نیز دست از رفتاد جنون آمیز خویش برنمی دارد و از لذت حضور در یکی از مراکز فساد با شادی یاد می کند.[ص282]
واینها البته از کسی که در اولین برخورد او را مست در راه خانه فساد می بینیم ،بعید نیست..رفتار خارج از عرف او با فرخ در خیابان که به نظر می رسد نویسنده اورا سر راه سیاوش میرزا قرار داده دلیلی بربی نزاکتی بودن اوست .
برخورد های اتفاقی او با فرخ با این دیدار پایان نمی یابد همان شب یک بار دیگر نیز تکرار می شود و فرخ او را از خانه فساد ناهید نجات می دهد! تا انتهای کتاب به موارد دیگری از مواجهه این دو برمی خوریم .
 اما در سایر موارد این سیاوش میرزا ست ک تصویر ناخوشایندی از حضور خود برجای می گذارد.[ فصل مربوط به حق شناسی شاهزاده]
 در اطراف مراسم یا مهانی ها و یا دیدارهایی که با شاهزاده برگزار می شود ،حضور گرم و متملقانه تعدادی نوکر و کلفت را نیز شاهدیم. نقش اینان براستی عجیب و در عین حال جالب توجه است .زمانی این نوکران واسطه محبت می شوند و در صدد رساندن عاشق و معشوق به هم هستند همانند نقش شکوفه دختر باغبان و نیز خود او .زمانی چون محمد تقی برای منافع شخصی ارباب هوس ران را به منازل و محافل فساد رهنمون می شوند، وقتی همانند حسنقلی محرم اهل حرم و کاردان امور می شوندو....در داستا های مربوط یه سیاوش میرزا نیز نقش محمدتقی یاد شده نقش قابل توجهی است.
دیگر نکته  قابل توجه موضوع مربوط به تحصیلات شاهزادگان است.این شاهزاده وسایری اگرچه از موهبت سواد برخوردارند لیکن سواد شان در مسیر خدمت به جامعه و مسیر صحیح آن قرار نگرفته است.
و همانگونه که ذکر شد در داستان جایی را سراغ نداریم که بتوان شاهد فعالیت مثبت یک شاهزاده باشیم .تصورات ویا بلوفهایی که شاهزاده ک در مورد پسرش سیاوش میرزا مبنی برخدمتگزاری به خلق و ایجاد لابراتوار شیمی می نماید گواهی است روشن بر آرزوهای احتمالی یک پدر ولی مگر غیر از این است که از پسر آن را می توان انتظار داشت که در رفتار آمده است واین جز هرزگی و  بی عدالتی چیزی نبوده است.
                         
در کلیت داستان سیاوش میرزا فردی است که فاقد قدرت تفکر سالم ، بی قید و هرزه ، زور گو ومنفعت طلب ...و نویسنده کوشیده طبقه ای که امثال سیاوش میرزا به آن منسوب است را به صفاتی از این دست متصف سازد.

5- شخصیتهای فرعی

واقعیت این است که در رنگین کمان زندگی مشفق کاظمی، تنها رنگهای سیا ه و سپید را برگزیده است.آدمها از دید کاظمی یا منفی منفی هستند یا مثبت مثبت! و این البته از مطلق اندیشی ایرانیان به دور نیست.
در حاشیه حوادث قصه نویسنده به عمد یا از سر تفنن بازیگرانی را وارد می سازد که نقشهای متفاوت کمرنگ وپررنگی دارند.همانگونه که گذشت یک دسته عمده از این افراد نوکرها و کلفتهایی هستندکه در جهت نیل اربابان خود به سعادت دنیوی منتهای تلاش خود را به کار گرفته اند.بماند که در این کوشش بی حد وحصر رگه هایی از منفعت طلبی به چشم می آیدو جز این نیست این کسب در آمد بطور واضحی حتی در طبقه به اصطلاح مومن نما نیز به چشم می آید.
از دیگرشخصیتهای فرعی ولی مهم وابستگان افراد اصلی هستند نظیر ملک تاج خانم همسر ف السلطنه و مادر مهین . او نمادی از زنان طبقه مرفه است که چشم وگوش بسته تابع شوهرند واز خود شخصیتی  مستقل ندارند.سواد ندارند خرافی و کم هوشند .عبادت را در زیارت ودعا می دانند بدون آنکه از کنه دین چیزی شنیده یا درک کرده باشند. این افراد که حتی در انتخاب همسر نیز آزاد نبوده اند[ ص   ] در واقع عاری از هرگونه احساسی به تغییر شرایط روز می باشند .
زنان محله مریض نیز نمادی از تمام زنانی است که به بیراهه رفته اند . نویسنده با ترسیم شرایط واقعی آنها در صدد باز گرداندن آنها به زندگی شرافتمندانه نیست بلکه این تلنگر را به خواننده می زند که شاید بشود شرایط بهتری برای زندگی آنان فراهم آید .تصویری که مشفق از زندگی زنان ویژه دارد ورای تصویرهای عادی است . توصیف او در این زمینه به قدری دقیق است که انسان خورا در فضای قصه و ناظر براتفاقات رخ داده می داند. شرح ماجرای این زنان یا محله مریض دیگری که پاتوق شیره کشیدن است به شدت تکان دهنده .

کوتاه سخن:

1-تهران مخوف اگرچه نخستین رمان است که در قالب اجتماعی و باطرح مشکلات و معضلات در قالب داستان منتشر شده ، الگوی مناسبی برای رمانهای بعد از خود بوده است بطوریکه هدفمندی خاصی را می توان از این به بعد در رمانهای آن سالها دید.
2- طبقات اجتماعی این دوره با دیدگاهی که نویسنده دارد ؛ به فقیران  کینه توزو مآل اندیش ،ثروتمندان بیخرد منفعت طلب و فاسد ،روشنفکران در بدر و بی بضاعت و نوکران متملق و بیچارگانی که راه به جایی ندارند تقسیم می شود .ثروتمندان همه چیز را در پول می بینند ، تنگدستان در ازای پول حاضرند هر بلایی را به جان بخرند روشنفکران در جامعه جایی ندارند و نه کسی به آمالشان صحه می گذارد نه حتی به کلام همراهشان می شود ودر راه عقیده شان منزویمی شوند، سرخورده می گردند ویا حتی به اسارت می روند وریزه خواران متملقانه در پی رسیدن به منافع دست به هر فتنه ای می زنند.لذا تهران مخوف با تمام سیاه نمایی هایی که دارد داستانی است متعلق به همه مردم ونه به قشر خاصی از آنان.یک برش از دوره ای از زندگی است که پاکدامنی و صفا در آن متروک ومطرود است .آدمها حتی در ابراز علاقه و احساساتشان به خودشان دروغ می گویند.
3- در تهران مخوف راه حلی برای برون رفت از اوضاع فاسد ذکر شده ارائه نمی شود چه بعد از مرگ غم انگیز مهین همه به راه خودشان می روند و حتی ف السلطنه  وکیل مجلس می شود با پرداخت هزینه هایی؛ که البته اگر مهین بود به شیوه ای دیگر عمل می شد.!!!!
4- نگاه مشفق کاظمی به زنان متفاوت است. در واقع کتاب نگاه ویژه ای به شخصیت و سرنوشت زن داشته است.او در کتاب بارها  بر موضوع بیسوادی، خرافه پرستی، کم اطلاعی وعدم دخالت در سرنوشت فردی انتقادهای محکم وارد می آورد.و سعی دارد با طرح مشکلات جاری زنان تحت عنوان رسوم اجتماعی بر جامعه خرده گیرد.
5-مشکل بسیار حائز توجهی که در تهران مخوف دیده می شود نگاه سیاه وسفید مؤلف است به شخصیتها .افراد از دید مشفق کاظمی تنها یا سیاه سیاهند یا سفید سفید.
6-نویسنده جز در باره شخصیتها مکان های مختلف را نیزمد نظر قرار داده است. به طوریکه  جزییات اماکن با دقتی فراوان مورد نظر قرار داده است.
7-تهران تصویر شده در این داستان اگرچه بسیار هول انگیز است ولی در تاریک وروشن آم می توان به چهره ای از آداب و سنن ، اندیشه ها ، افکار ،سلوک ، و مولفه های متفاوتی از وضع اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دست یافت.بطوریکه وضعیت نابسامان و هرج و مرجی که همه را به ستوه آورده ،آرزوی یک حکومت منسجم مرکزی ، نارضایتی رو شنفکران از وضعیت فرهنگی و اجتماعی بار ها در متن داستان تکرار می شود. به همین علت این رمان بیشتر به عنوان اثر تاریخی درباره وضع اجتماعی دورانی ویژه ،به عنوان تاریخ ادبیات و فرهنگ خواندنی است تا اثری هنری با ارزشی فراتر از زمان ومکان خود.
8- تنها در تهران مخوف ، اول بار فحشاء با دید و رویکردی جامعه شناختی در ادبیات ما ظاهر می شود وچون بیماری اجتماعی در محله ای خاص ،« محله مریض» جلو چشم همگان به نمایش گذاشته می شود .
9- .............................










منابع فصل سوم

تمام برداشتهای این مقاله از روی کتاب  تهران مخوف چاپ پنجم : 1340  بوده است. 
1-هنر داستان نویسی
2-
                                                     http://www.sarshar.org/archives/000105.html   
3-میرعابدینی، حسن (۱۳۷۷) صد سال داستان نویسی ایران، جلد ۳، تهران :نشر چشمه.
4- بهارلو ،محمد .رمان به عنوان انتقاد اجتماعی(یادداشتی برتهران مخوف). دنیای سخن .مردادو شهریور 1376.
5و6- همان
     7- مسکوب، شاهرخ.قصه پر غصه یا رمان حقیقی.ایران نامه. شماره 3-تابستان 1372 صص 452-480.
8- بهارلو ،محمد .رمان به عنوان انتقاد اجتماعی(یادداشتی برتهران مخوف). دنیای سخن .مردادو شهریور 1376.
     9- مسکوب، شاهرخ.قصه پر غصه یا رمان حقیقی.ایران نامه. شماره 3-تابستان 1372 صص 452-480.
10- بهارلو ،محمد .رمان به عنوان انتقاد اجتماعی(یادداشتی برتهران مخوف). دنیای سخن .مردادو شهریور 1376.
     11- همان.
12-همان.
13- همان.

 

 

 

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.