فهرست
واژگونی انسان شناختی در «ژاک قضا و قدری» دیدرو
رمان «ژاک قضا و قدری» دیدرو ( با ترجمه زیبا و ارزشمند مینو مشیری ) را می توان از ابعاد بسیار گوناگونی بررسی و تحلیل کرد که شاید بعد ادبی در آن بیشتر از دیگر ابعاد تاکنون مطرح شده باشد. واقعیت آن است که این رمان با ساختار شکنی ای که دیدرو در فرایند روایی خود انجام داده است یکی از بی نظیر ترین آثار در تاریخ ادبیات جهان به شمار می آید که بیش از دو قرن از زمان و زمانه خود پیشتر بوده است . به همین جهت نیز بود که شاید دیدرو آن را در زمان حیات خود به انتشار نرساند و پس از انتشار نیز با واکنش های بسیار متناقضی روبرو شد به صورتی که اقبال از آن در آلمان و در نزد شخصیت هایی چون شیللر و گوته و در قرنهای بعد در نزد اندیشمندانی چون هگل و مارکس در تضادی آشکار با برخورد نسبتا سردی قرار می گرفت که در فرانسه با آن شد چنانکه برخی رمان را تنها نوعی الگو برداری از سروانتس و رابله و حتی تقلیدی آشکار از لارنس استرن(Laurence Stern) و اثر معروف او تریستان شندی (Tristan Shandy) (1759) دانستند.
با این وجود، در این جنبه ادبی از کار دیدرو بیش از هر چیز باید بر ساختار یا به نسبت زمانه او ضد ساختار تحسین بر انگیز اثر توجه کرد. شکستن ساختار روایی متعارف در کتاب به داستان هایی تو در تو ، ایجاد شخصیت های روایی متفاوت و خود نویسنده که دائما وارد کار می شود تا به خواننده اعلام کند که در حال خواندن رمانی است که می تواند هر لحظه به اراده او تغییر کند یا متوقف شود، گویای نوعی روایت ادبی و خلاقیت هنری است که ماباید تا قرن بیستم انتظار می کشیدیم تا مواردی شبیه به آن را بیابیم: برتولت برشت با مفهوم فاصله گذاری در تئاتر خود به همین پنداره و روش دیدرویی نزدیک می شود به گونه ای که تماشاگر با ابزارهای گوناگون دائما بر «نمایشی» بودن نمایش آگاه می شود و به همین ترتیب حضور خود را به مثابه بخشی از «اثر» باز می شناسد و هنر روایت نمایشی بدین ترتیب بدل به «رابطه» ای می شود که در مثلث مولف، اثر هنری، مخاطب هر بار تولید و بازتولید می شود. در همین قرن سوررئالیست ها، در تخریب هنر در مفهوم متعارف آن بسیار به پیش می روند و فرایند های ساخت و آفرینش و اصولا مفهوم «اثر» را تخریب کرده و به آن معنایی تفسیری می دهند که مولف را و مخاطب را به دورن اثر می کشاند. اگر باز هم در قرن بیستم به پیش بیائیم به سینمای موج نو و به ویژه ژان لوک گدار می رسیم که روایت سینمایی را به کلی تغیر می دهد در فیلم های گدار برای نخستین بار هنرپیشگان رو به دوربین می کنند و با تماشاچیان سخن می گویند یا به آنها اشاره می کنند و از آنها در روایت فیلمی سخن می گویند. در رمان نوی فرانسه در سالهای آخر قرن بیستم ( رب گرییه، کلود سیمون و...) باز هم به مثال هایی دیگر از این ساختار شکنی که دریدا آن را در قالبی فیلسوفانه فرموله می کند و پسا مدرن ها آن را به گونه هایی بسیار متفاوت درون کار و تحلیل خود جای می دهند برمی خوریم و سرانجام سینمای متاخر چه داستانی و غیر داستانی که ایران نیز در آن از خلال کارگردانانی همچون کیارستمی حضوری قدرتمند داشته است در این فرایند فرایند زدایی تا ابتدای قرن بیشتم پیش می روند که شاید دو فیلم «21 گرم» و «بابل» که هر دو از فیلمساز آلخاندرو گونزالس ایناریتو( Alejandro González Iñárritu) هستند و در آنها بر هم ریختن خظ زمانی مکانی از طریق فشار سخت و گاه شگفت انگیزی بر تغییر روش های تدوین (مونتاژ) انجام گرفته است، نمونه های دیگری از این روند را بیان کنند. اما در میان سینماگران کلاسیک و در فیلم های شخصیتی چون بونوئل نیز ما پیش از آن شاهد چنین جسارت های بلند پروازانه ای برای تخریب اثر به وسیله مولف هستیم برای مثال می توانیم صحنه ای از فیم معروف بونوئل «جذابیت پنهان بورژوازی» را به یاد بیاوریم که شخصیت های فیلم در حالی که مشغول صرف غذا بر یک میز بزرگ هستند ناگهان شاهد باز شدن پرده کنارشان می شوند و خود را بر صحنه یک تئاتر می بینند و یا به شاهکار وودی آلن «رز ارغوانی قاهره» اشاره کنیم که در آن شخصیت فیلم از آن پرده بیرون می آید و در جهان واقعی و درون جهان تخیلی فیلم همه چیز را بر هم می ریزد، زیرا همه مرزها را تخریب کرده است.
و دقیقا این همان کاری است که دیدرو با فاصله ای دویست ساله در قرن هجدهم انجام می دهد: بر هم ریختن مرزها از خلال فرایند واژگونی. قرار دادن نام یک نوکر در ابتدای عنوان کتاب و آوردن شخصیت ارباب بدون آنکه این ارباب هرگزی نامی به خود بگیرد، در انتهای همین عنوان. ژاکی که در واقع در مقام ارباب قرار می گیرد و اربابی که در مقام بنده جای می گیرد، ژاکی که فعال و سخنگو و محور اصلی داستان است و اربابی که نه نامی دارد و نه نشانی و تنها در حد شنونده داستان های ژاک تقلیل داده شده است. و همه اینها در زمان و مکانی نامعلوم که نه گذشته آنها را می دانیم و نه آینده شان را و اصولا به قول دیدرو در ابتدای کار، اهمیتی هم ندارد که بدانیم و آیا هیچ کس چیزی می داند؟
از همین نقطه می توان به بعد فلسفی رمان رسید و باز هم فرایندی از واژگونی را مشاهده کرد که به شکلی رایج در قرن هجده ام وجود داشت و شاید نمونه معروف دیگر آن «نامه های پارسی» منتسکیو (1721) باشد که در آن نویسنده انتقادات از نهادها و شخصیت های دوران و مکان خود را به زبان دیگران و در نگاهی گاه تمجید آمیز از آنها قرار می دهد. دیدرو نیز دقیقا چنین می کند. رمان به ظاهر گویای محوریت شخصیت ژاک با باوری سرسختانه به یک اعتقاد است که : «هر چه در این پایین بر سرمان می آید، آن بالا نوشته شده» در حالی که باید در قرائنی واژگونه این عبارت را این گونه خواند: «هر چه آن بالا بر سرمان می آید این پایین نوشته شده».
برای آنکه این استدلال را درک کنیم باید به زندگی پر شور و مخاطره دیدرو نگاهی داشته باشیم: کودکی که در خانواده ای کاتولیک ( با خواهری راهبه و برادری کشیش) به دنیا می آید و تمام تلاش خانواده بر آن است که از وی نیز در مکتب یسوعیان یک کشیش دیگر در خانواده ساخته شود و تا اندازه ای نیز در این زمینه موفق می شود. اما دیدرویی که در نوجوانی از این شهرستان کوچک یعنی لانگر (Langres) و از خانواده اش می گریزد تا عمری پر ماجرا و پر شور و بسیار شکننده را درپاریس و گاه در روسیه کاترین دوم ( حامی وی) به سر کند. دیدرو از بحرانی مذهبی عبور می کند که او را به سرعت به دئیسم(Deism) و سرانجام به طبیعت گرایی به مثابه مشرب اصلی فکری اش می رساند. این طبیعت گرایی که گاه آن را نوعی جبرگرایی همچون جبرگرایی های تاریخی قرن بعد، روی الگوی هگلی، شبیه دانسته اند، اما در واقع نه یک جبر گرایی است و نه یک «قضا و قدری» اندیشی. در حقیقت این تنها یک لایه سطحی است که رمان، ژاک را به خواننده تابع نوعی اراده گرایی استعلایی بشناساند در حالی که نویسنده آن به شدت از مرزهای باورهای مسیحی عبور کرده است.
بنابراین برای درک «ژاک قضا و قدری» چاره ای نداریم جز آنکه به سیر فلسفی دیدرو توجه داشته باشیم و همچنین به آثار دیگری که به قلم او منتشر شده است و در آنها وی «طبیعت» را به مثابه مجموعه ای از قوانین تنظیم جهان به بیان در می آورد. این سیر خود شاید به تمایلی درونی در دیدرو مرتب می شد که وی را دائما تشنه دانستن می کرد. کارهایی که وی برای گذران زندگی اش انجام می داد از کارمندی گرفته تا نویسندگی برای این و آن و ترجمه ، او را به یک «فیلسوف» واقعی در معنای قرن هجدهمی این کلمه که تقریبا کاملا معادل معنای امروزی «روشنفکر» است تبدیل می کرد. در این راه بود که ترجمه دائره المعارف چامبرز(Cyclopaedia of Chambers) به سرعت در ذهن او به تدوین پروژه بزرگ دائرالمعارف می انجامد و از سال 1742 روسو، روشنفکر شورشی دیگر فرانسوی زبان و بسیاری دیگر از «فیلسوفان» نیز به آنها می پیوندند تا این پایه عظیم عصر روشنگری و اومانیسم را که تنها در قرن بعدی قدرت خود را نشان می دهد و کلیسا را از قدرت ملطقش به زیر می کشد، بنا نهند.
گرایش های ضد کلیسایی دیدرو که با ترجمه شفستبری (Shaftsbury) آغاز شده بود درسال 1746 به انتشار کتاب «اندیشه های فلسفی» می انجامد که در آن شاهد مناظره چهار رویکرد مسیحی، دئیستی، الحادی و شکاک هستیم. این کتاب برای نخستین بار خشم دستگاه سانسور کلیسایی را علیه دیدرو بر می انگیزد، اما با انتشار کتاب « نامه ای درباره نابینایان برای استفاده بینایان» (1749) است که کاسه صبر آنها لبریز شده و این بار دیدرو را به زندانی در ونسن می اندازند، جایی که روسو دوست همیشگی اش به دیدارش می رود و اگر فشار ناشرانی که خود را درگیر مالی انتشار دائره المعارف کرده بودند، نبود، وی باید سالها اسارت را در آنجا تحمل می کرد.
از این رو در در شخصیت ژاک باید بیش از هر چیز تصویری از «معصومیتی» طبیعی را به گونه ای دید که از مونتنی تا روسو و پس از آنها از خلال مفهوم «وحشی نیک»(Bon Sauvage) ابتدا در ادبیات فرانسه و سپس به صورتی گسترده تر در ادبیات سایر کشورهای غربی از خلال رویکردی که به آن نام «بیگانه گرایی»(exotism)دادند، شاهدش هستیم و همین امر ما را به بعد انسان شناسانه رمان می رساند.
در این زمینه ابتدا باید به مفهوم «وحشی نیک» بپردازیم. نخستین بار مونتنی بود که در مقاله «آدم خواری» در مجموعه «تتبعات» (Essais) خود این پنداره انسان شناختی را مطرح کرد. تتبعات مونتنی در سال 1580 منتشر شد و در برخی از مقالات این کتاب تمدن غربی را به شدت زیر انتقاد می گیرد و آن را فاقد مشروعیت تسخیر جهان ( در آن زمان به خصوص آمریکا) می شمارد، وی همچنین اطلاق صفت «وحشی» را به بومیان این مناطق نادرست و غیر اخلاقی می دانست. در آن زمان اغلب دریانوردان، برخی از بومیان را به همراه خود به اروپا آورده و در شهرها در مکان هایی که «باغ وحش های انسانی» (zoo humain) نام گرفتند و گاه در خود باغ وحش ها یا درمحل سیرک ها قرار داشتند، به نمایش می گذاشتند. مونتنی بر عکس بر آن بود که این بومیان انسان هایی شایسته تر از آن اروپایی هستند، زیرا با طبیعت در سازگاری بیشتری قرار دارند و به حقوق دیگران در سرزمین های غیر از خود نیز تجاوز نکرده اند. پنداره «وحشی نیک» پس از دیدرو در گروهی از سفرنامه ها از جمله سفرنامه شاردن به ایران و هند شرقی(1686) و سفرنامه های دیگری در قرن هفده از جمله سفرنامه تاورنیه و در قرن هجده از جمله در سفرنامه بوگنویل و سفرنامه های جیمز کوک و لاپروس بیشتر رشد می کند و دامنه تاثیر گذاری آن به نقاشی نیز می کشد به صورتی که پنداره «شرق» و پنداره «وحشی نیک» نیز بدون آنکه بر هم انطباق کاملی پیدا کنند بسیار به هم نزدیک می شوند و در دیدگاه «بیگانه گرایی» که آن روی سکه خود محور بینی غربی بود، خود را متجلی می سازند: از این هر آن چیز که غریب و به دور از آداب و رسوم و پدیده های شناخته شده اروپایی تصور می شد می توانست موضوع کنجکاوی و به همین ترتیب موضوعی برای کالایی شدن قرار بگیرد، پدیده ای که به نوعی تا امروز همچنان ادامه یافته است.
اما فردی که بیش از هر کس در شکل دادن به پنداره «وحشی نیک» نقش اشت، روسو بود : این پسر یک ساعت ساز ژنوی که مادرش را هنگام تولد از دست داد و پدرش چنان ناتوان بود که از عهده تربیت هیچ یک از دو پسرش برنیامد( همانگونه ه خود او نیز هر پنج فرزندش را به پرورشگاه سپرد چون توانایی تربیتشان را نداشت) یکی از این دو پسر به راه خلافکاری رفت و ناپدید شد و دیگری یعنی روسو همچون دیدرو از نوجوانی به پاریس آمد و باز هم همچون دیدرو زندگی عیاشانه را آغاز کرد، ولی به یک «فیلسوف» و به یکی از مهم ترین اصحاب دائرالمعارف بدل شد و سرانجام به کسی که انقلاب فرانسه او را پدر معنوی خود قلمداد کرد و پس از مرگش دستور داده شد تا پیکرش به پانتئون منتقل شود و در کنار ولتر ، اشراف زاده ای که هرگز روسو و گفتمان ضد تمدن او را نپذیرفت، یعنی در آرامگاه بزرگترین شخصیت های تاریخ فرانسه دفن شود. رسو را باید به گفته کلود لوی استروس یک نابغه تمام و کمال و پدر معنوی و اصیل انسان شنای قلمداد کرد زیرا او بود که نخستین بار در کتاب «درباره منشاء نابرابری میان انسان ها» (1775) با دفاع از هماهنگی بیشتر انسان های ابتدایی با طبیعت، تمدن و در واقع تمدن غربی را نوعی سقوط انسانیت تلقی کرد و انسان زاده این تمدن را موجودی ضعیف که صرفا با تکیه بر ابزراهایش به تمام موجودات دیگر از جمله به هم نوعان ابتدایی خودش زور می گوید. برای روسو، انسان های ابتدایی در «بهشتی طلایی» زندگی می کردند زیرا با طبعیتی که در آن قرار داشتند در وفاق کامل بودند در حالی که انسان متمدن در جنگی دائم با طبیعت و برای گریز از موقعیت طبیعی خویش است.
از همین رو حتی نام ژاک در کتاب دیدرو را نمی توان بدون یادآوری این دوست قدیمی ، روسو، بر زبان راند. ژاک نمادی از طبیعتی قدرتمند است در حالی که ارباب نمادی از انسان متمدن و گم گشته در تمدنی که خود ساخته است: انسانی که معلوم نیست از کجا آمده و معلوم نیست به کجا می رود و حتی نامی هم ندارد و حتی اهمیتی هم ندارد که نامی داشته باشد. تحقیر ارباب در فرایندی از وژگونی کاملا روشن است.
در این حال دیدروی ژاک قضا و قدری را نمی توان بدون توجه به دیدروی طبیعت گرا و دیدروی یی که انسان ابتدایی به همان دلایل روسو یعنی هماهنگی و قرار گرفتنش در بطن طبیعت به مثابه بخشی از آن درک کرد. هم ازاین رو شاید مناسب باشد در پایان این نوشته اشاره ای به کتاب معروف دیدرو «پیوست به سفرنامه بوگنویل» نیز بکنیم. بوگنویل دریانورد فرانسوی در اواخر قرن هجده به سفری به سرزمین های دوردست می رود و در بازگشت یک فرد بومی از تاهیتی را به نام اوتورو(Autourou) با خود می آورد تا به نمایش عمومی بگذارد. برای دیدرو تجربه بوگنویل تاییدی است بر نظریات کاملا رادیکال خود وی در زیر سئوال بردن نهادهای جوامع متمدن و بر برتری آزادی «وحشی نیک» بر انسان متمدن. «پیوست به سفرنامه بوگنویل» که در سال 1772 یعنی نزدیک به 250 سال پیش منتشر شد یعنی در زمانی که هنوز حتی نخبگان اروپایی نیز کمتر چیزی درباره مستعمرات می دانستند و صرفا بومیان را تحقیر و آنها را وحشی تلقی می کردند، یکی از زیباترین ادعا نامه ها علیه استعمار است.
در این کتاب دیدرو صحنه ای را تصویر می کند که در پایان سفر بوگنویل مردم تاهیتی در حال گریه کردن و تاسف خوردن از رفتن اروپائیان هستند و خود را در آغوش آنها می اندازند تا از آنها بخواهند سرزمینشان را ترک نکنند. در این حال پیرمردی که در تمام مدت حضور اروپائیان ساکت بر حوادث نگریسته است کنار ساحل می آید و با چنین جملاتی، که ما با آنها مقاله خود را به پایان می بریم، فرزانگی پیامبرگونه خود را که در حقیقت خبر از نبوغ استثنایی دیدرو می دهد، بیان می کند:
« گریه کنید ، تاهیتی های بیچاره! گریه کنید اما نه از رفتن این آدم های گستاخ و شیطان مانند، بلکه از آمدنشان به این جزیره؛ روزی آنها را بهتر خواهید شناخت، روزی آنها باز خواهند گشت، در یک دستشان تکه ای چوب [صلیب] و در دست دیگرشان تکه ای آهن[شمشیر]. آنگاه آنها شما را به بند خواهند کشید ، گردن هایتان را می برند و شما را به بردگانی برای تمایلات عجیب و هو س هایشان تبدیل خواهند کرد؛ یک روز شما به خدمت آنها درخواهید آمد و همان قدر فاسد و بدجنس خواهید شد که آنها، همانقدر بدبخت که آنها. اما من به خودم دلداری می دهم زیرا به پایان کار خود رسیده ام و این مصایب را نخواهم دید. ای تاهیتی ها، دوستان من، شما راهی برای گریز از این آینده تیره دارید، اما من ترجیح می دهم بمیرم تا به شما راه را نشان بدهم، بگذارید که آنها بروند و زندگی شان را بکنند.
او سپس رو به بوگنویل می کند و می گوید: و تو، رئیس این راهزنانی که از تو دستور می گیرند، هر چه زودتر به کشتی ای برگرد و از زندگی ما دور شو. ما معصوم هستیم، ما خوشبخت هستیم . تو این خوشبختی را از میان می بردی. ما از غرایز خالص طبیعی تبعیت می کنیم و تو تلاش کردی این خاصیت را از روح ما بگیری. اینجا همه چیز به همه تعلق داردو تو به ما موعظه کردی که میان «مال من» و «مال تو» تفاوت بگذاریم. دختران و زنان ما به همه ما تعلق داشتند و تو این امتیاز را با ما شریک شدی و در دل آنها آتش هایی ناشناخته را زنده کردی. آنگاه آنها دیوانه وار خود را در آغوش تو انداختند، تو توحشت را به آنها منتقل کردی، آنها از یکدیگر متنفر شدند، شما بین خودتان بر سر آنها خونریزی کردید و آنها را آلوده به خونهایتان به ما بازگردانید. ما آزادیم، اما تو در سرزمین ما آغاز گر بردگی بودی. تو نه یک خدایی، نه یک شیطانی : پش تو که هستی که حق داشته باشی از ما بردگانی برای خودت بسازی؟ اورو(Ouru) تو که زبان این آدم ها را می فهمی، به همه ما بگو، همانگونه که به من گفتی، که آنها بر تیغه فلزی چه نوشته اند: این کشور متعلق به ما است. آیا این کشور متعلق به تو است؟ چرا؟ زیرا بر آن قدم گذاشتی؟ اگر روزی یکی از مردم تاهیتی بر سرزمین شما قدم گذارد و بر یکی از سنگ هایتان و یا بر ساقه یکی از درختهایتان بنویسد که این کشور به ساکنان تاهیتی تعلق دارد، چه در این باره خواهی اندیشید؟...»
دیدرو همچون پیرمرد فرزانه ای که از زبان او سخن می گفت درگذشت و سرنوشت دردناک انسانیت جهان سومی در قرن بیستم و بیست و یکم را ندید، اما ژاک قضا و قدری به جای او با ما است تا برایمان دائما تکرار کند: هر چه آن بالا بر سرمان بیاید، این پایین نوشته شده است!
این مقاله نخستین بار به صورت یک سخنرانی در جلسه نقد کتاب «ژاک قضا و قدری» در شهر کتاب ( اردیبهشت 1387) در جلسه ای با شرکت سرکار خانم مینو مشیری و استاد سمیعی گیلانی ارائه شد و سپس در مجله «شهروند امروز» ( 14 اردیبهشت 1387) به انتشار رسید.