فهرست
این گفتگو به وسیله فرانسوا اوالد (François Ewald) با ادگار مورن (Edgar Morin ) انجام شده است و در شاره 312 مجله ادبی فرانسه ژوئیه و اوت 1993 به چاپ رسیده است. ترجمه گفتگو را از امروز در چندین قسمت در «انسان شناسی و فرهنگ» می خوانیم.
ادگار مورن را باید بزرگترین مدافع مفهوم «پیچیدگی» (Complexité) دانست او از بیست سال پیش تا کنون از خلال تبیین مجموعه ای گسترده از آثارش که با عنوان عمومی «روش» (Méthode) به انتشار رسیده است با اتکاء بر آخرین یافته های علمی در زمینه های فیزیک، زیست شناسی و انسان شناسی، تلاش کرده است به اندیشه ای دامن بزند که بتواند پیچیدگی امر واقعی را برای انسان درک پذیر نماید. انتظار آن بود که مورن پس از چندین اثر شناخت شناسانه، دست به تبیین اخلاق پیچیدگی بزند و این کاری است که وی با آخرین کتابش ( تا 1993) با عنوان «زمین- وطن» (Terre-Patrie) ( انتشارات سوی ، کتابی با همکاری آن بریژیت کرن Anne-Brigitte Kern) نوشته، به انجام رسانده است. اگر عدم قطعیت، احتمال، عدم تعیین و تضاد جزئی ذاتی از امور باشند چگونه می توان با آنها زیست؟
- فرانسوا اوالد: چگونه با مفهوم عدم قطعیت که چنین حضوری در آثارتان دارد روبرو شدید؟
- ادگار مورن: شاید برای چنین مفهومی در من نوعی آمادگی شخصی اولیه وجود داشت. جمله معروف نیلز بوهر (Neils Böher ) که می گوید: « امر متضاد با یک حقیقت ژرف، یک حقیقت ژرف دیگر است» با شکل اندیشه من سازگاری دارد. پنداره های متضادی که به نظر می رسید یکدیگر را نفی کنند همواره برای من جذاب بودند. و من در زندگی از اطمینانی مطلق برای هدایت شدن برخوردار نبوده ام جز آنکه باید خودم را با عدم قطعیت سازش دهم. این را نیز باید بگویم که من در فرهنگی تربیت نشده بودم که به من باورهایی مطلق ارزانی دارد که بتوانم پنداره هایم را بر آن باورها استوار کنم.
البته شاید در این مورد دلایل زندگینامه ای هم وجود داشته باشد، من در 19 سالگی یعنی در سال 1941 در زمان اشغال فرانسه مساله خطر کردن در زندگی را درک کردم: از یکسو احساس می کردم که باید زندگی ام را به خطر بیاندازم و به همین دلیل وارد جنبش مقاومت شدم و از سوی دیگر از این به خطر انداختن زندگی ام وحشت داشتم. بدین ترتیب بود که حرفه مبارز زیر زمینی جنبش مقاوت را پیشه کردم که در هر لحظه ای از آن، معنای زندگی چانه زدن با مرگ و دست به گریبان شدن با خطر و عدم قطعیت بود.
من نخستین کتابم با عنوان « انسان و مرگ» را با حرکت از این فکر نوشتم که دقیقا با توجه به آنکه ما هیچ جیز از مرگ نمی دانیم و در واقع هیچ چیز هم نمی توانیم درباره آن بگوئیم است که مطالعه بر رویکرد موجودات، فرهنگ ها، ادیان و مکاتب فلسفی در برابر این موضوع عمیقا غیر قطعی جالب توجه است. بعدها هنگامی که مطاعات جامعه شناسی عملی خود را آغاز کردم، بری مثال مطالعه ای که بر کمون پلوتزوت (Plozevet) داشتم بود که فهمیدم نمی توان از یک روش قطعی برخوردار بود و من ناچارم که برای خودم روش شناسی متغییری به وجود بیاورم. وقتی مطالعه بر پدیده های شورشی نظیر جریان های ماه مه 1968 را شروع کردم آنچه باعث شگفتی و انگیزه من برای کار بود، وجود عنصر پیش بینی ناپذیری در واقعه و نبود کلیدهای توضیحی پیشینی بود: ما باید تلاش می کردیم پدیده ای را توضیح دهیم که ذهن ما آن را پیش بینی نکرده بود. بعدها در سال های 1968 تا 1970 وقتی بر اصول شناخت کار می کردم از توسعه شناخت علمی مدرن که بینش علمی کلاسیک، یعنی نگاه کردن به جهان به مثابه جهانی مکانیکی، متعین، منظم را فرو پاشیده بود، و به جای آن در همه جا بی نظمی، عدم اطمینان، تنش های حرارتی، برخوردها، تداخل ها و درهم آمیزی ها را می گذاشت، شگفت زده شدم. البته شکی نیست که ما می توانیم از تعداد بی شماری از قطعیت های محلی سخن بگوئیم اما این ها را باید مجمع الجزایری به حساب آورد که در اقیانوسی از عدم قطعیت شناور است. از این فراتر من فهمیدم که شناخت یا اندیشه در آن نیست که ما نظام های ساخته شده ای بر پایه هایی مطمئن به وجود بیاوریم؛ این برای من به معنی گفتگویی با عدم قطعیت بود.
این فکر در واقع من را به سوی نوعی صیقل کاری در اندیشه می کشید که از زمان نیچه تا امروز ادامه دارد: بنیان گذاشتن اندیشه خویشتن بر مبنای نبود پایه و اساس. کیهان شناسی جدید نشان می دهد که جهان خود فاقد اساس است: یعنی از «خلاء» بیرون آمده است. بنابراین اخلاق صرفا بر خود پایه می گیرد. از این نظر من باید به پاسکال پیوند می خورم که می گفت ما صرفا با شرط ها سروکار داریم. جهان ما جهانی است آکنده از عدم پیش بینی و بی نظمی یعنی عدم قطعیت . نه تنها نوعی عدم قطعیت تجربی بلکه همچنین عدم قطعیتی شناختی زیرا مقولات مغزی ما نمی توانند برخی از واقعیت ها ذاتا درک ناپذیر همچون منشاء جهان را درک کنند. در کتاب «روش» من تلاش کرده ام این کار را در زمینه اندیشه ای که می داند قادر نیست از چانه زنی با عدم قطعیت که خود بخشی از پیچیدگی است سر باز زند، انجام دهم.
زمانی که در کتاب « برای خروج از قرن بیستم» تلاش کردم نگاهی بر جهان کنونی بیاندازم، متوجه شدم که ما از این پس درون «شب و مه» باید راه خود را به پیش ببریم، که آینده جهان را دیگر نمی توان پیش بینی کرد، که مجموعه کنش هایی که تصور می کنیم میان پدیده های وجود دارند یا داشته اند که دیگر از درک ما خارج شده اند. بدین ترتیب است که می بینیم برغم پیشرفت عظیم ریاضیات، پیش بینی های اقتصادی هر چه بیش از پیش ناممکن می شوند. چرا؟ دقیقا به همین دلیل که ابزارهای ریاضی بیش از حد پیشرفته و بیش از حد در پیله خود فرو رفته اند. زیرا در این پیش بینی ها فراموش می شود که امر اقتصادی به امر غیر اقتصادی یعنی به همه پدیده های دیگر پیوند خورده است. عدم قطعیت اساسی جهان، عدم قطعیت آینده که من آن را در مفهوم «بحران آینده» پیش بینی کردم، فرو پاشی اطمینان ها که به پنداره پیشرفت تضمین شده گره خورده بودند، فرو پاشی پنداره دانش و فناوری خوشبختانه از این لحاظ مفید بودند که در همه جا بذر عدم قطعیت را پاشیدند.
اما این امر باعث نشد که من دچار بدبینی یا نیست گرایی عمومی شوم، به عبارت دیگر من فکر می کنم که ما باید تلاش کنیم با عدم قطعیت کنار بیاییم و نه آنکه خود را منفعلانه به امواج سیل آسای آن بسپاریم. انسانیت همواره با عدم قطعیت زندگی کرده است. برای نیاکان گردآورنده شکارچی ما، شکار امری تقریبا اتفاقی بود. در جوامع تاریخی جنگ ایجاب می کرد که انسان ها یک استراتژی داشته باشند یعنی بتوانند راهنمایی برای خود در عدم قطعیت داشته باشند. البته این هم شاید درست باشد که انسان ها اغلب تلاش کردند که این عدم قطعیت را از خود پنهان کنند و برای این کار مفاهیم جبرگرایانه کمابیش سطحی را در خود رشد دادند که در آنها تلاش می شد تاریخ به صورت یک دستگاه اقتصادی که قوانین هدایتش می کنند در نظر گرفته شود ؛ انسان ها تلاش کردند همه چیزهای [اتفاقی] همچون جنگ ها، پادشاهان، کودتاها و اتفاقات دیگر را به حساب مواردی استثنایی بگذارند و همه جا قانون را ببینند. من همواره با چنین دیدگاهی مخالف بوده ام اما نه برای آنکه با تعیین یافتگی ها یا جبرگرایی ها مخالفت کنم بلکه برای آنکه نشان دهم تاریخ همواره آمیزه ای بوده است بسیار قابل انعطاف از نظم، بی نظمی و سازمان یافتگی که همیشه در تلاطم بوده و نامطمئن و متغیر بوده است
(ترجمه: ناصر فکوهی)
پایان بخش اول – ادامه دارد