فهرست
این گزارش به عنوان بخشی از کار تحقیق در بهار 1387 به کلاس مباحث ویژه ناصر فکوهی در کارشناسی ارشد ایران شناسی بنیاد ایران شناسی ارائه شده است
فهرست مطالب
پیشگفتار
مقدمه
معرفی کارگردان
معرفی سه گانه فرمان آرا
- بوی کافور عطر یاس
- خانه ای روی آب
- یک بوس کوچولو
خلاصه داستان و شاخصه های کلی سه گانه فرمان آرا
اوضاع سیاسی اجتماعی ایران در سه گانه فرمان آرا
- بنیان خانواده
- زنان
- روشنفکران
فرهنگ، آداب و رسوم و میراث فرهنگی ایران در سه گانه فرمان آرا
- فرهنگ و هنر
- ادبیات
- آداب و رسوم
- میراث طبیعی فرهنگی ایران و ناسیونالیسم مرتبط با آن
جهان بینی ایرانی در سه گانه فرمان آرا
- دئیزم
- جبر گرایی
- دیدگاه نسبت به مرگ
نتیجه گیری
فهرست منابع
ارزیابی منابع
- آداب و رسوم
آداب و رسوم ایرانی در این آثار حضوری پر رنگ دارد، البته با توجه به اینکه مرگ از دغدغه های اصلی سه گانه ی فرمان آرا ست این آداب و رسوم با مراسم مرگ و عزا داری پیوند بیشتری می یابد. مراسم سینه زنی و زنجیر زنی در ماه محرم ( بوی کافور عطر یاس)، تشییع جنازه مردگان به شیوه ایرانی اسلامی در هر سه فیلم، آداب دفن مرده که توسط پیرمردی در (بوی کافور...) بیان می شود، انداختن ترمه بر روی مرده، زدن کافور به مرده، تزیین حجله برای شخص در گذشته، اسپند دود کردن و گوسپند قربانی کردن از جمله آداب و رسومی است که به تصویر کشیده می شود.
- میراث طبیعی فرهنگی ایران و ناسیونالیسم مرتبط باآن
میراث فرهنگی و طبیعی این سرزمین از دیگر مواردی است که در این سه گانه و به ویژه در یک «بوس کوچولو» حضوری چشمگیر دارد. تصاویر چشم نواز مرداب انزلی در «بوی کافور عطر یاس»، جنگل های سه هزار و طبیعت بدیع کردستان و کرمانشاهان، میدان نقش جهان اصفهان، پاسارگاد وآرامگاه کورش در «یک بوس کوچولو» از این جمله است.
این ها به جز اشارات فراوانی است که به گذشته ی پر افتخار ایران صورت می پذیرد. اشاره به تاریخ سه هزار ساله ی ایران و ناکامی دشمنان در فراموشی آن، صدور اولین منشور حقوق بشر توسط کورش هخامنشی و ... از این دست است. هر چند از نظر سینمایی این اشاره ها می تواند از معایب فیلم به شمار رود، زیرا کارگردان با این دیالوگ ها قصد آموزش مستقیم به بیننده را دارد. البته در این باب شوخی ها و کنایه های سیاسی نیز به چشم می خورد. مثلا «شبلی» با این جمله «کورش آسوده بخواب که ما هستیم» در واقع گوینده ی اصلی این جمله را به تمسخر می گیرد یا هنگامیکه «شبلی» می گوید جوانان امروز از کورش هیچ نمی دانند سعدی خداوند را سپاس می گوید زیرا به نظر او در این صورت او را جاسوس آمریکایی ها می پنداشتند.(کنایه از اینکه حکومت فعلی ایران همه چیز را به آمریکا نسبت می دهد. )
در « یک بوس کوچولو» ایران و حس میهن پرستی مرتبط با آن به اوج می رسد. «سعدی» که در دام آلزایمر گرفتار آمده بزرگترین نگرانیش از یاد بردن میهنش است و برای اینکه مرگی با هویت داشته باشد فرسنگ ها راه را می پیماید تا باردیگر وطنش با همه ی مظاهر شکوهش برایش زنده شود. وی به هنگام مرگ «شبلی» نام ایران را با همه ی وجود فریاد می زند و خود نیز در کنار پرچم ایران بر فراز کوهستان های پوشیده از برف کردستان جان می سپارد.
جهان بینی ایرانی در سه گانه فرمان آرا
جهان بینی عرضه شده در این فیلم را در قالب سه مسئله ی دئیزم، جبر گرایی و دیدگاه نسبت به مرگ می توان بررسی کرد.
- دئیزم
در باب برزویه ی طبیب در کتاب کلیله و دمنه شاهدیم که برزویه پس از جستجو و بررسی بسیار در میان مذاهب گوناگون از آنجا که می بیند « رای هر یک بر این مقرر که من مصیبم و خصم مخطی » هیچ یک را به گونه ای خاص بر نمی گزیند بلکه اخلاقیات هر یک را که در واقع امر مشترک میان تمامی مذاهب است و هیچ کس را یارای مخالفت با آن نیست پیشه ی خود می سازد. این اصلی است که بعدها در عصر جدید نام فرنگی «دئیزم» بر آن نهاده شده است.(دادبه، مجموعه سخنرانیها در بنیاد ایرانشناسی، بهار1386) البته نمونه های این دئیزم گرایی را در فلسفه و ادبیات این سرزمین و در سخنان و سروده های کسانی چون زکریای رازی ، فردوسی و ... می توان یافت. برای نمونه حافظ چنین می گوید:
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاری است
این اصل «دئیزم» در سه گانه ی «فرمان آرا» به خوبی به چشم می خورد. در این آثار تعصب خاصی بر مذهب ویژه ای وجود ندارد بلکه پایبندی به اصول اخلاقی و انسانی است که رستگاری جاوید را در پی دارد. جالب اینکه سیاهی و یا خاکستری بودن سایر شخصیت ها نیز در قالب مسئله ی جبرگرایی رنگی دیگر می یابد. این چیزی است که بحث ما را به جبر حاکم بر این سه گانه می کشاند.
- جبرگرایی
همانگونه که می دانیم جبرگرایی در جهان بینی، فرهنگ، فلسفه، ادبیات و متون مذهبی این سرزمین به وفور یافت می شود.
سعدی چنین می گوید:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی نا کس به تربیت نشود ای حکیم کس
در جای دیگر چنین می گوید:
زمین شوره سنبل بر نیارد در او تخم و عمل ضایع مگردان
حافظ نیزدر ابیات زیر اعتقاد خود به جبر و تقدیر را به اثبات می رساند:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش گو گناه من است
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ تقدیر چنین بود چه کردی که بهشتی
حافظ مکن ملالت رندان که در ازل ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد
در قرآن نیز آیاتی با این مضامین بسیار است:
الله یهدی من یشاء و یضل من یشاء(فاطر،8): خداوند هر کس را بخواهد هدایت می کند و هر کس را بخواهد گمراه می کند.
و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیره من أمرهم...(أحزاب،36): هیچ مرد و زن مومنی را نرسد که چون خدا و رسولش در کاری حکم کنند، آن ها را در آن کارشان اختیاری باشد.
و لو شئنا لأتینا کلّ نفس هداها و لکن حقّ القول منّی لأملأنّ جهنّم من الجنّه و الناس أجمعین(سجده،13): و اگر می خواستیم به هر کس هدایتش را می دادیم لکن سخن و وعده ی من حق است که دوزخ را از جنیان و انسان ها پر سازم.
ولی این جبرگرایی ریشه در هزاره های بسیار کهن تر دارد. دکتر «محمود رضا افتخارزاده» در کتاب «ایران آیین و فرهنگ»پیرامون جهان بینی ایران در کیش زرتشت به یسنا، یشتها، و وندیداد استناد می کند و چنین می گوید:
انسان مانند همه پدیده های نیک در نشأت اولی پدیده ای اهورایی و دارای فروهر جاودانی است که گوهر وجودش را تشکیل می دهد. از این رو دارای روح وسرشتی آیینی است و مانند همه ی پدیده ها ی نیک در معرض یورش اهریمن و گرایش به او قرار دارد . انسان به خودی خود در این فضا معلق و شناور است.گرایش او به فضای اهورایی یا اهریمنی به تقدیر او بستگی دارد تا تقدیرش چه باشد . اگرپاک نژاد (سرشت) باشد به گونه ای قهری و جبری به فضای اهورایی رانده یا کشانده می شود و اگر تیره نژاد با شد به گونه ی جبری در فضای اهریمنی قرار خواهد گرفت . در ورود به فضای اهورایی باز در معرض یورش بی امان اهریمن و کارگزاران او که دیوها وپری ها باشند قرار دارد. مسئولیت و جهت گیری انسان از همین جا آغاز می شود.(افتخارزاده301:1377)
وی در جای دیگر چنین ادامه می دهد:
عرصه ی هستی و گستره ی پدیده ها صحنه ی کارزار ایزدان و دیوان است، انسان بیش از هر پدیده ی دیگری آسیب پذیر است و اینجا زمینه ی ظهور خوش بینی، بدبینی و بخت و اقبال است، در این فضا تقدیر است که حاکم است و انسان مانند هر پدیده ی دیگر، تسلیم سرنوشت مقدر خویش ، راضی به قضای مقدر که با خشنودی سلسله مراتب موضوع روح و عناصر مقدس آیینی، تومار تقدیر گشوده شود، تا بخت و اقبال چه باشد و در کدام جایگاه انسانی و طبقه ی اجتماعی قرار گرفته باشد، اما در هر جا و هر کجا که باشد به آن راضی است ، به آینده امیدوار است ، می داند که در پایان زمان و جهان کرانمند به آرزوها و آرمان هایش خواهد رسید. کامیابی آینده حرمان حال را توجیه و او را بردبار می سازد. این آرزو ها و آرمان ها در محدوده ی همان جایگاه انسانی و طبقه ی اجتماعی که به آن وابسته است خلاصه می شود، هرگز به فکر پای از گلیم خویش بیرون نهادن نیست. می داند که اگر چنین بیندیشد خلاف تقدیر است.(افتخار زاده1377: 302 و 303)
اما در سه گانه ی «فرمان آرا» نیز مسئله ای که به صورت زیر پوستی جریان دارد، جبر و تقدیر است. اگر در «خانه ای روی آب» با پزشکی زن باره و مستأصل مواجهیم می دانیم که وی با همه ی خصایصش محصول طبیعی خانواده و جامعه ای است که در آن رشد کرده، پدری فاسد و هرزه، جامعه ای سیاه و از داخل پوسیده محصول طبیعی اش باید همین موجود باشد و هموست که بی هیچ بحثی و یا انکاری اشتباهات خود را می پذیرد، پذیرفتنی که می داند جز چیزی که هست نمی تواند بود. در «یک بوس کوچولو» از «سعدی» که به گفته ی همسرش هنگامی که مردم ایران خون دل می خوردند، کنار دریاچه ی ژنو ویسکی می خورد نه تنها متنفر نیستیم بلکه با او احساس همدردی می کنیم. می دانیم که او را نیز حوادث زمان و خلقیات ذاتی خاصش بدین جا کشانیده است. او نیز با خود و دیگران صادق است و هیچ یک از اتهامات وارده را رد نمی کند. شاید همین جبرگرایی باشد که اشتباهات آنان را توجیه می کند و سرانجام آنان را به رستگاری می رساند. در «بوی کافور عطر یاس» هم با کارگردانی مواجهیم که خود را به دست تقدیر سپرده و تلاشی برای جنگیدن با آن نمی کند. هموست که تنها برای رفع تکلیف نزد پزشک می رود و باز هم خود اوست که نسخه های پزشک را پاره می کند و این چنین خود را به دست مرگ می سپارد. جالب اینکه این خود را به دست تقدیر سپردن در ظاهر و حرکات و حالات شخصیت های فیلم نیز نمایان است. چهره ی سرد و خنثای «فرجامی» را به یاد آوریم آن هنگام که دهشتناکترین تصاویر قرون وسطایی را از تلویزیون می نگرد، صحنه هایی که مثله شدن هواداران رئیس جمهور سیرآلئون را به تصویر می کشد ولی او چونان مرده ای بی جان به کاناپه تکیه داده و بی هیچ واکنشی به صفحه ی نمایشگر خیره شده است.
در «خانه ای روی آب» پیرزنی با چهره ی سرد و بی تفاوت به گونه ای نمادین سرسختانه مشغول بافتن سرنوشت انسان هاست، پیرزنی که می تواند نمادی از روزگار باشد. در «یک بوس کوچولو» با « شبلی» مواجهیم، نویسنده ای که با داستان هایش شخصیت های جدیدی خلق می کند و حتی زندگی آن ها آنگونه که "شبلی" نوشته است در جهان برزخ مانندی تحقق می یابد و سرانجام در «بوی کافور عطر یاس» مراسم تدفین « فرجامی» را داریم که نه توسط خود او و نه آنطور که خود می خواهد بلکه توسط شخص و یا شیء دیگری بدون دخالت او کارگردانی می شود. این ها همگی مسائلی است که نقش اراده و اختیار انسان را به حداقل ممکن می رساند.
- دیدگاهِ نسبت به مرگ
در این رابطه باید به مسئله ی بازگشت به اصل خویش اشاره کرد که هم در قرآن (کل شیء یرجع إلی أصله) و هم در متون عرفانی ما (به ویژه مثنوی مولوی) جایگاه ویژه ای دارد. این اصل در هر سه اثر فرمان آرا» کاملا مشهود است. مرگ در این آثار معنایی جز بازگشت به اصل خویش ندارد و به همین دلیل است که آرامش آنان را در پی دارد.
این قضیه به ویژه هنگامیکه « فرجامی» بوی کافور در بیهوشی کامل مرگ را تجربه می کند نمودی آشکار می یابد. هنگامیکه پزشکان با انواع تجهیزات مدرن سعی بر حفظ جانش دارند، گشت و گذار میان مناظر چشم نواز مرداب انزلی و طبیعت بدیع ایران وی را به سکون و آرامش می رساند. این همان به اصل خویش بازگشتن، به طبیعت، به فطرت خویش بازگشتن است. این قضیه حتی در مورد « سعدیِ» خاکستریِ« یک بوس کوچولو» نیز صدق می کند. او نیز درپی اصل خویش فرسنگ ها از سوئیس تا ایران می پیماید به امید اینکه مرگی با هویت داشته باشد و البته این مام وطن را تا معادل مینوی و ماورایی آن در جهان بینی ایرانی می توان بسط داد.
قفس بودن تن و قفس بودن دنیا مضمون دیگری است که به ویژه با قفس پرنده ی« یک بوس کوچولو» جلوه ی نمادینی پیدا می کند. پرنده ای که به باور آدم های فیلم، شب پیش مرده بود و فردا صبح زنده شد. چیزی که باعث می شود « سعدی» به کنایه ایران را سرزمین معجزات بنامد. کارگردان با این جمله به اعتقاد شدید ایرانیان به ماوراء ومعجزات اشاره می کند. در رابطه با این دو مورد اخیر در بخش فرهنگ اشاراتی داشتیم که نیاز به تکرار نیست.
به هر حال این موارد دیدگاه موجود در این سه گانه را نسبت به مرگ مشخص می سازد، دیدگاهی که برخاسته از جهان بینی اصیل ایرانی است.
نتیجه گیری
سه گانه ی «فرمان آرا» از جمله آثاری است که در انعکاس اوضاع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی ایران تا حد زیادی موفق عمل می کند.
جامعه ای که در این سه گانه به تصویر کشیده می شود مهمترین ویژگی اش واماندگی میان سنت و مدرنیته است و تمام شاخصه های رفتاری و اجتماعی آنان از این مسئله تأثیر می پذیرد.
جهل، فقر، اعتیاد، بی مسئولیتی، بی نظمی، قانون گریزی از ویژگیهای بارز این جامعه است، معضلاتی که « فرمان آرا» آنان را در سه گانه اش به نقد می کشد. هر چند در این راه می توان او را به سیاه نمایی متهم کرد ولی نحوه ی به تصویر کشیدن این معضلات به گونه ای است که تماشاگر آن را پس نمی زند.
خفقان، دیکتاتوری، ممیزی، نفی تاریخ پر شکوه ایران و سرکوب روشنفکران انتقادات سیاسی ای است که در این سه گانه به انحاء گوناگون صورت می پذیرد.
روشنفکران ایرانی « فرمان آرا» در بیداری و آگاه سازی مردم جامعه ی خویش ناتوانند. بیشتر آنان نتیجه ای جز بی حاصلی برای مردم خویش ندارند. در برابر مردم نیز واکنشی جز بی تفاوتی در برابر آنان ندارند.
فرهنگ، آداب و رسوم و میراث فرهنگی ایران در این سه گانه حضوری چشمگیر دارد. روابط خانوادگی، فضای خانه ها، دکوراسیون و نوع پوشش، آشنا و مختص این مرز و بوم در نظر گرفته شده است. نمادهای فرهنگی این مرز و بوم چون بافتن سرنوشت، خانه ی عنکبوت(خانه ی سست و بی بنیان)، قفس تن و... بارها در این آثار مورد استفاده قرار می گیرند.
در سه گانه ی « فرمان آرا» که ساختار آن شباهت زیادی به رمان نو دارد، ارجاعات فراوانی به مشاهیر ادب پارسی و آثارشان، ضرب المثل ها و داستان های ادبی این سرزمین صورت می پذیرد. این ارجاعات ادبی در « یک بوس کوچولو» به اوج می رسد.
و اما آداب و رسوم ایرانی ای که در این آثار به نمایش گذاشته می شود، با توجه به تم اصلی آن ها بیشتر به آیین خاکسپاری و عزاداری مربوط می باشد. انداختن ترمه بر روی مرده ، تزئین حجله برای شخص در گذشته ، زدن کافور به او ، آداب دفن مرده که توسط پیر مردی در« بوی کافور» بیان می شود ، مراسم سینه زنی و زنجیر زنی در ماه محرم ، تشیع جنازه ی مردگان به شیوه ی ایرانی اسلامی در هر سه فیلم ، اسپند دود کردن و گوسپند قربانی کردن از جمله آداب و رسومی است که در این سه گانه به تصویر کشیده می شود .
تصاویر دل انگیز از طبیعت زیبای ایران ، مرداب انزلی ، جنگل های سه هزار ، کوهستان های سر به فلک کشیده ی کردستان و کرمانشاهان ، میدان نقش جهان ، پاسارگاد و آرامگاه کورش ، میراث فرهنگی و طبیعی ایران را در این سه گانه به نمایش می گذارند . اشارات و ارجاعات متعددی نیز به تاریخ سه هزار ساله ی ایران ، صدور اولین منشور حقوق بشر توسط کورش هخامنشی و مسائلی از این دست در این سه گانه به چشم می خورد .
مشخصه ی بارز و ایرانی جهان بینی سه گانه ی« فرمان آرا » تکیه بر دئیزم و جبر گرایی است . دئیزمی که نوع خاصی از اخلاق گرایی را ترویج می کند و ریشه در ادوار باستانی و متون کهن این سرزمین دارد(به ویژه در باب برزویه ی طبیب و اشعار حافظ) در سراسر این آثار جلوه گر است.
جبر وجبر گرایی که آن هم در تاریخ ، فرهنگ ، متون ادبی ، فلسفی ، عرفانی و مذهبی این مرز و بوم ریشه ای دیرینه دارد ، به گونه ای زیر پوستی در این سه گانه جریان دارد . جبر وتقدیری که شخصیت های اصلی فیلم در آن گرفتار آمده اند و جز اینکه هستند نمی توانند بود . اینجاست که بر نقش محیط و ژنتیک در شکل گیری شخصیت انسانی بیش از پیش تأکید می شود .
در این بین مضامینی چون بازگشت به اصل خویش ، رهایی از قفس تن و دنیا و نیز باور مندی به معجزه و ماوراء بعد دیگری از جهان بینی ایران را در این آثار به نمایش می گذارند .
فهرست منابع
الف ) منابع چاپی
افتخارزاده ، محمد رضا ( 1377) . ایران آیین و فرهنگ . ( چاپ اول ) تهران : نشر رسالت قلم
قادری ، امیر ( دی 1379) . "غرابت یک نسل ، قرابت یک مرگ ". مجله ی فیلم . س18 (ش263):85
میهن دوست ، اسماعیل ( دی 1384)."مرگ سیاه ، مرگ سفید " . مجله ی صنعت سینما.س14(ش42):16
نقل قول از بهمن فرمان آرا (بهمن1378)."پشت پنجره ی قطار". مجله ی فیلم . س17(ش248): 39و40
ب) منابع الکترونیکی
بوی کافور عطر یاس ، کارگردان : بهمن فرمان آرا ، سال ساخت: 1378 ، تهران ، مؤسسه ی توزیع کننده : رسانه های تصویری
خانه ای روی آب ، کارگردان : بهمن فرمان آرا ، سال ساخت : 1380 ، تهران ، مؤسسه ی توزیع کننده : قرن 21
یک بوس کوچولو ، کارگردان : بهمن فرمان آرا ، سال ساخت :1383 ،تهران ، مؤسسه ی توزیع کننده : قرن21
www.Iranactor.com(accessed 2/8/
2007)
ارزیابی منابع
بوی کافور ، عطر یاس :« بوی کافور عطر یاس » فیلمی است که بیشتر حالت حدیث نفس به خود می گیرد . « فرجامی » بوی کافور در واقع همان "بهمن فرمان آرا" ی فیلمساز است که پس از سال ها دوری از وطن و پس از رد شدن طرح های متعددش قصد دارد با ساخت فیلمش وجود خود را به اثبات رساند . « فرجامی » بوی کافور نیز پس از سال ها دوری اجباری از سینما قصد دارد فیلمی مستند درباره ی مراسم تدفین در ایران برای تلویزیون ژاپن بسازد فیلمی که رفته رفته به فیلمی درباره ی مراسم تدفین خودش بدل می شود . جالب اینکه حتی خود « فرمان آرا » ایفا گر نقش « فرجامی » در این فیلم می باشد .
فیلم اپیزودیک است. هر اپیزود با سیر ویژه ای فیلم را به اوج خود نزدیک می سازد. اپیزود اول که « یک روز بد » نام دارد با همه ی خبرهای ناگوارش مقدمات اپیزود بعدی « مراسم تدفین » را مهیا می سازد و این بخش که درآن « فرجامی » مقدمات ساخت فیلمش را فراهم می کند ما را به نقطه ی اوج و اپیزود سوم فیلم « سنگی در آب بینداز »می رساند. نقطه ی اوج فیلم مرگ رؤیا گونه ی « فرجامی » است و درست پس از این لحظه بازگشت دوباره ی « فرجامی » به زندگی و امید وی به آینده را شاهدیم.
این فیلم در بازنمایی اوضاع سیاسی اجتماعی ایران در اوج کشاکش های سیاسی دوره خاتمی مؤفق عمل می کند . کارگردان به خوبی توانسته بین رئالیسم و رگه های ماورائی موجود در فیلم توازن بر قرار کند هر چند زبان فیلم گاهی الکن و گنگ می شود و بیننده را گیج و سر در گم می سازد .
« بوی کافور عطر یاس » اثری فخیم و منسجم در سینمای ایران به شمار می آید، فیلمی که هم از نظر محتوا و هم از نظر تکنیک در رده ی بالایی قرار دارد. تسلط کارگردان در تک تک نما ها و پلان ها آشکار است، ریتم فیلم با موضوع و محتوای آن تناسب کامل دارد چیزی که به تدوین عالی« عباس گنجوی » باز می گردد . فیلمبرداری « کلاری » در خدمت فیلم است و خود را به رخ نمی کشد، بازی بازیگران نیز به ویژه« رضا کیانیان » و« رؤیا نو نهالی » در اوج است . ولی بازی خود« فرمان آرا » در برابر سایر بازیگران تا حدودی نا همگون از آب در آمده است زیرا بازی وی حالتی مستند گونه دارد در حالیکه بازی سایر بازیگران حرفه ای است. از این گذشته فیلم در برخی از سکانس ها حالت درد دل و تریبون سخنرانی به خود می گیرد . سکانس دیدار فرجامی با« ولی شیر اندامی » به خوبی گویای این مسئله است .
کما اینکه دلیل امید دوباره ی« فرجامی » به زندگی، پس از رؤیایی که درباره ی مرگ خود می بیند بر بیننده مشخص نیست، در حالیکه شرایط با گذشته هیچ تفاوتی نکرده است .«فرجامی » سنگی در آب می اندازد( کاری که یاد آور سخنان « کافکا » در سکانس پیشین است ) . سنگی که امواجی را پدید می آورد . اگر این امواج نشانه ای از تحرک و زندگی دوباره باشد شاید بتوان گفت تجربه ی مرگ آنقدر برای او رنج آور بوده که او را به زندگی دنیوی راضی کرده که اگر چنین باشد کارگردان تمامی تلاش های پیشین خود را در ارائه ی تصویری زیبا از مرگ خدشه دار می سازد . اگر این امواج نماد امواج تقدیر و خود را به دست آن سپردن باشد آنگونه که از سخنان« کافکا » بر می آید باز هم امید و شادمانی« فرجامی » توجیه نمی شود . زیرا این امر برای او چیز تازه ای نیست، از آغاز فیلم شاهدیم که وی در برابر قضای مقدر تسلیم محض است .
خانه ای روی آب : « خانه ای روی آب » را می توان بهترین اثر در میان سه گانه ی«فرمان آرا » دانست . فیلمی که هم از جانب مردم و هم از جانب منتقدان با ستایش های فراوان رو برو شد . در این اثر مسائل مرتبط با ایران به ویژه معضلات اجتماعی حضوری پر رنگ دارد . در این فیلم نیز کارگردان فضای رئال را با سورئال در هم می آمیزد تا به موضوع مورد علاقه ی خود مرگ نیز بپردازد .
فیلمبرداری درخشان« کلاری» با آن قاب بندی های زیبایش فراموش نشدنی است .« رضا کیانیان » یکی از بهترین بازی هایش را در طول عمر بازیگریش ارائه می دهد . این مسئله در مورد سایر بازیگران نیز کماکان صادق است . البته بدین فیلم نیز علی رغم ارزش های والای هنری و معنایی انتقادات قابل توجهی وارد است . یکی از آن ها سیاه نمایی در بازتاب اوضاع اجتماعی ایران است . در میان اقشار گوناگونی که در این فیلم به تصویر کشیده می شوند هیچ یک زندگانی درست و به سامانی ندارند . همه ی این اقشار، زن و مرد، پیر وجوان، روشنفکر و بی سواد، غنی و فقیر تا بی نهایت در نگون بختی خویش غرق اند. جهل ، فقر ، فحشا، بی کاری، اعتیاد، قانون گریزی، بی مسئولیتی و ... سایه ی سنگینی بر زندگانی همه ی آنان افکنده است . هر چند« فرمان آرا » آنقدرعالی این معضلات را به تصویر می کشد که بیننده را با خود همراه می سازد و این مسائل را برای او باور پذیر می سازد . واضح گویی، دیالوگ های اضافی و گاهی شعار زدگی در این فیلم نیز به چشم می خورد . سکانسی که موسیقی غربی فضای خانه را پر کرده و خدمتکار خانه رسم ایرانی اسپند دود کردن را به جا می آورد نمونه ای از این شعار زدگی هاست .کما اینکه فیلم گاهی نیز به حیطه ی سانتی مانتالیزم فرو می غلتد . سکانسی را به خاطر آوریم که پسر از خاطرات دوران کودکی اش و جا خالی دادن پدر به هنگام پریدنش می گوید . کلینیک ترک اعتیاد و مددکارانی که چون دژبانان جهنم پسر معتاد را به زور به همراه خود می برند خود داستان شگفت آور دیگری است .
از دیگر ایرادات عمده ای که در این فیلم به چشم می خورد تغییر ژانر است. در سکانسِ نخستینِ تصادف بیننده با فضایی کاملا سورئال مواجه می شود ولی پس از آن تمامی ارجاعات و اشارات رنگ واقعیت به خود می گیرد، فضا به فضایی رئال بدل می شود وژانر فیلم به ژانر اجتماعی می گراید. ولی باز در نقطه عطف دوم فیلمنامه، هنگامیکه دکتر در پی پسرش به محله های فقیر نشین جنوب شهر می رود، ژانر به ژانر معناگرا بدل می شود و فضا به فضایی سورئال. هر چند کارگردان در طول فضای رئال فیلم سعی می کند با ارجاعات گوناگون چون کرم گذاشتن دست دکتر (که در واقع صحنه ی تصادف فرا واقعی آغاز فیلم را تداعی می کند) و یا کامواهای رنگارنگی که در هر کجا سر راه دکتر قرار می گیرند و یا پیرزنی که مجدانه سرنوشت انسان ها را می بافد، بیننده را از آن فضای سورئال نخستین دور نکند ولی باز هم نمی تواند این ناهمگونی را از میان ببرد. کما اینکه ریتم تند بخش پایانی نیز با ریتم بقیه ی فیلم همخوانی ندارد، گویی طومار فیلم به ناگاه در هم پیچیده می شود. در این فیلم نیز دلیل تغیر ناگهانی در زندگی شخصیت اصلی فیلم مشخص نیست. همان آدمی که در آغاز فیلم فرشته ای را زیر می گیرد و دستش به اصطلاح کرم می گذارد در پایان فیلم توسط همان فرشته که اکنون به صورت کودک حافظ قرآن جلوه یافته شفا می یابد در حالیکه هیچ تغییر و تحولی در شخصیت، افکار، حالات و روحیات وی رخ نداده است. قضیه ی مرگ دکتر در پایان فیلم نیز همانقدر مبهم است. آیا آدم هایی که دکتر را به قتل می رسانند در همان فضای ماورائی و سورئال فیلم تعریف می شوند یا همان فرستاده های منشی دکتراند. اگر چنین باشد چرا باید وی آدم های این چنین را استخدام کند، آیا تا این حد از دکتر کینه به دل دارد؟ اصلا چرا باید دکتر بدین وضع دهشتناک کشته شود و سر انجام سر از بهشت درآورد؟ این ها همگی مسائلی است که بر بیننده آشکار نیست.
یک بوس کوچولو: این اثر نسبت به «خانه ای روی آب» فیلم شخصی تری به حساب می آید. ارجاعات سیاسی اجتماعی فراوانِ «خانه ای روی آب» در این فیلم بیشتر به ارجاعات فرهنگی تاریخی بدل می شوند، کما اینکه جهان بینی ایرانی در این اثر نیز به مانند دو اثر قبلی در سراسر فیلم جریان دارد.
اگرچه یک «بوس کوچولو» از لحاظ تکنیک سینمایی بسیار موفق عمل می کند ولی در زمینه ی محتوایی شاید نتواند به پای دو اثر پیشین برسد. این امر می تواند به دلیل ترسیم ساده انگارانه تر موقعیت ها باشد. این امر حتی به نمادهای ظاهری فیلم نیز تسری پیدا کرده است: مسائلی چون سپید پوش بودن عزرائیل برای نیکوکاران و سیاه پوش بودن آن برای بدکاران، زیبا جلوه گر شدن عزرائیل برای نیکوکاران و زشت جلوه گر شدن آن برای بدکاران.
از دیگر مسائلی که به فیلم «یک بوس کوچولو» لطمه می زند به کار بردن شیوه های آموزشی در فیلم است. ترس از فراموشی گذشته واصرار بر حفظ آن، افتخار به تاریخ چندین هزار ساله ی ایران، افتخار به کوروش هخامنشی کسی که اولین منشور حقوق بشر را صادر کرد همگی اثباتی بر این مدعاست در حالیکه در آثار سینمایی اصل ثابت شده این است که آموزش مستقیم به بیننده نه تنها سودمند واقع نمی افتد بلکه حتی او را پس می زند. باز هم در این اثر مشکل آشکار گویی هویداست. دیالوگ هایی که واقعاً نیازی بدان ها نیست. مثلاً در آن سکانس که پدر در پاسخ به اعتراض دختر فرستادن او به بهترین مدارس و فراهم کردن بهترین امکانات مادی را مطرح می کند، هر کودکی می داند آن چیزی که این گونه دختر را به استیصال کشانده چیزی فراتر از مسائل مادی است، کمبود عشق است و محبت. پس چرا کارگردان از دیالوگ هایی چنین ذوق زننده در آثارش بهره گیرد. هرچند کلیت ارزشمند اثر مانع از این می شود که این معایب چندان پر رنگ جلوه کنند.
کتاب«ایران آیین و فرهنگ»: ازاین کتاب بخش جهان بینی اش مورد استفاده قرار گرفته است. نویسنده در اینجا به دقت و به تفصیل جهان بینی ایرانی را در دین زرتشت مورد بحث قرار می دهد. اما هر چند نویسنده در پاورقی اشاره می کند این جهان بینی براساس یسنا، یشت ها و وندیداد است، گفته های خود را با مثال، ارجاعات و یا شواهدی از این متون همراه نمی کند. آوردن شواهدی از این متون گفته های او را مستند تر می ساخت.