فهرست
آدم و حوا،محمد محمدعلی،تهران:نشر کاروان،چ اول، 1381.
جنسیت در سه گانه روز اول عشق : پرسشگر خود مختار، حّوا
آدم و حوا نام بخش اول سه گانه ارزشمند آقای محمد محمدعلی است.این رمان نسبتا بلند، حکایت آفرینش نخستین انسان (مرد و زن) است ، آن گونه که در روایات سامی و سپس اسلامی نقل شده است.آن چه رمان را قابل توجه می سازد این است که محمدعلی هر آن چه در مورد آدم و حوا نوشته یا شنیده شده است را با تخیل و تصویر پردازی دقیق و فضا سازی سینما گونه آورده است به طوری که در این اثر ،هم آیات قران و هم احادیث و روایات و هم عقاید عامه و حتی طنزهای امروزی (محمدعلی، 1386، 194) را می توان یافت.کتاب با توصیف بارگاه خدای و فرشتگان صف در صف تسبیح گوی که برجسته ترین شان" حارث" (ابلیس ،خناس ، بعل ذبوب، شیطان رجیم... ) آغاز می شود و با آفرینش آدم ادامه میابد .این بخش های اولیه که با شاهد آوردن گزینه هایی از فلسفه اسلامی بسیار غنی و زیبا نگاشته شده اند، با استکبار و سپس رانده شدن شیطان از بهشت ادامه میابند. با طرد ابلیس باز آرامش و سکون به باغ پردیس باز می گردد و اغتشاش در صفوف کروبیان به یکدستی می گراید.اما این دریای آرام را تنهایی و اندوه عظیم آدم ، باز بر می آشوبد و خدای در کار آفرینشی دیگر می شود:حوا.
"خدای آدم را در باغی از باغ های بهشت بی حس کرد. بیداری چنان که مرگ...آن گاه نوری بر او تاباند و گویند که یک دنده اش را از طرف چپ پهلو برداشت... آدم ...با چشم دل می دید که از کوتاه ترین و پایین ترین دنده اش موجودی از جنس خودش آفریده می شود ... یک به یک ظریف و زیبا...آدم که چشم گشود... انسانی را پهلوی خودش نشسته دید.در او پرتو جمال خدای را مشاهده کرد.آدمی از جنس خودش لاکن ریز نقش تر از خودش به جثه و دهان و ابرو و دیگر اعضاء...چون طاووسی کوچک و ظریف..." (همان، ص72) درست از لحظه آفرینش حواست که "محمدعلی" ناگزیر باید جایگاه این نورسیده-مادر انسان- را در مقابل پدر انسان معلوم سازد و در این راه ، تخیل نویسنده پیرو پارادایم های موجود امروزی می گردد : تعمیم شرایط معاصر به شرایط آغازین آفرینش ! و به عبارتی تعمیم مردسالاری امروزی به توازن و یکسانی آغازین و خدای آفریده ابتدایی.اولین گفتمان این زن و مرد چنین است:"پدرم آدم پرسید:کیستی؟ مادرم حوا گفت: زنی هم جنس تو.پدرم پرسید:از چه رو خلق شدی؟ مادم گفت:تا در کنار من آرام گیری.آدم گفت:تا به تو آرام گیرم." (همان، ص 73) و این انگیزه خلقت زن است:آرامش مرد ! این دیدگاه که برخاسته از جبر جنسیتی خدای آفریده استوار گشته است در تمام رویارویی های آدم و حوا در کتاب جاری است. ، راوی کتاب "اقلیما"، دختر زیبای آدم و حوا و توامان قابیل ، در تمام اتفاقات پیش رو این تبعیض را می بیند و به نجوایی درد آلود در خلوت خویش بازش می گوید. "محمدعلی" اقلیما را صاحب ذهنی روشن و تحلیل گر خلق کرده به طوری که اقلیما حتی در پشت احساسات عاشقانه هابیل و قابیل نسبت به خودش نیز این تفاوت گذاری را معترض است که :"چرا آن ها باید مرا انتخاب کنند و من نه؟ "
از ان جا که نویسنده کتاب کاملا در زمانه خود زندگی می کند، به زیبایی در جای جای کتاب به گزینه های ظریف روان شناختانه زن و مرد نیز نظر می افکند. مرد فرزند شتاب است و خوردن و زن فرزند شتاب است و سخن گفتن. "طرفه آن که روح قبل از آن که سراسر پای پدرم را مسخر کند او شتابزده به سوی میوه های بهشتی رفت. چون پاهایش سست و بی جان بود لغزید و از حرکت باز ماند...فرشتگان پرسیدند : این تعجیل از چه بود؟ ندا آمد: آدم فرزند شتاب است. پرسیدند : آدم فرزند شتاب است یا فرزند خدای؟ ندا آمد: آدم مخلوق پر شتاب خدای است " (همان، ص 42 )
اما همین صحنه برای حوا نیز اتفاق می افتد و او لختی پس از آفرینش بسیار سخن می گوید اما آدم که از همان دم او را فرو دست می انگارد نهیب می زند: « ای زن ! ای حوا ! شتاب مکن به حرف زدن . حوا پاسخ داد : مگر تو شتاب نکردی به دویدن و خوردن. آدم گفت: آن گاه که من آفرید. شدم تو ناظر به رفتارم نبودی. حوا گفت: هر آن چه مربوط به توست من نیز از لحظه بیداری بر آن و آگاهم. آدم گفت: خاموش باش که آفرینش زن فروتر از مرد است.
حوا پاسخ داد : اگر لازم نمی بودم به آن شتاب که فرشتگان گویند آفریده نمی شدم. آدم گفت : تو از پس من آفریده شدی. از بازمانده گل من یا از دنده چپ من به وجود آمدی. من نخستین انسانم که خدای آفرید.» ( ص 74)
حوا اما هیچگاه در پاسخ از نمی ماند و خود را هم شأن آدم و چون او صاحب علم خدایی می داند و آدم می نالد :« شاید قبل از من آدم ها وعالم های دیگری نیز وجود داشته است که در آن زنان از روز خلقت پیرو مردان خود بوده اند.حوا گفت :« اگرچنین است که در بهشت مرتبتی باشد خدای مرتبت من را روشن می گرداند نه تو که مخلوق اویی مثل من » ( ص74)
به گواهی قرآن ( که در کتاب نیز آمده است) زن و مرد از نفس واحد پدید آمدند و خدا روح خود را درهر دو دمید اما خدای کتاب آدم و حوا، همیشه با آدم سخن می گوید. همه الهامات و دستورات به قلب آدم متوجه است و حوا تنها از خوابهایش و احساساتش سخن می گوید.
بزرگترین چالش آدم و حوا بر سر وجود شیطان است آدم به دستور خدا که شیطان را دشمن او دانسته همیشه شیطان را می راند و در مقابل استدلال ها و وسوسه های ابلیس
می گوید: چنین است اما خدای مقدر نموده پس گردن می نهم . اما حوا به سخناان شیطان گوش می دهد و پرسش می سازد. شیطان در این کتاب بر جسته ترین فرشته پس از خداست و اهل پرسش. او خرد الهی را دائم به پاسخ وا می دارد. عمده ترین سوال او از خدای این است :
« در وجود مستغنی تو چه کم بود که انسان را آفریدی؟ فرمود: من گنج مخفی بودم و شایسته بودم که شناسانده شوم پس آدم را آفریدم تا با اعمال نیک و بد خود در شناساندن من
بکوشد.» ( ص135)
حوا نیز هماره می پرسد و نمی تواند با پاسخ آدم که همه چیز را مشیت الهی و مقدر ازلی
می داند آرام گیرد و این اشتراک بزرگ شیطان و زن است؛ اصلی که در نهایت چنین تعبیر می شود: شیطان نتوانست آدم را بفربید تا میوه ممنوعه دانش را بخورد پس در قلب حوا وسوسه افکند. حوا میوه ممنوعه را خود را و آدم را نیز خورانید تا سرنوشت مشترکی داشته باشند.
وسوسه گر بودن زنان که در ادیان از جمله اسلام به چشم می خورد ریشه در همین گناه نخستین آدم دارد که در اصل گناه نخستین حوا است. اگر حوا وسوسه شیطان را پذیرفت و میوه دانش را چید، با وجود سرزنش هایی که این سرپیچی از آغاز تاکنون برای دختران او به ارمغان آورده و آن ها را به صفت ناقص العقل بودن متصف کرده اما در نهان تعبیری امروزی دارد:حوا بر خلاف آدم پرسشگر و شکاک بود. به تعبیر شاملو او بینوا بند ککی نبود که نواله تقدیر را گردن کج کند . حتی در بهشت بودن بهشت نیز شک داشت، آن جا که به آدم گفت:« جایی که شیطان فعال باشد بهشت نیست.آدم گفت: « لکن خدای فرموده این جا بهشت است. حوا گفت : نیست » (ص 94-93)
آدم در مقابل همه پرسشهای بی محابای حوا تنها چند گزینه تکراری دارد: « اگر بیشتر بدانیم معدومیم مگر آن که خدای اذن فرماید» (ص 95) و یا چنین :« این ها جزء اسرارند. اگر اندکی بیشتر بدانیم شعله ور می شویم .»(ص95) حوا ، چندین گام پیشتر است وقتی استدلال می کند: « پس این جا بهشت نیست چرا که بهشت جایگاه جاهلان نیست .» (ص 95)
چنین شک هایی که منشاء پرسش های حوایند تا بدانجا پیش می روند که او خود را به سر دو راهی خوردن یا نخوردن گندم می بیند و سپس اوست که برای اولین بار بر جبر نخوردن میوه عصیان می کند واختیار خوردن را به خود می دهد. حوا می اندیشد« ما تا وقتی جاهلیم در بهشتیم ؟ » (ص 95) پس جهل می ستیزد : « بیا کمی در اختیار گام زنیم. جهل را فرو کوبیم علم را در منطقه ممنوع بیابیم »(ص 94) و به صراحت می گوید:« شقاوت در علم بهتر از سعادت در جهل است » (ص 90)
حوا، اولین مختار، دانستن را بر می گزیند حداقل برای رهایی از غوغایی درون، پرسشگرش و در نهایت برای رسیدن به علمی که منجر به هبوط شان می گردد. بعد از خوردن گندم، ابلیس که او نیز خود مختاری پرسشگر بوده است، خطاب به حوا می گوید:« اگر می اندیش فقط برای مرد خود، برای آدم خلق شده ای بدان و آگاه باش که در پایان جهان دیگر وجود نخواهی داشت و روح تو جاودانه نخواهد شد . . . بدان که از نظر عقلی تو نیز آدمی . . . تو کاملی در نوع
خود . . .» ( ص122)
پس از هبوط آدم توبه کرد و صد سال بر فراز کوه سراندیب گریست اما حوا کنار ساحل نشسته بود و تاب گیسوانش را با انگشت باز میکرد. می دانست آدم به جستجویش خواهد امد چرا که او با هبوط، عشق خدایی را نیز با خود به زمین آورده بود. عشقی که سبب ساز تداوم نسل بشر گردید.
آدرس الکترونیک نویسنده:
Orix 3232 @yahoo.Com