گفتگو با ریچارد سنت(2)

Goftegou-sennett-2.jpg


بخش دوم و نهایی

-    آیا می پذیرید که این منطق شما، یعنی اینکه کارکنان ناچارند دائما خود را با الزامات فناورانه صنعت خود انطباق دهند، صرفا به گروهی از بخش های کاری مربوط می شود در حالی که شما آن را به عنوان یک منطق غالب عنوان می کنید، چگونه در بخش های دیگر می توان چنین پدیده ای داشت؟
-    این پدیده خود را به مثابه یک الگوی هنجارمند معرفی می کند. جوامع معاصر با یک واقعیت فناورانه ناگزیر سروکار دارند. ما برای آنکه یک اقتصاد کاملا کارا و بهره ور داشته باشیم، نیازی به همه آدم ها نداریم. افراد جویای کار، افرادی  که کارهای پاره وقت دارند هر روز با شبح بیهودگی درگیرند و این فکر که آموزش دائم کارکنان می تواند  راه حلی برای مسئله بیهودگی باشد به نظر من یک توهم بی رحمانه است. شما نمی توانید جامعه ای داشته باشید که در آن همه برنامه ریز رایانه باشند.
با وجود این، توجه به این واقعیت که انسان ها دائما در حال به روز کردن خود هستند یک بینش پر انگیزه است. این فکر که انسان می تواند دائما خود را بازآفرینی کند و خود را محکوم بدان نبیند که از یک سرنوشت از پیش تعیین شده تبعیت کند، فکری بسیار مدرن است. و این فکری است که تا حد زیادی  فراتر از مرزهای اقتصادی می رود: این فکر در حوزه هنر مدرن مطرح است و در بخش بزرگی از علوم نیز وجود دارد. اما مشکل ما این است: زندگی کردن در جهانی که خود آن را نساخته ایم.
-    شما می گوئید که یکی از مهم ترین مشکلات برای کارکنان امروز آن است که ناچارند روایتی برای زندگی خود ایجاد کنند در حالی که محیطشان دائما در حال بازسازی شدن است. آیا به عقیده شما، چنین روایتی برای افراد، راهی برای تصاحب مجدد هستی شان، راهی برای وجود داشتن نیست...
-    روایت این امکان را می دهد که فرد بتواند دست به تفسیر بزند، بتواند تاریخچه ای منسجم از تجربه زیسته خود را بازگو کند. این راهی برای ایجاد کنش است. فردی که کار می کند می تواند به جای آنکه بگوید «این بر سرم آمد»، بگوید: « آماده بودم این کار را بکنم». آنچه زیر سئوال است، این نیز هست که استناد به یک تجربه انباشت شده، ناممکن است. یک فرد 40 یا 50 ساله نیاز به آن دارد که قضاوت درباره وی صرفا به یک فرایند  تصمیم گیری آتی بستگی نداشته باشد، بلکه تجربه گذشته او نیز در نظر گرفته شود. اما وقتی شما در نوعی موقعیت مقطعی زندگی می کنید که به نظرتان از تعدادی موقعیت های یکسان ساخته شده است، بدون آنکه آن موقعیت ها پیوندی با یکدیگر داشته باشند، وقتی در  زمینه اقتصادی به طور دائم تجربه پیشین را کنار می زنند، داوری چندان اهمیتی ندارد.
-    شما از زوال نهادها صحبت می کنید، آیا این امر با انعطاف پذیر شدن سرمایه داری ربط دارد؟
-    همه جوامع با مسائل نهادینه اعتماد، وفاداری و همبستگی سروکار دارند. آنچه من درباره کارکنان فردی گفتم دارای ما به ازایی در سطح نهادینه نیز هست. وقتی که این سرمایه داری انعطاف پذیر ظاهر شد و به خصوص وقتی که این بنگاه ها درون اینترنت به گردش در آمدند، یعنی در نیمه دوم دهه 1990 ممکن بود تصور شود که وفاداری یک ارزش رنگ باخته است و دیگر  برای کارکرد نهادها نیازی به وجود اعتماد در میان کارکنان نسبت به بنگاهشان  نیست. اما زمانی که چرخه اقتصادی شروع به گردش می کند، همانگونه که همیشه این اتفاق می افتد، بسیاری از مدیرانی که من با آنها صحبت کردم می فهمیدند که ارزش هایی که در زمان رشد  اقتصادی شان آنها را تحقیر می کردند برای بقایشان در دوره بحران ضروری بوده اند. آنها می فهمیدند که نیاز به وفاداری کارکنان و شرکت های همکار خود دارند. این بنگاه ها می خواستند که جای روابط دراز مدت را چه با کارکنان خود و چه با شرکای همکارشان، از یک سو به کارکنان شرکت های خدماتی بدهند و از سوی دیگر به شرکت های موجود روی شبکه اینترنت. اما وقتی همین شرکت ها با مشکل روبرو شدند، روی هیچ کدام از این دو گروه نمی توانستند حساب کنند. مثلا اگر تعهد پرداختی 30 روزه داشتند و مایل بودند آن را به دلیل مشکلات خود، 60 روزه کنند، شرکت های همکار  جدید، حاضر به چنین کاری نمی شدند. همه این ها را می گویم که نشان بدهم ایدئولوژی انعطاف پذیری بنگاه تا زمانی کارکرد دارد که اقتصاد در حالت تهاجمی باشد اما به محض آنکه اقتصاد وارد موقعیتی تدافعی می شود کارایی خود را از دست می دهد.
حال بیائیم و این مسئله را در بخش دولتی بررسی کنیم. در ایالات متحده و انگلستان، این تمایل وجود داشت که روش های مدیریتی بخش صنایع پیشرفته را در بیمارستان ها (و به طور کلی بخش دولتی) پیاده کنند. اما در عمل چه اتفاقی افتاد؟ این امر سبب آن شد که احساس  تعلقی که کارکنان به بخش دولتی داشتند- و کمتر بودن حقوقشان به نسبت بخش خصوصی را جبران می کرد- از میان برود و کارکنان سازمان خود را رها کنند. در این حالت سازمان ناچار می شد کارکنان مورد نیاز خود را از بیرون تامین کند، همان اتفاقی که امروز در بریتانیا افتاده است. وقتی از انعطاف پذیر شدن بخش  دولتی صحبت می شود، آنچه من می فهمم، یک استراتژی  تهاجمی است و این بی شک استراتژی مناسب و پایداری در موقعیت بحران  برای سازمان های دولتی و خصوصی نیست. در اینجا ما به مشکل جامعه شناختی نظام می رسیم. قهرمانان لیبرالی کردن تلاش می کنند چشمان خود را بر این واقعیت که نظام نمی تواند بدین ترتیب پایدار بماند ببندند. و البته این به نظر من امر تازه ای نیست. سرمایه داری اجتماعی پایه قرن بیستم بر این اصل استوار بود: برای ساختن یک نطام صنعتی شما نیاز به کارکنانی متعهد دارید و اگر چنین تعهدی را به دست نیاورید نمی توانید در دراز مدت به رشد برسید. البته جامعه صنعتی بی شک، به دلیل فشار سرکوبگرانه ای که بر افراد وارد می کرد، جامعه وحشتناکی بود، ولی لااقل، به نسبت جامعه کنونی،  نظامی هوشمند تلقی می شد...

گفتگو گر: Xavier de la Vega  
منبع:
Sciences Humaines, No . 174, Novembre 2006

 

 

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.