فهرست
Jean Baudriallard
1929-2007
"وقتی که هیچ شور بنیادینی در کار نباشد، وقتی که زندگی یا عشق ناپدید می شود، دیگر تکثری از شرایط و کیفیات، در مورد عشق یا وجود،امکان پذیر نیست، مرگ واقعه یی است که همواره از پیش رخ داده است"
(بودریار،گفتگو با سیلور لوترانژه)
!--نوشتن در مورد بودریار ، در مورد نویسنده ای که بهترین مشخصه اش نامتعارف بودن اوست، بسیار دشوار است، نوشتن در مورد بودریار و کارنامهُ فکری اش به نوعی تعین بخشی به متفکریست که شاید بیش از تمامی متفکران پسامدرن از تعین میگریخت. بودریار را می توان به نوعی هم یک فیلسوف، یک متافیزیسین،یک فرا نظریه پردازو حتی یک جامعه شناس نامید و هم هیچ کدام. حوزهُ وسیع علایق او همراه با نوشته هایش در حوزه های گوناگون ،گسترهُ وسیعی از تتبعات را در بر میگیرد.--!
بودریار مسیر فکری خود را با بهره گیری وسپس فراروی از نظام های فکری رایج در فرانسهُ نیمهُ دوم قرن بیستم پیمود، بهره گیری او از تثوری ارزش مارکس،زبان شناسی سوسوری،نشانه شناسی بارت،تبار شناسی فوکو، مفهوم امر اجتماعی تام وهدیه مارسل موس،ساختار گرایی لوی استروس،اندیشه های ژرژ باتای و... سپس پشت سر گذاشتن آنها وسعت اندیشه های او را نشان می دهد.
کارنامه فکری بودریار را اغلب به دو دوره تقسیم می کنند: هرچند در مورد او نمی توان همچون هایدگر،ویتگنشتاین و یا فوکواز دوره های فکری متمایز صحبت کرد و پیوستگی برخی مضامین و علایق مشترک در کار بودریار امکان یک تفکیک مطلق را از ما سلب می کند اما با اندکی تسامح می توان آثار او را در قالب دوره متقدم یعنی زمانی که آثار او رنگ و بوی مارکسیستی و ساختار گرایانه دارند وآثار دورهُ متاُخر تقسیم بندی کرد. دورهُ اول فکری بودریار با تاثیر پذیری او از مارکس، سوسور و بارت مشحص می شود. دوره ای که با آثاری چون"نظام اشیاُ"(1968)،"جامعهُ مصرفی"(1970)و" به سوی اقتصاد سیاسی نشانه"(1972)و نیز ترجمه هایش از آثار ادبی همچون آثار برشت ومقالات اودر نشریا ت گونا گون مشخص میشود
بودریار در این دوره بر آن است که تحلیل جامعهُ سرمایه داری یا "مصرفی"معاصر تحت مقولات "ارزش مصرفی" وارزش مبادله ای"نا ممکن است او در این مسیر با طرح مفاهیم" ارزش نمادین " و"ارزش نشانه ای"که کالا در آنها به ترتیب تبدیل به نماد وتبدیل به نشانه می شود، گامی به سوی فرا روی ازتقلیل گرایی مارکسیستی بر می دارد.اماآثارااین دوره همچنان بواسطهُ علایق بودریار در قالب آثاری که فضای تحلیل های مارکسیستی بر آن حکمفرماست شناخته می شوند، گذار از بودریار متقدم به بودریار پسامدرن با کتاب بسیار مهم "آینه ُتولید"(1975)رخ داد،کتابی که در کنار کثاب" مبادلهُ نمادین ومرگ"(1976)نشان دهندهُ تشخص تحلیل بودریار در تحلیل جامعهُ معاصر است. بودریار در این دوره با بهره گیری از نظریات مارسل موس به ویژه مفهوم هدیه و نیز نظریهُ" مصرف" باتای نگاه خاص خود را در تحلیل فرهنگ معاصر شکل می بخشد . بودریار بر آنست که مصرف در جامعهُ معاصر دیگر نه در جهت رفع نیاز که در راستای حفظ نوعی منزلت، نوعی وجهه که بدون مصرف کالا از دست خواهد رفت عمل می کند به زعم او مصرف در جامعهُ معاصر هر روز کمتر بر طبق قاعده ُ نیاز یا فایده قابل درک است و بیش از پیش به عنوان صورتبندی ای نا خودآگاهانه از مناسبات فرهنگی اجتماعی در می یاید و دیگرنمی توان آن را در قالب نظریات "فرد گرایانه" و یا "فرهنگ گرایانه"و در وجهی خاص در یافت. کالا تنها به مثابه یک سیستم دلالت گری در قالب یک"ساختار" قابل درک است. از نظر بودریار نقد جامعهُ مصرفی معاصر بواسطهُ نوعی اخلاق گرایی و یا انسان گرایی سوژه محورانه مضحک ترین نقدی است که می توان به عمل آورد زیرا از نظر او این نقد در جامعه ای که در آن اشیا دیگر بر مبنای تقابل واقعی/مجازی عمل نمی کنند بی معناست. همین رویکرد متفاوت بودریارنسبت به جامعه وفرهگ توده ای راه او را از اصحاب مکتب فرانکفورت جدا می کند.در حالی که تقابل سوژه و ابژه واعتقاد به مخدوش بودن سوژه از ارکان نظریهُ انتقادی است، بودریار همچون فوکو وتا حدی تحت تاثیر او ماهیت سوژه را به پرسش میگیرد و تقابل سوژه/ابژه را پشت سر می گذارد. این رویکرد پیامد های عمیقی در نگرش سیاسی بودریار ونیز در تلقی او نسبت به مفهوم "نظریه" به وجود می آورد که در قسمتهای بعدی به آن اشاره خواهیم کرد.
یکی از مهمترین دستاورد های بودریار برای تفکر اجتماعی معاصر درک خاص او از موجودیت مفهوم "امر اجتماعی" است. بحثی که جامعه شناختی ترین چالش او با اندیشهُ معاصر به شمار می رود. بنا بر نظر بودریار امر اجتماعی تماما" برساخته ای ذهنی است و در نهایت تقابلی با واقعیت اجتماعی. بودریار این نگاه را تا حدی تحت تاثیر مفهوم "محور افقی"یا "محور تفاوت" باتای طرح می کند. از نظر باتای محور افقی نمایندهُ تمامی عناصر" ناهمسان" در اندیشه است. عناصری چون شهوت،اتلاف،فریاد،تصادف و حتی قربانی کردن،عناصری که در تضاد با محور عمودی یعنی حوزهُ همگن ساز و یکدست اندیشه و جهان اجتما عی قرار می گیرند. به زعم بودریار مفهوم امر اجتماعی هیچ گاه در شکلی ایجابی در هستی جامعه موجودیت نداشته است. امر اجتماعی تنها بر ساخته ای از پیش متعین است که در تضاد با "شور" قرار می گیرد. وظیفهُ علوم اجتماعی پایان بخشیدن به توهم امر اجتماعی است، امر اجتماعی پایان یافته است. امر اجتماعی خود به مثابه صورتی از فروپاشی است که به دلیل ماهیت ارزش باورانهُ خود با شدت مورد حمایت است واین در عصری که ارزش ها و اندیشه های ذات باورانه واژگون می شوند بی معناست.
بودریار در این راستا ماهیت "امر کلی" را نیز به به پرسش می گیرد. از نظر او تنها چیزی که موجودیت دارد، جزئیت است. دیگر نمی توان به منطق سوژه پایبند بود، تنها راه گریز از وضعیت فعلی تقدم بخشی ماهیت ابژه،شیفتگی و شور است نه تبعیت از نوعی"انسان شناسی سوژه"، رهایی تنها در ایجاد نا همسانی در نظام به واسطهُ نوعی "الزام" است، نه فرایندی تصادفی در مسیر رویداد هایی که به شکلی خودکار عمل میکنند،نه بر مبنای شکلی از نظریهُ انتقادی خردگرایانه از نظر بودریار آنچه اهمیت دارد"دیگر نه سوژه، بلکه ابژه و سرنوشت آن است...جابجا کردن همهُ اشکال وعدم امکان هر گونه سیاست ...همچون یک آستانهُ سکون که فراسوی آن،اشکال بزرگ، بزرگ تر شده،و وحشت همچون شکلی تهی، خود از بند می رهد (بودریار،1379:79 و77و79). بودریار در نهایت نظریه را نیز به دلیل ماهیت غیر رادیکال آن طرد میکند،برای او نظریه تنها توافقی قراردادی با وجه انضمامی است تا آن را آنگونه که می پسندد ترسیم کند. نظریه یکسره وجه دگرگون کنندهُ خود را از دست داده است. به زعم بودریار در زمانه ای که نظریه یا باید سویه ای دگرگون کننده نسبت به وجه انضمامی داشته باشد یا ناپدید شود،دیگر نظریه نمی تواند مفهومی خود بسنده باشد، نظریه تنها می تواند همچون واقعه ای در کنار دیگر وقایع باشد. به بیان دیگر در دوران استحالهُ واقعیت و محو تمایز میان امر واقعی و امر مجازی، اعتقاد به نظریه برای برای درک امر واقعی" بی اساس است. هنگامی که"دیگر نظام های ارجاعی وجود ندا رند که به ما بگویند بر سر جغرافیای امور چه آمده است... چیزها دیگر سر به سر هم نمی رسند،آنها با لغزشی از روی یکدیگر میگذرند. آزمون واقعیت قطعیتی ندارد.هیچ چیز در واقعیت رخ نمی دهد"(همان،100) رادیکالیسم دههُ 60، بر بودریار نیز همچون بر بسیاری از متفکران معاصر تاثیر گذار بود به شکلی که زمینهُ گذار به دورهُ دوم فکری او را مهیا ساخت. بودریار مشخصا با نوشتن کتاب "فریبندگی"در سال1979 تسویه حساب خود را با ساختار گرایی،مارکسیسم و روان کاوی و همهُ نظریات دولت گرایانه اعلام میکند. این چرخش بیش از هر چیز تحت تاثیر نیچه رخ داد، فیلسوفی که بر طیف وسیعی از متفکران پسامدرن تاثیر عمیقی نهاد یکی از واژه های بسیار اساسی بودریار واژهُ "وانمایی" است که برای آن سه مرحله را بر می شمارد. مرحلهُ اول دوران کلاسیک است که در آن می توان از نسخهُ اصل و نسخهُ بدل سخن گفت. وانمایی در این دوره معادل جعل کردن است. در دورهُ دوم یا دورهُ صنعتی، فرایند کار،پدید آورندهُ کالا به حساب می آید وشیُ در جریان فرایند کار تعین می یابد، و در نهایت در دورهُ سوم ، دیگرنه شیُ تولید شده، بلکه بازتولید اشیاست که اهمیت میابد،دوره ای که در آن فرایند اصلی، فرایند بازتولید است واصل پدید آوردن بیش از هر چیز تعیین کننده است. در این دوره است که دیگر نمی توان شیُ اصل را از بدل باز شناخت زیرا خود شیُ اصلی را می توان به همان شکل بازتولید کرد. بودریار از این منظر و در ادامهُ بحثهای دوران اولیهُ کارنامهُ فکری اش مورد مفهوم"ارزش نشانه ای"، کل ساختار اجتماعی معاصر را تحلیل می کند. نظرگاه سیاسی بودریار از همین زاویه مطرح می شود. دیدگاه اوچالشی است با ماهیت امر سیاسی و تفکیک حوزهُ عمومی وخصوصی که شاخصهُ مدرنیتهُ سیاسی است. بودریار معتقد است در عصری که خصوصی ترین عرصه های زندگی به تسخیر رسانه ها و فضای مجازی قرار گرفته دیگر نمی توان در پارادایم های مدرن سیاست باقی ماند.(ساراپ،222،1382)در واقع بودریار معتقد است که بحث از پراتیک سیاسی در دوره ای که به شکلی فزاینده فراسیاسی عمل میکند بی معناست. در این شرایط تنها راه از نظر او همان تقدم ابژه بر سوژه واتکا بر سرخوشی اسث،سرخوشی و هیجانی که فارغ از ذات گرایی می توانند برهم زنندهُ همگنی نظام حاکم باشند. او به تبعیت از فوکو، قدرت را امری فاقد جوهر در نظر می گیرد که دیگر نمی توان آنرا به چنگ آورد. در نظر او ستیز با قدرتی که در تمامی ساحتهای زندگی معاصر مستحیل شده دیگر نمیتواند با منطق گذشته انجام شود. بودریار می گوید:" راز قدرت این است که دیگر نمی تواند تصرف شود،دیگر نمی تواند کسب شود"(بودریار،92،1379)بودریار از این منظر به نقد ایدئولوژیهای سیاسی روی می آورد برای بودریار عصر راهبرد های سیاسی به پایان رسیده استبه زعم او :"این که مردم می خواهند که به آنها گفته شود که چه می خواهند قطعا"درست نیست،معلوم نیست که آیا آنها واقعا" خواهان شناسایی خواسته های خودند،یا اینکه اصلا" میل به خواستن دارندکل بنای سوسیالیسم مبتنی بر این پنداشت است. سوسیالیست ها از این واقعیت آغاز میکنند که این است آنچه مردم باید بخواهند،که مردم به این مفهوم اجتماعی اند که شناسایی خود، و شناسایی آنچه که می خواهند بر آنها فرض است. من فکر می کنم ما به فراسوی آن نقطه، فراسوی حقیقت، فراسوی واقعیت رسیده ایم". (همان:83)از همین مجرا بودریار توده ها را ارج می نهد و سرمستی وشورآنها را در تقابل با راهبرد های انتقادی و خرد گرایانهُ روشنفکران می ستاید،برای او شور و سر خوشی ابژه کارا تر از یک سیاست سوژه محورانهُ انتقادی است.(لچت،346:1383)0
بودریار به عنوان فیلسوف"فراواقعیت" تنش و اضطراب دنیای معاصر را درک کرد وشاید در میان پسامدرن های فرانسوی هیچ کس چون او به سویه های اجتماعی فرهنگی عصر حاضر نیاندیشید. او روایتگر عصری شد که مشخصهُ بارز آن ظهور رسانه ها و دنیای مجازی در فضای فکری و اجتماعی بود. بودریار متفکری بود که از این تغییرات بسان ابزاری برای درک تمامیت عصر جدید در حال ظهور، استفاده کرد و اهمیت آنرا در محو تمامی مرزهای اندیشهُ کلاسیک جدی گرفت.
منابع و مآ خذ:
- بودریار ، ژان ، 1379 ، فوکو را فراموش کن ، ترجمهُ پیام یزدانجو، تهران ، نشر مرکز.
- ساراپ ، مادن ، 1382 ، پسا ساختارگرایی و پسا مدرنیسم ، ترجمهُ محمد رضا تاجیک، تهران ، نشر نی ، چاپ دوم.
- لچت ، جان ، 1383 ، پنجاه متفکر بزرگ معاصر ، ترجمهُ محسن حکیمی ، تهران ، انتشارات خجسته ، چاپ سوم.
مدخل ژان بودریار در دائره المعارف فلسفه استانفورد
مجله بین المللی مطالعات بودریاردی