فهرست
یکی از مهم ترین تفاوت هایی که انسان شناسی و روش های کیفی آن را از جامعه شناسی پوزیتویستی جدا می کند، روش نمونه برداری آن است. در نمونه برداری های کمی پوزیتویستی، صرف نظر از انتقادی که می توان در نهایت به اعتبار نتایج بیرون آمده از پژوهش های پیمایشی داشت، روش های به کار گرفته شده، بر اساس مدل های آماری ریاضی عمل می کنند و بنابراین می توانند در منطق خود از نوی تعمیم دفاع کنند که حاصل بهر گیری از اتکا بر «اتفاقی» بودن نمونه برداری و در عین حال منطقی بودن آن در مدل کلی ریاضی – آماری است.
انسان شناسی طبعا نمی تواند چنین ادعایی داشته باشد زیرا در نمونه برداری های خود از چنین مدل های آمارای استفاده نمی کند. حجم نمونه در پژوهش های انسان شناختی بسیار کوچک است. برای مثال یک پژوهش می تواند تنها بر اساس چند ده مصاحبه انجام بگیرد. اما در چنین حالتی باید توجه داشت که «اتفاقی» بودن هر گونه معنایی را از دست می دهد، زیرا نمونه های به کار گرفته شده آنقدر کم هستند که نمی توان ادعا کرد که به صورتی «اتفاقی» بتوانند «مشتی نمونه خروار» باشند. برعکس در اینجا باید هر چه بیشتر به سراغ انتخاب «هوشمندانه» نمونه ها رفت.
اما اکنون می توان دو پرسش را مطرح کرد:
1- منظور از «هوشمنانه» بودن انتخاب چیست ؟
2- آیا می توان از یک بی طرفی و خنثی بودن پژوهشگر در انتخاب هایش سخن گفت؟
باید توجه داشت که هر چند در هیچ یک از این دو مورد ما پاسخی قطعی نداریم اما بدون پاسخ نیز نیستیم. در مورد نخست هوشمندی را می توان صرفا در رابطه با هدف تحقیق تعریف کرد به عبارت دیگر پژوهشگر باید از خود سئوال کند به چه دلیل یا دلایلی تصور می کند که نمونه انتخاب شده دارای «گویایی» در رابطه با موضوع مورد تحقیق است؟ آیا می تواند منطقا این گویایی را به استدلال در آورد و آیا می تواند از این گویایی به سوی نوعی تعمیم پذیری که بهر رو برای برای کاربردی شدن پژوهش ضروری است، پیش برود؟ پژوهشگر همواره در میان دو سوی یک طیف در نوسان است: در یک سوی طیف نمونه مورد بررسی بیشترین «غریبگی» یا «بیگانگی» را با مدل «رایج» یا آنچه تصور می شود مدل رایج برای یک رفتار یا یک پدیده اجتماعی است، دارد و در سوی دیگر طیف بیشترین نزدیکی و شباهت را. اما در همین جا مشکل دیگری ظاهر می شود: آیا ما واقعا می توانیم از وجود یک «مدل» یا «یک الگوی نمونه وار» دفاع کنیم. این کاری است که در برخی از نظریات انسان شناسی کلاسیک ( برای مثال در نظریه فرهنگ و شخصیت ) انجام شده است. اما امروز هر چه کمتر قابل دفاع است، زیرا ما هر چه بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسیم که کنشگران اجتماعی بر اساس موقعیت های زمانی /مکانی خود، بر اساس «صحنه پردازی » هایی که اگاهانه یا ناآگاهانه در آنها قرار می گیرند، بر اساس پیش داوری ها و سناریو های معنایی – شناختی خویش از موقعیت بیرونی و حتی بر اساس استراتژی های مبتنی بر نظریه های بازی می توانند نقش های خود را تغییر داده و گفتمان ها و رفتارهای متفاوتی را به اجرا در آورند بدون آنکه در خود احساس تضاد یا تناقض کنند. بنابراین انتخاب نمونه باید نه فقط بر اساس یک طیف مفروض از «غریبه» به «آشنا» بلکه بر اساس طیف ها غیر متمرکز و نقاط پراکنده ای انجام بگیرد که در «پهنه» مورد تحقیق یافت می شوند. و مجموعه ای از «موارد» را می سازند. اما بهر رو در هر مورد باید بتوان انتخاب مورد را توجیه کرد.
از همین مفهوم «توجیه» به بحث دوم خود می رسیم: خنثی بودن پژوهشگر امری کاملا غیر ممکن است. پژوهشگر انسانی هر گز نمی تواند خود را از موقعیت انسانی خود و از موقعیت یک «انسان خاص» با یک «فرهنگ خاص» رها کند زیرا معنای این توانایی به رهایی آن خواهد بود که وی بر بخش بزرگی از رفتارهای خویش که منشاء های غیر ارادی دارند نیز سلطه یافنه است که این امر بنا بر تعریف ناممکن است. کافی است صرفا به مثال های بیولوژیک فکر کنیم و ببینیم که چگونه الزامات بیولوژیک می توان پژوهشگر را از یک استدلال و موضع نسبت به رفتار یا پدیده ای اجتماعی به استدلال و موضع دیگری بکشاند. حال چنانچه سطح بیولوژیک را به سوی سطوح بالاتری در رفتارها و پیچیدگی های فرهنگی ترک کنیم به موقعیت هایی می رسیم که باز هم خنثی بودن او را بی معنا تر می کنند. از اینجا می توانیم نتیجه بگریم که شاید راه بهتری از خنثی بودن، درک خود انگیخته و آگاهانه «چرایی خنثی نبودن » باشد.
از این نقطه نظر بحث تجانس یا عدم تجانس میان پژوهشگر و موضوع انسانی پژوهش مطرح می شود که به صورت مستقیم در انتخاب نمونه و در «گویایی» یا «عدم گویایی» آن در نظر پژوهشگر موثر است و ما به آن در مبحث روش شناختی دیگری می پردازیم.