1- کنراد در رمان”دل تاریکی“(Heart of darkness) راوی اضطراب مدرنیته است. راوی جهانی از هستیهای تو در تو و چندگانه که نمیتوان در قالبهای معین زبانی بدانها دست یافت نوعی سیالیت که از درک او از تمدن، استعمار و دیالیتیک خود و دیگری سرچشمه می گیرد. جهان روایی کنراد در این رمان، ترسیم فضایی از تیرگی و ابهام و راوی درک و دریافت انسان متمدن و جهان اسرار آمیز مردمان وحشی است. هر چند نمایش استعمارگری اروپاییان و درک و دریافت انسان اروپایی از جهان ناشناخته مردمان غیرغربی دستمایه اکثر آثار کنراد است اما او در”دل تاریکی“ تمامی هستی متناقض و اضطراب آلود”فرآیند تمدن“ را در شکلی چند لایه بازگو میکند. به تصویر کشیدن تجربة تمدن ژرفهای تماس انسان متمدن اروپای و مردمان”ابتدایی“ گویی در واقع بیان جهانی است که ابزارهای زبانی، قادر به توصیفش نیستند، جهانی ورای امکانات هستی انسان. کنراد در جایی از زبان شخصیت اصلی داستان، مارلو(Marlow)، مینویسد:”… نه، محال است؛ محال است که آدم بتواند جوهر دورهای از دورانهای هستیاش را به دایرة حواس در بیاورد- یعنی همان چیزی که مایة حقیقت و معنای آن- ذات ظریف و فاقد آن- است. محال است. ما همان گونه که خواب میبینم، زندگی میکنیم…“.
می توان گفت برداشتهای ساده انگارانه و”کاسبکارانه“ از اثر کنراد همچون برداشتهای ضداستعماری و ضدمدرن که”دل تاریکی“ را بهسان نوعی مانیفست انسان مدرانه تصویر میکنند؛ تنها بازگو کنندهء بخشی از حقیقت و داستانهای اویند.جهان ادبی کنراد به طور خاص و جهان ادبیات در کل واجد حقیقتی است که دستیابی به جوهرة آن نمیتواند به سان برداشتهای”انسان شناسانه“ جلوهگر شود. و این همان تناقض و ابهام نهفته در اثر چند صدایی کنراد است. بیان این”آمیزة پوچی و اعجاب و حیرت در جامعة مبارزه و عصیان، همان انگار تسخیر شدن با باور نکردنی که خمیر مایة رویاهاست.“ بیگمان چیزی بیش”محکومیت روشهای امپریالیسم مسیحی“است.
مارلو شخصیتی است که”بدتر چیزی که میشد دربارهاش گفت این بود که نمایندة طبقهاش نیست“. کنراد گویی برای به تصویر کشیدن ارتباط دو جهان(جهان اروپایی و جهان وحشیان) نیازمند انسانی است که در ورای تقسیمبندیهای رایج قرار گیرد، انسانی به تمامی جدا از کشمکشهای هستی متمدن، که امکان درک ماهیت”پیشرفت پایدار“ بشریت را حس کند. او دریانوردی است که امکان یافته تا در انفصال کامل از دنیای انسان متمدن بر بستر دریا،”فرآیند تمدن“ را آنسوتر، در ساحلهایی که روزها و ماهها و سالها نظارهاش کرده، دریابد. راوی رمان دربارة او میگوید:«او در میان ما تنها کسی بود که هنوز”دریا رو“ بود… دریانورد بود ولی سرگردان هم بود. آخر اکثر دریانوردان، اگر بتوانیم چنین تعبیری به کار ببریم، زندگی بیجنبوجوشی دارند. ذهنشان به خانه نشینی خو کرده است و خانهشان- کشتی- همیشه با آنهاست؛ وطنشان- دریا- نیز هم… سواحل بیگانه، چهرههای غریبه و بیکرانگی دگرپذیر زندگی از کنار محیط دگرناپذیر اطراف آنان رد میشوند و حجابی از اسرار برخود ندارند و به جای آن حجابی از نادانی اندک انزجارآوری برآنهاست. چون در نظر دریانورد هیچ چیز اسرارآمیزی نیست مگر اینکه خود دریا باشد و دریا هم خاتون هستی اوست و همچون سرنوشت راز سر به مهری است… قصهگوئیهای دریانوردان ساده و سر راست است ولی مارلو همسنخ طبقهاش نبود، و برای او معنای واقعه مانند هستهای در درون نبود بلکه در بیرون بود و تن پوش قصه بود…“ صورتبندی شخصیت مارلو، ترسیم انسانی است که در”دل تاریکی“ فارغ از تعینهای جهانهای واقعی و گویی در وارستگی از الزامات”تمدن“ و”توحش“ به حقیقت میرسد. رسیدن به حقیقتی در ژرفای”وحشت“ او در ابتدای رمان بسان یک”قاصد روشنایی، چیزی مثل نایب رسول“، معرفی شده است، فردی که مأموریتش”باز داشتن تودههای میلیونی جاهل از راه رسم دهشت بارشان“ است. اما مارلو، به هیچ رو در قالبی خاص تعین نمییابد، حتی شخصیتی ضداستعماری. برای او درک و دریافت واقعیت جاری جهان؛ پذیرش یا طرد آن و کشف ماهیت آن بیاهمیت است. کنراد به نوعی ترسیم کننده تمام نمای ”تناقض مدرنیته“ است، ترسیم کنندة تناقض”یانوس“ مانند مدرنیته که هم زندگی میآفریند و هم مرگ. او بیآنکه خود بخواهد و به طریقی ناخودآگاه قدم به این جهان میگذارد، جهانی که”مقتضیات نوع زندگیاش“ او را به آن کشانده بود.
در رمان کنرادشخصیت محوری دیگری نیز حضور دارد که به زعم برخی منتقدین، شخصیت اصلی داستان اوست؛ کورتز(kurtz)”رئیس قرارگاه مرکزی“، ”رسول رحمت و دانش و پیشرفت“، شخصی که گویی تصویر تمام نمای”وحشت“ مدرنیته است. تصویر کورتز نیز در وجهی بازنمای همان خصلت متناقض نمای جهان متمدن است؛ مارلو در جایی در مورد او میگوید:”حامل تصویری نبود و از این جهت اگر به من میگفتند فرشته یا دیوی در آن جاست برایم فرقی نمیکرد.“ او در شکلی خاص پرچمدار تعالی بشر است و منادی”سپیدمان سعادت“ برای انسانهایی که در منجلاب”جهل“ و”خرافه“ غوطهورند. کورتز مالک عاج است، خروارها عاج که در ازای رستگاری بومیان بدست آورده. رستگاریای که بواسطة کلامش به دیگران ارزانی داشته است. آری، کورتز،همانگونه که در رمان آمده،تجسم صدایش است، صدایی که همگان را به قلب تاریکی میخواند. کورتز”آفریدة پرقریحهای است و از میان قریحههایش چیزی که بیش از همه برجستگی دارد… قریحة گفتار اوست، کلام او- فضیلت گفتار، حیرتآور، روشنا آور ، بسیار والا و بسیار پست، سرچشمة جوشان نور، یا سیلان فریبآلودی از دل تاریکی نفوذناپذیر.“
تصویری که کنراد از کورتز ارائه میدهد، همان سویة هراسناک مدرنیته است که روحش را به شیطان فروخته است او واجد تمامی وجوه دهشت بار”پیشرفت“ بشری است که زمانی”بیابان هستیانسانی طی مناسک به فهم نیامدهای او را به آیین شیطانی مشرف کرده بود.“ اما این به راستی تمامی حقیقت کورتز نیست و این راز رمان غریب و چندصدایی کنراد است. برای او کورتز تجسم”امکانات“ تعالی بشر هم هست. امکاناتی که در تلاطم کشاکشهای هستی انسان مدرن، در پس تمامی رخوت های ”عصر پیشرفت“ مستحیل شده است؛ آری کورتز تجسم هستی تحقق نیافتهای بود،ٍُِ او چیزی برای گفتن داشت“، ”… آخرین قدم بلند را برداشته و پا به آنور لبه گذاشته بود…“ کورتز، نماد لحظه هولناک و ابهام آلود انتخاب بشری است برای کنراد، شخصیت کورتز، روایتگر هستیهایی است که هیچ گاه فرصت بروز نمییابند، کورتز گویی نشانهای است از”اضمار هستی“. تجلی لحظهی انتخاب بشریت،انتخاب راهی که هیچ گاه جهانی را که بدان رهنمون است، آشکار نمیکند.از این رو مدرنیته نیز راهی بود که برگزیدیم، سرشار از امیدها و ناامیدیها.آری، مدرنیته”… هم مسألة ماست و هم امید ما“.
کنراد در یکی از درخشانترین قطعات رمانش از زبان مارلو در توصیف کورتز مینویسد:
”… او خلاصه کرده بود- او حکم بوده.”وحشت!“ آدم فوقالعادهای بود. هر چه باشد چنین گفتهای اعتقادی به همراه داشت. در آن صداقت و اعتقاد بود، در پچپچة آن طنینی از عصیان بود، سیمای هولناک حقیقت مشهودی را داشت- آمیزة غریب آرزو و نفرت بود… خوشتر از این فریاد اوـبسی خوشتر.شهادت بود،ظفری اخلاقی بود که شکستهای بی شمار و وحشتهای فضاحت بار و رضایمندیهای فضاحت بار تاوان آن بود. ولی هر چه بود، ظفر بود.“(ص 148 و 149)
واژة”وحشت“(the horror) آخرین کلمهای است که کورتز هنگام مرگ بر زبان میآورد. واژهای که گویی واجد تمامی بار استعاری موضع کنراد در قبال تمدن است، آخرین چیزی که کورتز در”دل تاریکی“ دید.
2- نوبرت الیاس در کتاب”فرآیند تمدن“(the Civilizing Process)، تعریفی سیال و نا متعین از مفهوم تمدن به دست میدهد، در این کتاب الیاس نشان میدهد که خشونت در فرآیند تمدن به تدریج وجهی درونی مییابد و با گذار از نوعی سبعیت آشکار و سازمانی در قرون وسطی بهسان یک امر ذاتی در بشر تکوین مییابد. تمدن با گسترش خود به وجوه جزئی و درونی زندگی انسان مدرن، به تدریج به مثابه وجه بارز حیات او نمودار میشود و در ذیل جریانهای اجتماعی- فرهنگی در هیئت مناسبات انسانی تعین مییابد. در این معنا تمدن سویههای دهشتبار زندگی انسان را در خود مستحیل میکند و کنترل سویههای مخرب زندگی را در شکلی درونی شده محقق میسازد. الیاس در قالب نظریة اجتماعی خود به پرداخت و تحلیل وجوه هولناک تمدن نیز میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که نمیتوان وجود و حضور سویههای وحشیانة تمدن را انکار کرد، به عبارت دیگر، وجوه سرکوب شدة خشونت انسانی میتواند در دورهای خاص و یا تحت شرایط ویژه دیگر بار سر برآورد و هر گاه مجال یابد میتواند از متن زندگی مدرن ظاهر شود. دورة استعمار و یا تجربة فاشیسم،بازنمای همین سویهء دهشت آور تمدن است. نظرگاه الیاس گویی تصویری است از”نیمهتاریک“ تمدن بشری. رویکردی که البته با تفاوتیهایی میتوان در تمدن ناخرسندیهای آن فروید و اروس و تمدن مارکوزه نیز نشانی از آن یافت. نگاه کنراد به تمدن و مدرنیته، دوگانگی نهفته در پس مفهوم”پیشرفت“ را عیان میسازد. در رمان او به مدد جادوی ادبیات ؛ سویههای سعادت و دهشت در هم مستحیل میشوند و امکان یک نگاه صلب را منتفی میکنند. کنراد به خوبی از ماهیت”دو چهرة“ مدرنیته آگاه است. شیوهای که او در پرداخت داستانش از آن بهره میبرد و سبک روایی او نشان از آگاهیاش بر وجه”نیمه متمافیزیکی“(semi metaphysical) مفهوم تمدن است، وجهی که در نگاه الیاس به تمدن نیز حضور دارد.(kelly،259:2002). در واقع نگاه اساطیری و حتی اشارات مذهبی نهفته در”دل تاریکی“ که برخی منتقدین به آن اشاره کردهاند، بهترین ابزار برای طرح مفهوم به غایت سیال تمدن در نزد کنراد است که به سیاقی درخشان از آن بهره برده است. کنراد در هیچ کجای رمانش موضعگیری صریحی ارائه نمیکند. تمامی تلاش او حتی آنجا که گفتارش رنگ صراحت میگیرد پایبندی به”ایده“ای است که خود او گویی از ترسیم کلیتاش ناتوان است.
”… فتح زمین که اغلب اوقات به معنای گرفتن زمین از دست کسانی است که رنگ پوستشان با رنگ پوست ما فرق دارد یا دماغشان پهنتر از دماغ ماست، چون نیک بنگریم، چندان کار خوبی نیست. چیزی که مایة نجات آن میشود، عقیده است و بس. عقیدهای در پس آن؛ نه تظاهر احساسات گرایانه، بلکه عقیده؛ و اخلاص در عقیده- چیزی که آدم آن را بر پا دارد و در برابرش سجده کند و نذر و نیاز کند به…“(ص 36)
منابع
- کنراد، جوزف، 1380، دل تاریکی، ترجمة صالح حسینی، تهران، نیلوفر.
- Kelly, John D. 2002. Alternative Modernities or an Alternative to"Modernity": Getting out of the Modernist Sublime. In Critically Modern: Alternatives, Alterities, Anthropologies. Edited by Bruce M. Knauft. Bloomington: Indiana University Press.