جوزف کنراد و”وحشت“ تمدن (فرهاد محرابی)

naghd-konrad.jpg
1- کنراد در رمان”دل تاریکی“(Heart of darkness) راوی اضطراب مدرنیته است. راوی جهانی از هستی‏های تو در تو و چندگانه که نمی‏توان در قالب‏های معین زبانی بدانها دست یافت نوعی سیالیت که از درک او از تمدن، استعمار و دیالیتیک خود و دیگری سرچشمه می گیرد. جهان روایی کنراد در این رمان، ترسیم فضایی از تیرگی و ابهام و راوی درک و دریافت انسان متمدن و جهان اسرار آمیز مردمان وحشی است. هر چند نمایش استعمارگری اروپاییان و درک و دریافت انسان اروپایی از جهان ناشناخته مردمان غیرغربی دستمایه اکثر آثار کنراد است اما او در”دل تاریکی“ تمامی هستی متناقض و اضطراب آلود”فرآیند تمدن“ را در شکلی چند لایه بازگو می‏کند. به تصویر کشیدن تجربة تمدن ژرفهای تماس انسان متمدن اروپای و مردمان”ابتدایی“ گویی در واقع بیان جهانی است که ابزارهای زبانی، قادر به توصیفش نیستند، جهانی ورای امکانات هستی انسان. کنراد در جایی از زبان شخصیت اصلی داستان، مارلو(Marlow)، می‏نویسد:”… نه، محال است؛ محال است که آدم بتواند جوهر دوره‏ای از دورانهای هستی‏اش را به دایرة حواس در بیاورد- یعنی همان چیزی که مایة حقیقت و معنای آن- ذات ظریف و فاقد آن- است. محال است. ما همان گونه که خواب می‏بینم، زندگی می‏کنیم…“.
می توان گفت برداشت‏های ساده انگارانه و”کاسبکارانه“ از اثر کنراد  همچون برداشت‏های ضداستعماری و ضدمدرن که”دل تاریکی“ را به‏سان نوعی مانیفست انسان مدرانه تصویر می‏کنند؛ تنها بازگو کنندهء بخشی از حقیقت و داستانهای اویند.جهان ادبی کنراد به طور خاص و جهان ادبیات در کل واجد حقیقتی است که دست‏یابی به جوهرة آن نمی‏تواند به سان برداشت‏های”انسان شناسانه“ جلوه‏گر شود. و این همان تناقض و ابهام نهفته در اثر چند صدایی کنراد است. بیان این”آمیزة پوچی و اعجاب و حیرت در جامعة مبارزه و عصیان، همان انگار تسخیر شدن با باور نکردنی که خمیر مایة رویاهاست.“ بی‏گمان چیزی بیش”محکومیت روشهای امپریالیسم مسیحی“است.
مارلو شخصیتی است که”بدتر چیزی که می‏شد درباره‏اش گفت این بود که نمایندة طبقه‏اش نیست“. کنراد گویی برای به تصویر کشیدن ارتباط دو جهان(جهان اروپایی و جهان وحشیان) نیازمند انسانی است که در ورای تقسیم‏بندی‏های رایج قرار گیرد، انسانی به تمامی جدا از کشمکش‏های هستی متمدن،  که امکان درک ماهیت”پیشرفت پایدار“ بشریت را حس کند. او دریانوردی است که امکان یافته تا در انفصال کامل از دنیای انسان متمدن بر بستر دریا،”فرآیند تمدن“ را آنسوتر، در ساحلهایی که روزها و ماه‏ها و سالها نظاره‏اش کرده، دریابد. راوی رمان دربارة او می‏گوید:«او در میان ما تنها کسی بود که هنوز”دریا رو“ بود… دریانورد بود ولی سرگردان هم بود. آخر اکثر دریانوردان، اگر بتوانیم چنین تعبیری به کار ببریم، زندگی بی‏جنب‏وجوشی دارند. ذهنشان به خانه نشینی خو کرده است و خانه‏شان- کشتی- همیشه با آنهاست؛ وطنشان- دریا- نیز هم… سواحل بیگانه، چهره‏های غریبه و بیکرانگی دگرپذیر زندگی از کنار محیط دگرناپذیر اطراف آنان رد می‏شوند و حجابی از اسرار برخود ندارند و به جای آن حجابی از نادانی اندک انزجارآوری برآنهاست. چون در نظر دریانورد هیچ چیز اسرارآمیزی نیست مگر اینکه خود دریا باشد و دریا هم خاتون هستی اوست و همچون سرنوشت راز سر به مهری  است… قصه‏گوئی‏های دریانوردان ساده و سر راست است ولی مارلو همسنخ طبقه‏اش نبود، و برای او معنای واقعه مانند هسته‏ای در درون نبود بلکه در بیرون بود و تن پوش قصه بود…“ صورتبندی شخصیت مارلو، ترسیم انسانی است که در”دل تاریکی“ فارغ از تعین‏های جهان‏های واقعی و گویی در وارستگی از الزامات”تمدن“ و”توحش“ به حقیقت می‏رسد. رسیدن به حقیقتی در ژرفای”وحشت“ او در ابتدای رمان بسان یک”قاصد روشنایی، چیزی مثل نایب رسول“، معرفی شده است، فردی که مأموریتش”باز داشتن توده‏های میلیونی جاهل از راه رسم دهشت بارشان“ است. اما مارلو، به هیچ رو در قالبی خاص تعین نمی‏یابد، حتی شخصیتی ضداستعماری. برای او درک و دریافت واقعیت جاری جهان؛ پذیرش یا طرد آن و کشف ماهیت آن بی‏اهمیت است. کنراد به نوعی ترسیم کننده تمام نمای ”تناقض مدرنیته“ است، ترسیم کنندة تناقض”یانوس“ مانند مدرنیته که هم زندگی می‏آفریند و هم مرگ. او بی‏آنکه خود بخواهد و به طریقی ناخودآگاه قدم به این جهان می‏گذارد، جهانی که”مقتضیات نوع زندگی‏اش“ او را به آن کشانده بود.
در رمان کنرادشخصیت محوری دیگری نیز حضور دارد که به زعم برخی منتقدین، شخصیت اصلی داستان اوست؛ کورتز(kurtz)”رئیس قرارگاه مرکزی“، ”رسول  رحمت و دانش و پیشرفت“، شخصی که گویی تصویر تمام نمای”وحشت“ مدرنیته است. تصویر کورتز نیز در وجهی بازنمای همان خصلت متناقض نمای جهان متمدن است؛ مارلو در جایی در مورد او می‏گوید:”حامل تصویری نبود و از این جهت اگر به من می‏گفتند فرشته یا دیوی در آن جاست برایم فرقی نمی‏کرد.“ او در شکلی خاص پرچمدار تعالی بشر است و منادی”سپیدمان سعادت“ برای انسانهایی که در منجلاب”جهل“ و”خرافه“ غوطه‏ورند. کورتز مالک عاج است، خروارها عاج که در ازای رستگاری بومیان بدست آورده. رستگاری‏ای که بواسطة کلامش به دیگران ارزانی داشته است. آری، کورتز،همانگونه که در رمان آمده،تجسم صدایش است، صدایی که همگان را به قلب تاریکی می‏خواند. کورتز”آفریدة پرقریحه‏ای است و از میان قریحه‏هایش چیزی که بیش از همه برجستگی دارد… قریحة گفتار اوست، کلام او- فضیلت گفتار، حیرت‏آور، روشنا آور ، بسیار والا و بسیار پست، سرچشمة جوشان نور، یا سیلان فریب‏آلودی از دل تاریکی نفوذناپذیر.“
تصویری که کنراد از کورتز ارائه می‏دهد، همان سویة هراسناک مدرنیته است که  روحش را به شیطان فروخته است او واجد تمامی وجوه دهشت بار”پیشرفت“ بشری است که زمانی”بیابان هستی‏انسانی طی مناسک به فهم نیامده‏ای او را به آیین شیطانی مشرف کرده بود.“ اما این به راستی تمامی حقیقت کورتز نیست و این راز رمان غریب و چندصدایی کنراد است. برای او کورتز تجسم”امکانات“ تعالی بشر هم هست. امکاناتی که در تلاطم کشاکش‏های هستی انسان مدرن، در پس تمامی رخوت های ”عصر پیشرفت“ مستحیل شده است؛ آری کورتز تجسم هستی تحقق نیافته‏ای بود،‏‏ٍُِ او چیزی برای گفتن داشت“، ”… آخرین قدم بلند را برداشته و پا به آنور لبه گذاشته بود…“ کورتز، نماد لحظه هولناک و ابهام آلود انتخاب بشری است برای کنراد، شخصیت کورتز، روایتگر ‏هستی‏هایی است که هیچ گاه فرصت بروز نمی‏یابند، کورتز گویی نشانه‏ای است از”اضمار هستی“. تجلی لحظه‏ی انتخاب بشریت،انتخاب راهی که هیچ گاه جهانی را که بدان رهنمون است، آشکار نمی‏کند.از این رو مدرنیته نیز راهی بود که برگزیدیم، سرشار از امیدها و ناامیدی‏ها.آری، مدرنیته”… هم مسألة ماست و هم امید ما“.
کنراد در یکی از درخشانترین قطعات رمانش از زبان مارلو در توصیف کورتز می‏نویسد:
”… او خلاصه کرده بود- او حکم بوده.”وحشت!“ آدم فوق‏العاده‏ای بود. هر چه باشد چنین گفته‏ای اعتقادی به همراه داشت. در آن صداقت و اعتقاد بود، در پچپچة آن طنینی از عصیان بود، سیمای هولناک حقیقت مشهودی را داشت- آمیزة غریب آرزو و نفرت بود… خوشتر از این فریاد اوـبسی خوشتر.شهادت بود،ظفری اخلاقی بود که شکستهای بی شمار و وحشتهای  فضاحت بار و رضایمندی‏های فضاحت بار تاوان آن بود. ولی هر چه بود، ظفر بود.“(ص 148 و 149)
واژة”وحشت“(the horror) آخرین کلمه‏ای است که کورتز هنگام مرگ بر زبان می‏آورد. واژه‏ای که گویی واجد تمامی بار استعاری موضع کنراد در قبال تمدن است، آخرین چیزی که کورتز در”دل تاریکی“ دید.
2- نوبرت الیاس در کتاب”فرآیند تمدن“(the Civilizing Process)، تعریفی سیال و نا متعین از مفهوم تمدن به دست می‏دهد، در این کتاب الیاس نشان می‏دهد که خشونت در فرآیند تمدن به تدریج وجهی درونی می‏یابد و با گذار از نوعی سبعیت آشکار و سازمانی در قرون وسطی به‏سان یک امر ذاتی در بشر تکوین می‏یابد. تمدن با گسترش خود به وجوه جزئی و درونی زندگی انسان مدرن، به تدریج به مثابه وجه بارز حیات او نمودار می‏شود و در ذیل جریانهای اجتماعی- فرهنگی در هیئت مناسبات انسانی تعین می‏یابد. در این معنا تمدن سویه‏های دهشت‏بار زندگی انسان را در خود مستحیل می‏کند و کنترل سویه‏های مخرب زندگی  را در شکلی درونی شده محقق می‏سازد. الیاس در قالب نظریة اجتماعی خود به پرداخت و تحلیل وجوه هولناک تمدن نیز می‏پردازد و بر این نکته تأکید می‏کند که نمی‏توان وجود و حضور سویه‏های وحشیانة تمدن را انکار کرد، به عبارت دیگر، وجوه سرکوب شدة خشونت انسانی می‏تواند در دوره‏ای خاص و یا تحت شرایط ویژه دیگر بار سر برآورد و هر گاه مجال یابد می‏تواند از متن زندگی مدرن ظاهر شود. دورة استعمار و یا تجربة فاشیسم،بازنمای همین سویهء دهشت آور تمدن است. نظرگاه الیاس گویی تصویری است از”نیمه‏تاریک“ تمدن بشری. رویکردی که البته با تفاوتی‏هایی می‏توان در تمدن ناخرسندیهای آن فروید و اروس و تمدن مارکوزه نیز نشانی از آن یافت. نگاه کنراد به تمدن و مدرنیته، دوگانگی نهفته در پس مفهوم”پیشرفت“ را عیان می‏سازد. در رمان او به مدد جادوی ادبیات ؛ سویه‏های سعادت و دهشت در هم مستحیل می‏شوند و امکان یک نگاه صلب را منتفی می‏کنند. کنراد به خوبی از ماهیت”دو چهرة“ مدرنیته آگاه است. شیوه‏ای که او در پرداخت داستانش از آن بهره می‏برد و سبک روایی او نشان از آگاهی‏اش بر وجه”نیمه متمافیزیکی“(semi metaphysical) مفهوم تمدن است، وجهی که در نگاه الیاس به تمدن نیز حضور دارد.(kelly،259:2002). در واقع نگاه اساطیری و حتی اشارات مذهبی نهفته در”دل تاریکی“ که برخی منتقدین به آن اشاره کرده‏اند، بهترین ابزار برای طرح مفهوم به غایت سیال تمدن در نزد کنراد است که به سیاقی درخشان از آن بهره برده است. کنراد در هیچ کجای رمانش موضع‏گیری صریحی ارائه نمی‏کند. تمامی تلاش او حتی آنجا که گفتارش رنگ صراحت می‏گیرد پایبندی به”ایده“‏ای است که خود او گویی از ترسیم کلیت‏اش ناتوان است.
”… فتح زمین که اغلب اوقات به معنای گرفتن زمین از دست کسانی است که رنگ پوستشان با رنگ پوست ما فرق دارد یا دماغشان پهنتر از دماغ ماست، چون نیک بنگریم، چندان کار خوبی نیست. چیزی که مایة نجات آن می‏شود، عقیده است و بس. عقیده‏ای در پس آن؛ نه تظاهر احساسات گرایانه، بلکه عقیده؛ و اخلاص در عقیده- چیزی که آدم آن را بر پا دارد و در برابرش سجده کند و نذر و نیاز کند به…“(ص 36)
 
منابع
-    کنراد، جوزف، 1380، دل تاریکی، ترجمة صالح حسینی، تهران، نیلوفر.
-    Kelly, John D. 2002. Alternative Modernities or an Alternative to"Modernity": Getting out of the Modernist Sublime. In Critically Modern: Alternatives, Alterities, Anthropologies. Edited by Bruce M. Knauft. Bloomington: Indiana University Press.

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی انسان شناسی و فرهنگ محفوظ است.